از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

* و این‌همه را برای دلم نوشتم؛ و مهدی –که آن‌همه احساساتی و فهیم است-

هان مجیدِ دلِ برادر! هان!
به خیالت که چه؟ هان؟ افشا کردی که کردی، خلق عظیمم را که برایت تنگ نمی کنم که!
اشتباه گرفتی اخوی!
فکر کردی عکس بگذاری این جا، افشا کنی، عصبانی می‌شوم و یا من هم متقابلاً افشا می‌کنم؟
درست فکر کردی! به غایت عصبانی‌ام و حالا و در این لحظات می‌خواهم مرگ را افشا کنم. تصمیم گرفته‌ام فاش‌ترین راز عالم را افشا کنم.
توی دو هفته‌ی اخیر (دو هفته‌ی شیرین آغاز زندگی مشترک) سه تا مجلس ختم را نرفتم:
اول: مادر عبدالله شاعر که روزگاری گفته بود: «شیوه‌ی مهرت معلم، خصلت پروانه است...»؛
دوم: مادر استادم که خیلی دوستم می‌دارد؛
و سوم: پدر رفیقی که سخت دوستش می‌داشتم: مهدی...

داستان زندگی ما آن‌چنان پیچ و تابی دارد که باید از دور نگاه کرد تا طرحِ در هم تنیده‌ی آن را با شناخت. در این بازشناسیِ معماگونه،‌ هر جزئیات بی‌اهمیتی ممکن است کلِ بزرگ و واحد را تحت تأثیر قرارداده، کلِ بزرگ دیگری پدید آورد. لذا، ثبت و نگهداری همه‌ی اجزا، در وقت مناسب، کاری است که می‌بایست به موقع به آن اقدام کرد.
 مهدی را می‌گفتم. از اولین روزهای دوازده سالگی رفیقیم و در همه‌ی این دوازده سال همواره همین قدر ساده و بی‌آلایش بوده‌است. روزهایی را به خاطر می‌آورم که هر دو دچار یک آزمون بودیم و دوری از خانه و خانواده را عمیقاً می‌چشیدیم. مهدی در مقایسه با من، برای مرد شدن، به‌جای کویر مرکزی ایران، پرت شده بود به دامان امام هشتم و چقدر سعادتمند بود و چقدر از این خوشحال بودم. برای آدمی با ویژگی‌های او چه جایی بهتر از حرم دل؟
بارها در آن سال‌های دانشجویی شماره‌ی مشهد را می‌گرفتم و در خوابگاه، احوالش را و احوال دلش را می‌پرسیدم. گفتم که اهل دل است این رفیق ما و به شدت احساساتی. به همان شدت باهوش است و درس‌خوان و حالا تقریباً کارشناس ارشد عمران است برای خود. دو سه باری سری هم زده بودم به خوابگاهی که هر چند در مقایسه با خوابگاه دانشگاهمان به قصر می‌مانست، اما انصافاً بچه‌های خوب و با صفایی هم داشت.
در این سال‌های اخیر اما، مثل خیلی چیزهای دیگر، کمتر سراغی از او گرفته بودم و کمتر دیده بودمش. آن روزهای قدیم، از آن همه فاصله، کاغذهای کندرو، ما را به هم نزدیک کرده بود و در همین شهرِ وطنمان، سیم‌های ارتباط سریع و مستقیم، رابطه‌ی مان را بریده بود. (این حکمت دیگری است که بماند برای وقت دیگری) هر بار هم که توفیق دیدار دست داده بود، هر دو گله کرده بودیم از این ناجوانمردی زمان و زمانه که آن قدر کار از گرده انسان می‌کشد که وجود انسانی انسان فراموش می‌شود... (حاشیه رفتم. گفتم که این حکمت بماند برای وقت دیگر)
می‌دانست که مجرد نیستم و شیرینی‌اش را هم خورده بود. یک شب ناغافل زنگ می‌زند خانه‌ی پدری‌مان. درست یک شب بعد از عروسی و من را بگو که به کلی فراموشش کرده بودم. (محل درج فحش و دری وری به زمانه و روزگار و ...) از قضا خودم گوشی را برداشتم و برایش که ماجرا را گفتم، از آن سوی گوشی سعی کرد که اظهار شعف و خوشحالی کند و من دانستم که در ته صدایش اثری از شادمانی نیست. چرا زنگ زده بود؟ نمی‌دانم و همین نمی‌دانم آزارم می‌دهد. نکند خواسته بود چیزی بگوید؟ نکند حرفش را خورده باشد؟ ...
شنبه ظهر، در اوج اشتغال به کارهای عقب افتاده‌ی هفته، پیامِ کوتاه از دوستی دیگر می‌آید که: مراسمِ هفتمِ پدرِ مهدی امروز در مسجد فلان.
روی صندلی وا می‌روم. ابتدا مقدار لازمی لعنت می‌فرستم به اجداد سیم و سیم کشی و زمانه و ... و بعد مرخصی می‌گیرم و می‌دوم تا برسم به مسجد.
حالم خوش نیست. اعصابم خط خطی شده. اگر امروز شبِ هفت باشد یعنی... یعنی چه؟
حتماً باورتان نمی‌شود اگر بگویم تا مسجد رفتم و داخل نرفتم؟ جلوی در، کمتر از سی‌ ثانیه، مهدی را در آغوش می‌گیرم، مزخرفاتی می‌گویم و بهانه‌ی احمقانه‌ای می‌آورم و بیرون می‌دوم. همه‌ی آن‌هایی که برای ادب و احترام جلوی در صف کشیده‌اند یک طوری نگاهم می‌کنند. حق هم دارند. مشخص است که حالم خوش نیست. آدم وقتی حالش خوش نباشد،‌ کاملاً‌مشخص است.

ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر رود دل ما، زان هوا رود

و این‌همه را برای دلم نوشتم؛ و مهدی –که آن‌همه احساساتی و فهیم است-
کاش نتیجه‌‌اش آن باشد که: مرگ حق است.

پ.ن.1:
از راه دور به امام هشتم مجدداً سلام می‌فرستم.
پ.ن.2:
به دلیل سفرهای متناوب و متنوعی که در ماه آتی در پیش دارم، پیشاپیش ضمن تشکر از سازمان هواپیمایی کشوری، از همگی دوستان حلالیت می‌طلبم.
پ.ن.3:
مجید! بدان و آگاه باش که «در» همواره به روی یک پاشنه می‌چرخد. لذا بیا این ور وایسا!
پ.ن.4:
احتمالاً کاملاً مشخص است که این یک نوشته‌ی معمولی نیست. ان‌شاء‌الله هر وقت دوره و زمانه معمولی شد، بنده هم معمولی خواهم نوشت. منظم و دنباله دار.

  • ۸۵/۱۰/۰۵
  • حسین غفاری

دوستم

راوی نوشت

گفتگوها (۱۸)

سلام.
به یک میهمانی دعوت شده اید . حتما تشریف بیاورید
  • آسمون و ریسمون
  • سلام . آقا مجید ! اعتراف بازی ! پایه ای ؟
  • محمد امین
  • مهدی شبی بهم زنگ زد که داشتم می رفتم جلسه هفتگی. جلسه ای که به مناسبت ختم مادر عبدالله بود. خیلی حالم گرفته شد. راستش اول باور نکردم.
    مسجد هم کمتر از تو رفتم. دوست دارم ببینمش. مثل قبل خندان و مهربان. دلم براش تنگ شده . . .
    خدایش رحمت کند...
  • فرزانه(دخترک کولی)
  • سلام.................
    برف میاد.......من باز هم و باز هم دلم ان گنبد طللایی را میخواهد.........
    تا از دور نگاهش کنم و بترسم از نزدیک شدنش............10 سال است که نمیشود که برم.............برف می اید .دلم...
    «گل خشکیده» / بر نگه سرد من به گرمی خورشید/می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت/تشنه ی این چشمه ام ، چه سود خدا را/شبنم جان مرا ، نه تاب نگاهت/جز گل خشکیده ای و برق نگاهی/از تو در این گوشه یادگار ندارم/زان شب غمگین، که از کنار تو رفتم،/یک نفس از دست غم قرار ندارم ./ای گل زیبا، بهای هستی من بود/گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم/گوشه ی تنها، چه اشک ها که فشاندم/وان گل خشکیده را به سینه فشردم ./آن گل خشکیده، شرح حال دلم بود/از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟/جز به تو از سوز ِ عشق با که بنالم/جز ز تو درمان درد از که بجویم؟/من دگر آن نیستم به خویش مخوانم/من گل خشکیده ام ، به هیچ نیرزم/عشق فریبم دهد که مهر ببندم/مرگ نهیبم زند که عشق نورزم!/پای امید دلم اگر چه شکسته ست/دست تمنای جان همیشه دراز است/تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد/چشم خدا بین من به روی تو باز است .«فریدون مشیری»
    سلام چه عجب شما اپ کردید نکردید داد اقای عزیزی (که خودشون ماه به ماه و بعضا سال به سال می نویسند)در اومدبه هر حال امید وارمدفعه ی بعد که می نویسید اتفاقات خوش داشته باشید در پناه بی بی
    و آخر دعوانا ان الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابیطالب امیرالمومنین علیه السلام .
  • سید سعید
  • سلام عزیز آقای مجیدی. دلم بسی برایتان تنگیده. راستی می شود یک لطفی در حق ما بکنید. من فیلم SEA INSIDE رو دارم ولی زیر نویس ندارد. شنیده ام شما یه جا رو سراغ دارین زیر نویسشو داره. اگه می شه برام بخرین بدهید آقای نعمت بیاره. یا یه جایی بگین من بیام بگیرم.البته اگه زحمت نیست. آخه من SEA INSIDE رو سه دفعه دیدم. به مشکل خوردم. راستی اگر هم هر فیلمی خواستین در خدمتم. 4000 فیلم آشنا دارم. آخه زدم تو کاره نقد فیلم. رفتم پیشه یه آدم مهم گفت برای اینکه فیلمنامه نویس شی باید کلی فیلم ببینی. خوب دیگه یا علی
  • محمد امین
  • سلام. شنیدم داشتی می رفتی اون دنیا . . . چرا به ما خبر ندادی؟؟؟ اینجا هم که هیچی ننوشتی. حالا خوبی؟ سر حالی؟
    زنده باشی داداش
    یا علی
    سلام آقای غفاری. در ابتدا ازدواجتون رو تبریک میگم. ان شاالله تا پایان عمر با خوشی و خوبی و مهربونی زندگی کنید و به ژای یکدیگر ژیر شوید. بعد هم اون واقعه های ناراحت کننده را به شما تسلیت عرض میکنم امیدوارم روحشان با احمد ثانی محشور شود ان شاالله. بعد هم اینکه خوشحالیم که شما بعد از مدتها نوشتید و از ابتدا تا پایان مطلبتان منتظر افشاگریهایتان بودم!!! چرا افشاگری نکردید؟! منظورم در مورد بعضی ها! بود!!! (آقای عزیزی شوخیدم بابا چرا به دل میگیرید) موفق باشید .... یا احمد ثانی
    غلط املایی: به پای هم دیگر پیر شوید.... با عرض پوزش از شما
    ای بابا این که نشددوتانویسنده هردوژرطرفدارهیچ کدون وقت نوشتن ندارند یه یاعلی نگیدوشروع کنیددیگه
    سلام خیلی از وقتا به روونی طبعت حسودیم میشه چقدر خوب نوشتی هواتو.دلم تنگ شد الکی
    سلام.
    مطالبتون خیلی جالب بود. به خصوص اون مطلبی که راجع به "قتلگاه غزه ؛ جام جهانی یا خواب جهانی؟! "
    تازه وبلاگتون رو پیدا کردم. تعداد نویسنده هایی مثل شما خیلی کمه در برابر آمار بالای وبلاگ نویسها که هر روز هم بیشتر می شن.
    خیلی خوشحالم که تونستم باهاتون آشنا میشم. خوشحال می شم شما هم به وبلاگ من سر بزنید.
    آورده‌اند که زندگی صد سال اولش سخت است..
    ---------
    چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو
    چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟
    سلام . اللهم عجل لولیک الفرج . . .
    ببینم این حسین غفاری همون بید مشکیس ؟
    اگر هست یه سر به ما بزنه ما که خیلی دلمون براش تنگ شده .
    یا حیدر مدد . . .
    In case you need help with this let me knoww.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی