از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

حبیب من؛
سلام؛
مثل این می ماند که آدم یک آشنای قدیمی را، یک دوست گمشده را، یک برادر از یاد رفته را، ناگهان در ایستگاه مترو پیدا کند. آن وقت شاید بنشینند و ساعت‌ها از گذشته‌های دور و حس و حال این روزها حرف بزنند. از همه‌ی زمان‌هایی که بی‌هم سپری کرده‌اند و لحظه‌هایی که به یاد هم افتاده‌اند. ساعت‌ها بنشینند و بی‌آن که عبور قطارهای مکرر مترو، به شتابشان وا دارد، از هم‌صحبتیِ هم لذت ببرند.

حبیب من؛

آدم در گذرِ تند لحظه‌های زندگی، گاهی باید ترمزدستی را بکشد و توقف کند؛ و اندیشه کند به مسیری که می‌پیماید و راهی که آمده‌‌است. این لحظات از سرنوشت‌سازترین لحظات عمر آدمی است. لحظاتی که ترمزدستی را می‌کشد و فکر می‌کند.


حبیب من؛

آدم در سیر کمالاتش، وقتی به اندازه‌ی کافی در جهتِ مبدأِ خلقت سرعت و شتاب گرفت، خود را به وادیِ خطر می‌برد و لبه‌ی صخره‌ی تعالی، پرشی بلند انجام می دهد. نامِ این پرش را شهادت گذاشته‌اند.

من و تو در روزگاری زندگی می‌کنیم که هوا به شدت مه آلود است و لبه‌ی صخره‌ی تعالی قابل تشخیص و تمیز نیست. لذا برای موفق شدن در پرش لازم است همواره آماده‌ی آن باشیم. با حداکثر سرعت و شتاب به سمتِ خداوند حرکت کنیم و در هر لحظه به خود یادآوری کنیم که لحظه‌ی پرش شاید هم‌اکنون فرا برسد.


حبیب من؛
خواستن توانستن است و موفقیت ها همواره از آرزوها شروع می‌شوند:
شهادتت مبارک حبیب!

گفتگوها (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی