از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

فهرست
x
x
خرده ادراکات
x
x
دسته‌بندی نوشته‌ها

...

ملا محمد، با همان تبسم پایان ناپذیرش –که انگار آن را بر چهره‌ی محکم و مهربانش تراشیده بودند- کَم‌کَمَک به یاد می‌آوَرَد: اعتقاد هم مثل عشق، دردسرها دارد. شاید که جنس عشق و اعتقاد، یکی باشد و ما نمی دانیم.

 

بانو، لحظه‌هایی از دوازده سالِ پیش را، به شیوه‌ی شوی خود، از لابه‌لای غبار زمان بیرون کشید، دید، و باز کوشید که آن را به غبارِ زمان بسپرد: این حرف را، برای نخستین بار، دوازده سال پیش فرمودید آقا! یادتان هست؟

- بله... آن وقت‌ها، ما تازه تازه در دل شما جایی باز کرده بودیم.

- شما در دلِ ما، یا ما در دلِ شما- آقا؟!

ملاصدرا گفت: راستش، بانو! ما عاقبت ندانستیم که شما عاشقِ ما شدید یا ما عاشقِ شما شدیم؟

بانو جواب داد: دیگر چه فرق می‌کند؟

ملا خندید: فرق می‌کند، خیلی هم فرق می‌کند. آبروی ما باید حفظ شود.

- دردِ آبرومندی را در عاشق‌شدن می‌جویید یا نشدن؟

- البته زیباتر و آبرومندانه‌تر است که شما عاشقِ ما شده باشی.

- پس من شدم.

- البته در سراسرِ محله، شما را می‌خواستند. خیال می‌کنید نمی‌دانم بانو؟

- چرا خیال می‌کنم که نمی‌دانید؟ یادم هست که چند خواستگارِ من تَبانی کردند و بر سر شما ریختند تا به قصدِ کُشت، کتک‌تان بزنند. آن‌ها فکر نمی‌کردند که مردِ خدایی چون شما –یک مُدرسِ سر به زیرِ مدرسه- اهلِ مرافعه هم باشد؛ اما شما درافتادید – خیلی هم جدی.

- خوب لت و پارشان کردم. نه؟

- البته می‌بخشید آقا؛ اما آن‌که لت و پارشان کرد، همان ملاشمسای گیلانی بود که با آن هیکل عظیم و قد بلندش دوان به میدان آمد و به دادتان رسید و با شجاعت و شهامت واقعاً بی‌نظیرش –که شما پیوسته می‌کوشید آن را به دست فراموشی بسپارید- تمام‌شان را تار و مار کرد. یادتان نمی‌آید؟

- شما، در تمام مدت، ایستاده بودید و نگاه می‌کردید.

- بله... آن هم با چه حالی! البته ناگفته نماند که شما هم واقعاً غیرتمندانه می‌جنگیدید.

- اگر شما آن‌جا نبودید،‌گمان نبرید که بنده اصلاً تکانی هم به خودم می‌دادم. شما مثل یک منبعِ نیرو و حرکت، به من توان مبارزه بخشیدید.

- اما ملاشمسا، آن منبع را در درونِ خودش داشت.

- بله... بعد از آن واقعه، دیگر هیچ‌کس مزاحمتی برای شما ایجاد نکرد.

- برای شما البته، آقا، نه برای من. خواستگاری که ایجاد مزاحمت نیست.

 

...

 

استاد نادر ابراهیمی

 

 

 پی‌نوشت در راستای متن بالا و نوشته‌ی قبلی:

 

* اعتقاد هم مثل عشق، دردسرها دارد.

 

** دردِ آبرومندی را در عاشق‌شدن می‌جویید یا نشدن؟

 

*** آن‌ها فکر نمی‌کردند که مردِ خدایی چون شما –یک مُدرسِ سر به زیرِ مدرسه- اهلِ مرافعه هم باشد.

 

**** اگر شما آن‌جا نبودید،‌گمان نبرید که بنده اصلاً تکانی هم به خودم می‌دادم.

 

***** ملاشمسا، آن منبع را در درونِ خودش داشت.

 

****** خواستگاری که ایجاد مزاحمت نیست.

 

یا علیش

 

گفتگوها (۱۲)

دوست عزیزمان! غلامرضا همدانی به یک مشکل دچار شده و کامنتهاشو غیر فعال کرده و پیشنهاد کرده که از طریق ایمیل یا کامنتهای وبلاگهای دوستان با وی تماس داشته باشیم. اما متاسفانه ایمیل من را ظاهرا نخوانده. می خواستم ازش بپرسم در پست آخر که نوشته است: (- حالا جوجه برو هرچی دلت می خواد فحش بنویس . تا ... پاره شه .) منظورش از ... چه بوده؟! چی پاره بشه یا پاره شده؟! امیدوارم هر چه سریعتر مشکلشان حل شود و آن ارتباط صمیمانه دوباره برقرار گردد. در ضمن می خواستم از وی بخواهم که اگر این کامنت را خواند ایمیل مرا جواب دهد. شاید به خاطر شلوغی میل باکسشان ایمیل مرا ندیده باشند. یک بار دیگر میل باکستون را چک کنید. حاجت روا!
جناب سید صالح سلام علیکم. سید ما مخلصیم. این "تلومات نفسانی" که بغل وبلاگت نوشته ای یعنی چی؟ یه خورده کلاس پایین تر بنویس که ما کم سوادا هم یه چیزی حالیمون بشه. تلومات یعنی چی؟ التماس دعا توی این شبهای قدر.
خیلی وبلاگ با صفایی داری.سید بودن و از سید گفتن  و با شید بودن حال و هوایی داره.یا حق
دست ما را هم بگیر با آن آقایی ات
سامو علیک دیداش!!! مو که خیلی مویومت!! اون روزی که با بابابت جونت داشتیم می رفتیم به ‹‹سربازدونی›› میگفت که .... (اسمت رو نمی نویسم)خیلی شانس آورد که معافیت گرفت چون اصلا با روحیات جاتش سازگاری نداره که بره و حرف زور سربازی بشنوه. از خودشم گفت که چه جوری دودر کرده. اما بهت بگم که فرصت بزرگی رو از دست دادی!!!!؟! اون جا یه مشت آدم الاف بودن که از هرکدومشون می شد یه وبالگ در آورد.نمی دونم شوما بهش چی میگفتین؟؟؟ ‹‹وبلاگ››!!!! در هر صورت عالمی بود که متاسفانه برای تو هرگز پیش نخواهد آمد. کارت پایان خدمت رو که گرفتم ببینیم دک و پز کی بیشتره؟!!! ‹‹معاف پزشکی››...!!!
راستی یادم آمد:مطمئن باشید زمین اگر مال ما نباشد یقینا مال شما هم نیست. زور زیادی نزنید.
تو هم مثل سلمان پیر شدی دیگه آقا سید جان. در اینجا رو تخته کن بیا پیش خودم. هر وقت خواستی بیا تو رازدل بنویس. مثل سلمان عبداللهی.
یا علی
ایول برادر رحیم که نمیشناسمت ولی کلا مشخص است که دمت گرم است
می بینم که بعضی ها وقتی میرن سربازی و سر می تراشن هنوز هم أدم نشدن أقا هر کجا هستی به روح که اعتقاد داری ها ... راستی یادمون رفت با صاحبخونه سلام علیک کنیم ما که با شما زیاد سخن سر می دهیم شما هم همین کارو بکنید ...
من فدا و ذلیل و خاک پای بچه های منزل آقای شایق هم نیستم. مرتضی و ما رو که یادتون نرفته؟!!! رحیم و مجید و بوی... راستی اون کلید تلفن رو آخرش درست کردیم یا نه؟ یاعلیش
یه چشمه از مهر ناب رو زیبا به تصویری در خیال  ... کشیدی _ لذت بردم _ آفرین  _ مطلب ملا رو می گم _ یا علیش _ همین
  • محمدجوادربیعی
  • سلام.
    این کتاب رو همون طور که گفته بودید صفحات اولش رو مطالعه کردم ولی نثرش خیلی دشوار و سنگینه.
    بهتر نبود از آتش بدون دودشروع می کردم؟
    تصورم نسبت به آثار استاد ابراهیمی منفی شده...
    پاسخ:
    نابرده رنج گنج...

    یه کم زحمت بکش. حتماً بعدش شیرین میشه.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی