از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

فهرست
x
x
خرده ادراکات
x
x
دسته‌بندی نوشته‌ها

کار پدربزرگ از نوجوانی درآوردنِ نان حلال برای مردم بود. «شاطر رحمان» همه‌ی عمرش پای تنور سنگکی ایستاد و سیگار کشید.
از نوجوانی‌ روستا را ول کرده بود و پنجاه سال محله‌های مختلف تهران قدیم را به نان حلال در‌آوردن آزموده بود. از کن و فرحزاد و اوین گرفته تا کوچه پس کوچه‌های چهارراه سیروس و امامزاده یحیی و بازارچه نایب‌السلطنه و خیابان ری.
صاحب هر نانوایی ایرادی داشت: یکی دستش کج بود؛ یکی بی نماز بود؛ یکی حق کارگر را می‌خورد. «شاطر رحمان» تحمل نمی‌کرد. نیم قرنِ تمام، با نداری و دربدری، زن و پنج تا بچه‌ی قد و نیم‌قد را روی کولش کشیده بود مستأجری از این طرف شهر به آن طرف که نان حلال‌تری دست مردم بدهد و این آخری ها آلونکی توی خیابان نبرد خریده بود که حوض داشت و  خودش هم گوشه‌ی حیاط درخت گردویی کاشته بود.
«عزیز» تعریف می‌کند که «شاطر رحمان» طلوع آفتاب همه‌ی روزهای سال پای تنور سنگکی بود الا دو روز: عاشورا و روز قتل امیرالمومنین (علیه‌السلام) که تعطیل می‌کرد و به دل خودش می‌رسید.
پنجاه سال پیش شاطری سنگکی یعنی بیداری نیمه شبی برای خمیرگیری و تنور چاق کردن با ذغال و نفت تا خمیر ور بیاید و نان فطیر نشود. (الان را نبین که مخمر بهداشتی هست و گاز شهری و تنور چرخان و پاروی دیجیتال) از سر صبح تا ته شب، در گرمای تابستان و یخ‌بندان زمستان، پای تنور ایستادن و دست در‌ آتش کردن و نان حلال درآوردن. از سر صبح تا ته شب چشم در چشمِ مردم دوختن و نان به دست مردم دادن.
شاطری سنگکی در زمانه‌ی قحطی و اشغال شهر و گرسنگی مردم، شاطری سنگکی در زمانه‌ی کودتا و خفقان، شاطری سنگکی در دوره‌ی ضعیف کشی و الکی خوشی، شاطری سنگکی در امتداد اعتصاب و انقلاب مردمی. همه‌ی تاریخ را «شاطر رحمان» پای تنور سنگکی ایستاد و سیگار کشید. شاطری سنگکی «شاطر رحمان» را پیر کرد.
*
از پا که افتاد، فقط یک آرزو به دلش مانده بود: این که برود مشهد، پابوس امام هشتم.
توی راه مشهد ذات‌الریه می‌کند -ریه‌ای برایش نمانده بود بعد از یک عمر سیگار و هُرم تنور سنگکی- زیارت کرده و نکرده برمی‌گردد. توی همان خیابان نبرد، نرسیده به خانه، عمرش تمام می‌شود.
*
«شاطر رحمان» را توی روستایش دفن کردند. نزدیک مزار «سیدزکریا» امامزاده‌ی آبادی. روی سنگ مزارش نوشتند:

«مشهدی رحمان، پسر رضا، پسر ملک، ۱۳۰۰ تا ۱۳۶۲»

  • ۹۲/۱۲/۰۳
  • حسین غفاری

سبک زندگی

خانواده

گفتگوها (۲)

  • امیرحسین حاجی زاده
  • نان حلال، نان حلال، نان حلال!
    سلام
    زیبا بود
    ممنون. 
    کاش بیشتر مطلب بذارید.
    پاسخ:
    دعا بفرمایید وقتمان برکت داشته باشد.
    باز هم سلام. دارم مطالب وبلاگتون رو یکی یکی میخونم و لذت می برم.
    متن بسیار زیبایی بود. میتونه مقدمه ای برای یه داستان کوتاه خیلی زیبا باشه. نمیدونم داستان نوشتید یا نه ولی اگه ننوشتید حتما بنویسید که فکر میکنم خیلی تو این کار موفق خواهید بود. سبک نوشتن شما منو یاد نوشته های جلال آل احمد میندازه.
    نوشتن کاری هست که ازش خیلی لذت می‌برم. ولی متاسفانه فرصتش رو ندارم. مخصوصا از وقتی که وارد زندگی (مشترک ) شدم. آدرس وبلاگ شعرهام رو براتون گذاشتم. خوشحال میشم سری هم به این وبلاگ بنویسید و نظرتون رو در مورد شعرهایی که نوشتم بفرمائید.
    خیلی خوشحالم که با شما و وبلاگتون آشنا شدم.
    ببخشید باید قیمت چند تا نسخه رو بزنم. بازم براتون مینویسم.
    ممنون.
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از نظر لطف شما
    هر چند که از شاعری چیزی نمی دانم ولی ان شا الله می بینم و استفاده میکنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی