از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

فهرست
x
x
خرده ادراکات
x
x
دسته‌بندی نوشته‌ها
‏*‏
کم از یک هفته‌ای بعدِ آن یزدی که وصفش رفت، مجدداً و ناگهان توفیق سفرِ مجددی دست داد با عده‌ای از همکاران به ‏کویرِ مرکزیِ ایران.‏
در این سفر، مجید برای بارِ اول پایش به زمینِ گرمِ یزد رسید و در شبانه روزی که با هم بودیم،‌ بخش عظیمی از بافتِ ‏تاریخیِ شهر را قدم زدیم و سخن گفتیم. ‏
جای شما خالی؛ خوش گذشت.‏
‏*‏
یک ماهی هم به شدت درگیرِ برنامه های هفته‌ی بزرگداشتِ شهدای دبیرستانمان بودیم. کارِ تئوریکِ پیام‌بری یک چیز ‏است، کارِ عملی چیزِ دیگر و چقدر تفاوت دارد این هر دو با هم، هر چند که در اصول مشترکند.‏
آموختم که هر چه در کلاس باید بلیغ‌تر و فصیح‌تر سخن بگویی، باید در کارگاه ساکت باشی و کارِ خودت را بکنی. در ‏هر صورت یادگیری و یاددهی رخ خواهد داد.‏
آموختم که هر چه سرِ کلاس، لافِ من آنم که رستم بود پهلوان بزنی، به سرعت در کارگاه مشتت باز می‌شود که چه ‏کاره‌ای! پیشِ خودت رسوا می شوی.‏
آموختم که در کارگاه، فرصتِ چانه زنی بر روی مبانی و عقاید وجود ندارد. شما به شدت محتاجِ برنامه‌ی عملی و ‏تقسیم وظایف و شرح کار هستید و هر چقدر در مرحله‌ی تئوری بیش‌تر فَک زده باشید، در کارگاه  -علی‌رغم همه‌ی ‏تضادهای فکری- همکاری‌هایتان به‌تر اتفاق می‌افتد.‏
آموختم که در هر سازمانِ دولتی‌ای می‌شود خصوصی بود، و اگر خصوصی بودی و در میانِ دولتیان اعتباری هم داشتی، ‏آن وقت نانت توی روغن است. امضایت طلاست. دستخطت قیمت دارد. وگرنه یا اسیری یا غریبه.‏
و آموختم که حرفِ راست را باید از بچه شنفت و بچه حرف راست را نمی‌شنود، بلکه بو می‌کشد. بچه چون بچه است ‏هنوز بوی گند دروغ آزارش می‌دهد. هم حرفِ راست می‌زند، هم حرفِ راست می‌فهمد.‏
و البته مجدداً حسرت خوردم که چرا هیچ‌کس را به زور نمی‌توان به تبعیت و پیروی از یک تجربه‌ی موفق وا داشت.‏
‏*‏
از ایوانِ طبقه‌ی دوم که به حیاطِ مدرسه نگاه می کنم، پسرانی را می‌بینم که جلوی چشمِ من قد کشیده‌اند و بزرگ ‏شده‌اند و هنوز صدایشان -هنگام فوتبال- محله‌ای را از چُرتِ عصرگاهی می‌پَرانَد.‏
تماشای تک تکِ این‌ها، که بی اراده و ناخودآگاه بزرگ می‌شوند، از دور، از همین‌جایی که من ایستاده‌ام، از ایوانِ ‏طبقه‌ی دوم، حیرت آور است. دنبالِ یک توپِ خطی خطیِ پلاستیکی می‌دوند و کاملاً از بزرگ شدنِ خود غافلند.‏
آن چنان آزاد و رها بعد از هر گلی که به تورِ دروازه می‌چسبانند می‌خندند که گویی اصلاً هفده ساله نیستند.‏
مثلِ شنیدنِ افسانه‌ی آرش باورنکردنی و مثلِ ماجراهای آقای حکایتی ساده و صمیمی است.‏
کاش این تماشا، پخشِ مجدد هم داشت. آن وقت چند سالِ دیگر با خودشان می‌نشستم و در حینِ بازبینیِ این صحنه‌ها، ‏راجع به لحظه لحظه‌ی این روزها حرف می‌زدم.‏
اگر حرف‌های دلم بی اگر بود... اگر فرصتِ چشمِ من بیش‌تر بود...‏
‏*‏
پیش بیا، پیش بیا، پیش‌تر
تا که بگویم غمِ دل بیش‌تر
دوست‌ترت دارم از هر چه دوست‏
بیش‌تر از بیش‌تر از بیش‌تر
‏*‏
بچه‌های مدرسه روزهای زوج یا فرد (چه فرقی می‌کند) بین دو نماز سوره‌ی نباء می‌خوانند. هفته‌ای یک‌بار چیزکی مثلِ ‏تفسیر برایشان می‌گویم. امروز بحثمان تمام شد. همه‌ی حرفم را -که به گمانم به دلشان نشسته‌است- در این‌جا واگو ‏می‌کنم که غلط بگیرید:‏
‏«از جمله‌ی فواید وصفِ بهشت در قرآن یکی این است که دهنمان آب بیافتد و توی دنیا کارهای بدبد نکنیم و به بهشت ‏برویم و حالش را ببریم.‏
یکی هم به زعمِ من این است که راهِ زندگی کردن توی این دنیا را از الگوهای بهشتی بیاموزیم. اگر فرض می‌کنیم که ما ‏آدم‌های خوب که فطرتمان پاک است قرار است آن‌جا پاداشی به مثلِ چنین و چنان بگیریم، چرا در همین دنیا، تا آن‌جا ‏که مقدور است، این شرایطِ الهی زندگی را برای خود مهیا نکنیم؟ با این حساب و با مدد از عقلِ ناقصِ آخرالزمانی‌مان ‏سه تا چیز را از سوره‌ی نباء برای ساختنِ بهشت در این دنیا یاد می‌گیریم:‏
اول: طبیعت گرایی به معنیِ هم‌نوا شدن با آهنگِ زندگیِ سایرِ موجودات و مخلوقات. (با توجه به وصف طبیعت در ‏بهشت) برنامه‌ی زندگیِ مؤمنین هماهنگِ با طبیعت است: طلوع آفتاب، اذانِ ظهر،‌ غروبِ آفتاب، شب، سَحر، بهار، ‏تابستان،‌ پاییز، ‌زمستان، ...‏
دوم: زندگی خانوادگی سالم. اگر در بهشت وعده‌ی همسرانِ چنین و چنان داده‌اند، چه کنیم تا در این دنیا اقلِ آن را به ‏دست آوریم؟ با بچه ها قرار گذاشتیم در دید و بازدیدهای نوروزی، خانواده‌های نزدیکان را به قصدِ یافتنِ الگوی به درد ‏بخور بررسی کنیم.‏
سوم: آرامشِ رسانه‌ای. اگر در بهشت خبری از لغو و کذب نیست، چرا در زندگیِ این دنیا خودمان را اسیر حرفِ مفت و ‏گران کرده‌ایم؟ قرار شد از برنامه های تلویزیونیِ روزهای آتی، چیزی را به قصدِ تعریف کردن و معرکه گرفتن برای ‏همدیگر نبینیم. شاید بعد از تعطیلات بهشتی‌تر باشیم.»‏
‏*‏
ناغافل بازدیدی دو ساعته از کتابخانه‌ی ملی ایران داشتم. خجالت کشیدم که چرا تا به حال وقت نشده بود سری به ‏آن‌جا بزنم. واقعاً تماشایی است. ‏
تصورِ من از بهشت، یک کتابخانه‌ی بی‌نهایت بزرگ است و بی‌نهایت زمان؛ با تعدادِ زیادی میز و صندلی و آدم‌های ‏ساکت و سپیدی که مشغولِ مطالعه هستند. فکر می‌کنم در چنین جایی می‌صرفد که آدم خالد باشد.‏
تالارهای کتابخانه‌ی ملی را شبیه به بهشتم دیدم. بسیار خرسند شدم.‏
‏‏*‏
در یکی دو هفته‌ی اخیر، مطالعه بر روی دو موضوعِ بی ربط اوقاتِ فراقتم را پر کرده: یکی «فراماسونری» و دیگری ‏‏«رپِ فارسی». البته تصدیق می‌فرمایید که هر چند ارتباطِ محسوسی میانِ این دو پدیده موجود نیست، اما در عوض هر ‏چقدر که اولی عمیق و مبهم و ریشه دار است،‌ دومی جلف و ساده لوحانه و جفنگ است و اصطلاحاً به هم در به است!‏
یکی از بچه‌های مدرسه چند تا آهنگِ تلفیقی خوانده بود و به این بهانه گپ و گفتِ مفصل و پرفایده‌ای داشتیم.‏
آموختم که خیلی چیزها برای یادگرفتنِ از دانش‌آموزان وجود دارد. نظری و عملی.‏
‏*‏
در خانواده‌ی ما مدت‌هاست که چیزی به اسمِ نوروز وجود ندارد. اصولاً نوروز برایم صرفاً پانزده روز تعطیلی است که ‏ندرتاً در تهران سپری می‌شود و غفلتاً به قصدِ خوش‌گذرانی مسافرتی پیش می‌آید. غالبِ این سال‌های اخیر، سالِ کهنه ‏را در بیابان یا کویری خشک و برهوت به در کرده‌ام و با عده‌ای از همقطاران به قصدِ رهایی از این بلاهتِ عمیق و ‏گسترده، به مناطقِ محرومِ از نوروز فرار کرده‌ام.‏
آدم چه طوری می‌تواند روزش نو شود وقتی مثلاً سقفی بالای سر، یا پدری زیر سقف ندارد.‏
امسال به اتفاق بانو رهسپارِ نهبندان هستیم؛ به امیدِ رضوانِ رحمتِ الهی. مجید هم هست البته، و رفقای دیگر.‏
ان شاء الله که بیش‌تر مفید باشیم.‏
‏*‏
امیدوارم این بندِ آخر، دردسر نشود. به هر حال معلوم است که روزِ نو خیلی به تر از نو روز است.
حلال و دعا بفرمایید!‏

گفتگوها (۵)

سلام
اینجا میغان.
در انتظار مشهد الرضا (ع)... انشاالله.
التماس دعا... زیاد.
Salam
Moteasefam ke inghadr dur shodi ke darsad e khataye hadsiatet dar morede man balatar az hadde mojaz shode.
Kojai samad?
کیم دی؟
  • علی نورمحمدی
  • سلام
    به نظرم هنوز سال نو شروع نشده راوی خسته شده! خسته نباشید و سال نو هم مبارک.
    منتظر مطالب جدیدتان هستم.
  • زینب محمدزاده
  • سلام . چرا به روز نمی شین ؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی