از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۱.
به نجف که آمد می‌گفتند: «این سید چه می‌خواهد؟ می‌خواهد حوزه علمیه هزار ساله نجف را از هم بپاشد. یک عده ای از طلبه های بی سواد دور و بر بعضی از آقایان جمع شده‌اند.»
۲.
نجف رسم بود که علما و مراجع معمولاً هفته ای یک بار برای زیارت به حرم می‌رفتند. اما سید از وقتی به نجف آمده بود هر شب به حرم می‌رفت. جلو ضریح می‌ایستاد. یک دستش را به ضریح می‌گرفت و زیارت امین الله یا زیارت جامعه کبیره را از روی مفاتیح می‌خواند. می‌گفتند سید این کارها را برای این که بقیه ببینند می‌کند و با سر تکان دادن و چشم و ابرو انداختن به زائران می‌فهماندند که دارد ریا می‌کند. سر راهش می‌ایستادند تا بیاید و برای بی اعتنایی پشتشان را به او می‌کردند.
۳.
سر این دعوا می‌کردند که انگلیسی است یا آمریکایی؟ عده ای معتقد بودند انگلیسی است. برخی هم اصرار داشتند که آمریکایی است.
۴.
او را تارک الصلوه می‌دانستند و می‌گفتند روزه نمی‌گیرد. اما زردچوبه به صورتش می‌مالد که بگوید روزه می‌گیرم.
۵.
می‌گفتند عمامه ایشان کوچک است و در حد مرجعیت نیست. وقتی این خبرها به او می‌رسید می‌گفت: «بگویید من هنوز مشرک نشده‌ام.»
۶.
با شروع بحث ولایت فقیه عده ای به درس نیامدند. می‌گفتند حکومت در شأن فقیه نیست. عده ای به منزلش می‌رفتند. کتاب حکومت اسلامی را به بهانه فرستادن به ایران می‌گرفتند. اما مخفیانه همه را در شط فرات یا چاه‌ها می‌ریختند.
۷.
وقتی هم که در مدرسه، مصطفی از کوزه ای آب خورده بود رفتند کوزه را شکستند که پدرش فلسفه درس می‌دهد و نجس است.
۸.
بعد از ۱۵ خرداد که علما سکوت کردند، گفت: «وقتی می‌بینم کیان اسلام در خطر است، بگذار حوزه فدای اسلام شود. ما حوزه را برای تبلیغ اسلام می‌خواهیم. وقتی خود اسلام در خطر است وجود و عدم حوزه چه اثری دارد؟»
۹.
چشم‌هایی که ندیده ترسیده بودند، در نجف به او گفته بودند: «آخر این خون‌هایی را که ریخته می‌شود باید پاسخ داد.» در جواب گفته بود: «هر چه حضرت امیر جواب بدهد من هم همان جواب را خواهم داد.»
 ۱۰.
در جواب مقامات عراقی که خواسته بودند حرف سیاسی نزند گفت: «من از آن روحانیونی نیستم که به خاطر علاقه به زیارت دست از مبارزه بکشم.»
۱۱.
سید وقتی نجف را ترک می‌کرد به احمد گفت: «من در اینجا با حرم مطهر مأنوس بودم. اما خدا می‌داند در این مدت از دست اهل اینجا چه کشیدم.»

پ ن:
نتوانستم تا چهاردهم خرداد صبر کنم.
خلاصه ای بود از سوره دوم کار علی نورآبادی

گفتگوها (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی