از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد
آن‌چه در ادامه می‌آید متن یک پروژه‌ی دانش آموزی است که برادر خوبم «وحید اخوت» آن را انجام داده است. این پروژه زمانی که وحید در سال سوم دبیرستان تحصیل می‌کرد انجام شده و در جشنواره‌ی خوارزمی هم رتبه‌ای آورد که الان خیلی مهم نیست. آن‌چه مهم است مرجعیت یافتن این صد حکایت از زندگی شهدای دبیرستان مفید در سال‌های بعد از آن است.
از آن‌جا که ممکن است مجموع این حکایت‌ها به روایت وحید در دسترس نسل‌های بعدی نباشد، همه را یک‌جا از روی فایل‌هایی که در بایگانی شخصی داشتم این‌جا منتشر می‌کنم.
نوروز ۱۳۹۶


۱.
خیلی کوچک بود. هنوز دستش به شیر آب نمی‌رسید.
بابابزرگش آمد وضو بگیرد. گفت: «بابابزرگ، شیر آب رو باز نذار. آب هدر میره»

۲.
بچه بود. چهارپایه‌ای، صندلی‌ای چیزی پیدا می‌کرد، می‌گذاشت وسط اتاق، می‌رفت بالا.
می‌گفت: «من روضه می‌خوانم، شما گریه کنید.»

۳.
شاید هنوز مدرسه نمی‌رفت. یک روز سر سفره، غذا نخورد. پدرش هم گفت: «اگه نخوری تا شب دیگه نباید چیزی بخوری.»
نخورد.
عصری که پدرش رفت بیرون گفتم: «علی! مادر جان! بیا یک‌چیزی بخور.»
گفت: «اگه بابا نیست، خدا که هست.»
 
۴.
روزهای قبل از انقلاب بود. توی راهپیمایی‌ها خوراکی‌هایش را با گاردی‌ها تقسیم می‌کرد تا به مردم تیراندازی نکنند.
 
۵.
هفده شهریور همراه پدرش میدان ژاله بود. با شروع تیراندازی از پدر جدا شد. فردا که برگشت فهمیدیم توی یک جوی آب قایم شده بوده تا آب‌ها از آسیاب بیفتد.
 
۶.
ظهر آمد خانه، یک یاکریم توی دستش بود. پاش شکسته بود. پای یاکریم را بست، خوب که شد، ولش کرد.
 
۷.
پرسیدم: «با داداشش دعوا هم می‌کرد؟»
جواب داد: «آره، ولی دعواشون سر حفظ قرآن و تفسیر و از این چیزها بود. با هم مسابقه می‌گذاشتن، بعد هم دعواشون می‌شد.»
 
۸.
از بچگی خیلی به مسائل دینی حساس بود. چون آن‌وقت‌ها دبستان پسرانه دخترانه با هم بود، محمد هر روز دمغ می‌آمد خانه. هم معلم‌ها بی‌حجاب بودند، هم دخترها. اعتراض می‌کرد که چرا فرستادیم اش این مدرسه؟
مدرسه‌اش را عوض کردیم. خیلی خوشحال بود. چون هم مدرسه پسرانه بود، هم خانم معلمشان آدمی مذهبی بود.
 
۹.
کنار خیابان راه می‌رفتیم. پسرعمویش را دید. دوید وسط خیابان. یک‌هو یک ماشین زد بهش. علی رفت زیر ماشین و چند متری کشیده شد. گفتم: «یا ابوالفضل» و دویدم طرفش.
صحیح و سالم بود. باورم نمی‌شد.
قرار نبود بمیرد.
 
۱۱.
سال دوم بودیم. نمی‌خواست اردو بیاید.
بهانه‌های الکی می‌آورد. آن‌قدر بهش پیله کردم تا گفت: «می خوام ۲۲ بهمن برم راهپیمایی.»
هر چی اصرار کردم فایده نداشت. آخر هم نیامد.

۳۷.
یک‌بار اتفاقی تلویزیون باهاش مصاحبه کرده بود. خطاب به مسئولین گفته بود: «اگر به جنوب شهری‌ها رسیدید، اگه به وضع کوچه و خیابون های پایین‌شهر رسیدید، اون وقت طرفدار اسلامید.»
 
۱۲.
بچه‌ها را کلافه کرده بود، ازبس‌که بهشان احترام می‌گذاشت.
 
۱۳.
خواهرزاده‌ی میرحسین موسویِ نخست وزیر بود. من تا سال سوم نمی‌دانستم؛ مثلاً رفیق صمیمی‌اش بودم.

۱۴.
خیلی به ما احترام می‌گذاشت، خیلی.
مادرش که از در می‌آمد تو، جلوی پایش بلند می‌شد و می‌ایستاد. حتی اگر چند بار هم مادرش می‌رفت و بر می‌گشت، باز هم هر دفعه ادب می‌کرد و روی دو تا پایش می‌ایستاد.
 
۱۵.
امتحان ورزش داشت. طناب زنی. هر روز صبح بلند می‌شد، یک ربع طناب می‌زد...
اول شد.

۱۶.
تشویقم می‌کرد قرآن حفظ کنم. جزء سی را که حفظ کردم، من را برد مشهد.

۱۷.
۱۳ سالش بود. سخنرانی داشت:
«تبیین خطوط سیاسی و فکری دولت موقت»
سخنرانی‌اش که تمام شد ملت کف کرده بودند. می‌گفتند: «حتماً بهش گفته‌اند حفظ کرده»
ولی همه‌اش نظرات شخصی خودش بود.
 
۱۸.
وقت هفت‌سنگ سرش دعوا بود... با هر تیمی می‌افتاد، همان تیم می‌برد. از صد متری صاف می‌زد وسط هدف.
 
۱۹.
با هم دعوا کرده بودیم. توی چارچوب در ایستاده بود. سرم را انداختنم پایین، خواستم از کنارش رد شوم. کنار نرفت. سرم را آوردم بالا. چشم توی چشم نگاهم کرد. می‌خندید. یک کتاب بهم داد. آشتی کردیم.
 
۲۰.
آبشارهایش خیلی محکم بود. به قول خودش مثل بقیه، نون قدش را نمی‌خورد.
اول مسابقه‌های مدرسه، بچه‌های تیم را دور هم جمع می‌کرد و با صدای بلند می‌گفت: «قو علی خدمتک جوارحی»

۲۱.
می گشت دنبال بچه های ضعیف هم کلاسی، باهاشان کار می‌کرد. خیلی ها دانشگاه رفتنشان را مدیون حسین اند.

پای خودش به دانشگاه نرسید.
 
۲۲.
چمدان پیرزن را از میدان آزادی برایش آورده بود تا دم خانه، یکی دیده بودش.
 
۲۳.
ده ساعت با اتوبوس توی راه بودیم که رسیدیم. هرکس یک طرف ولو شد. شام را باید خودمان می پختیم. از خستگی نای تکان خوردن نداشتیم. امیر بلند شد.
شام که حاضر شد، خیلی ها از خستگی خواب بودند.
 
۲۴.
هیکل درشتی نداشت؛ اما پایه ی اردوهای جهادی مدرسه بود.
 
۲۵.
من مهندس عمرانم. تا حالا چند صد تا کارگر دیدم؛ اما ندیدم کسی مثل بهروز کلنگ بزند. جوری کلنگ می زد که تاول روی تاولش می ترکید. هرجا کار گیر می‌کرد، کلنگ بهروز چاره ساز بود.
 
۲۶.
اسمش را که ازش می پرسیدی، می‌گفت: «انا حسین ابن علی»
راست هم می‌گفت. اسم خودش حسین بود، اسم  پدرش علی.
 
۲۷.
آن قدر خوش مشرب بود که وقتی از اردوی جهادی برمی‌گشتیم تا چند ماه با بچه های مناطق محروم نامه رد و بدل می‌کرد.
 
۲۸.
معلم ها او را از خودشان می دانستند، بچه ها هم. کتابخانه، نوارخانه، مراسم ها، ... حتی بوفه را هم سعید راه انداخته بود. از ماکارونی می پخت تا لوبیا. ظرف ها را خودش می شست. سودش را هم خرج کتابخانه می‌کرد.
 
۲۹.
رفته بودیم زنجان برای دیدن فامیل ها. وقتی برگشتیم تهران، بعد از چند روز یک نامه آمد در خانه‌ی‌مان. از زنجان بود. کارنامه بود، کارنامه ی ممتازی قرآن. جواد در همان چند روز، قرائت قرآنش را توی یک مسجد تکمیل کرده بود.
 
۳۰.
حلوا پخته بودیم. هر چه اصرار کردیم نخورد. پرسیدم: «آخه چرا نمی خوری؟»
گفت: «این آردی که شما باهاش حلوا پختید سهمیه-ی نون مردم بود.»

۳۱.
ناهار را توی مدرسه می خوردیم. همیشه نان و پنیر می آورد. می ترسید یکی غذای خوب دست او ببیند و دلش بخواهد.
 
۳۲.
منتظر نماز جماعت های مدرسه نمی‌شد. زنگ که می خورد، تند می دوید طرف مسجدِ صاحب الزمان (عج)، نماز جماعت اول وقت.
 
۳۳.
عاشق بحث های خداشناسی بود. معلمش بودم. آمدم سر کلاس اثبات کردم خدا وجود ندارد. بچه‌‌ها بهتشان زده بود. نمی دانستند چه بگویند. حسین اجازه گرفت و بلند شد و شروع کرد به حرف زدن...
 □
خدا هم هست.
 
۳۴.
خانه‌ی‌شان توی نیاوران اندازه ی یک محله بود؛ اما از من که بچه‌ی هاشمی ام خاکی تر بود. باباش کارخانه کفش و کتونی داشت. ولی کتونی های خودش همیشه کهنه بود.
 
۳۵.
با ماشین من رانندگی نمی‌کرد. برایش موتور خریدم. یک ماه سوارش نشده بود که انداختش گوشه ی خانه. گفت: «دیگه سوارش نمی شم. امام گفتند مجاز نیست بدون گواهینامه رانندگی کنید.»
 
۳۶.
دانشگاه صنعتی اصفهان مسابقه گذاشته بود: طراحی «پل متحرک عبور نفرات در جبهه.»
طرح علی، بهترین طرح شد.
 
۱۰.
دوازده سالش بود. هر روز صبح، وقت اذان، تو بالکن اذان می‌گفت. از ترس اینکه بیفتد بهش گفتم: «اذانت باعث اذیت مردم میشه، اونها خودشون برای نماز بیدار می شن.»
دیگه نگفت تا یکی از همسایه ها ازش پرسیده بود: «آقا حمید چرا اذان نمی گی؟»
گفته بود: «من فکر کردم مزاحم شمام.» او هم گفته بود: «مزاحمت چیه؟ بازم بگو ...»
باز هم می‌گفت.
 
۳۸.
با ماشین می بردمش دانشگاه. بچه ها دیده بودند. می‌گفتند: «محمد، کلاست رفته بالا، با ماشین می آی؟!»
... دیگر با من نیامد.
 
۳۹.
تازه رفته بودم کلاس کشتی. از صبح هر کسی را که می دیدم یکی می کشیدم زیر پایش، او هم... تِلِپ. بعد هم کلی با هم دعوا می‌کردیم که چرا من کشیدم زیر پایش.
یک هو دیدم محسن جلویم ایستاده. یکی زدم زیر پایش... خورد زمین... بلند شد. نگاهم کرد، مثل همیشه. سرد شدم ...
آخرین بارم بود.
 
۴۰.
بیرون آب حریفش می‌شدیم، اما توی آب عمراً...
کُرکُری هم نداشت، بی سر و صدا همه را آب می‌داد.
 
۴۱.
یک نفره هفته ی شهدا عَلَم می‌کرد. یادمه برای خریدن یک اره عمودبُر چند بار می‌رفت دفتر مدیر و برمی‌گشت.
 
۴۲.
وقتی پاس شبانه اش نزدیک جماران می افتاد، گل از گلش می شکفت.
می‌گفت: «به کوی یار می رویم.»
 
۴۳.
گفتم: «ببخشید آقا جواد، یه کار کوچیک باهاتون داشتم»
گفت: «آقا مولا علی (ع) است، حرفتون رو بزنید.»
 
۴۴.
فرستاده بودمش فروشگاه سپه برای خرید. وقتی برگشت گفت: «مامان خواهش می کنم دیگه منو اونجا نفرستین.»
 گفتم: «چرا؟»
 گفت: «آخه من هر چی سرمو پایین می گیرم تا نگاهم به نامحرم ها نیفته نمی شه. آخه پاهاشونم بازه.»
 
۴۵.
اصرار می‌کردیم کفش بخرد، نمی خرید. تا آخر خودم رفتم برایش خریدم. صبح بلند شد و سراغ کفش های کهنه اش را گرفت. گفتم: «انداختمشون بیرون.»
آن قدر اصرار کرد که جای کفش ها را بهش گفتم. رفت و پیدایشان کرد و پوشید. می‌گفت: «هنوز کار می کنه.»
 
۴۶.
دانشگاه مکانیک می خواند. در مدرسه ی شهید صدوقی قرآن درس می داد و در مدرسه امام هادی (ع) ریاضیات و انشا و علوم. در ادبیات فارسی و عربی دستی داشت، شعر هم می‌گفت. یک بار هم چند حلقه فیلم خرید. می خواست فیلم بسازد.
 
۴۷.
آمده بود جلسه ی هفتگی. خیلی حالش گرفته بود. خواستم از این حال درش بیاورم، نشد. پاپی اش شدم. آخر جلسه گفت: «دیشب تا دیر وقت کار می‌کردم. نماز صبحم قضا شد...»
بغضش ترکید، زد زیر گریه.
 
۴۸.
تمرین می‌کرد برای جنگ، برای سختی های جنگ. کم غذا می خورد. زمستان ها می‌رفت یک جای سرد با یک پتو می خوابید. می‌گفت: «از این به بعد باید با یک لیوان آب وضو بگیرم.»
 
۴۹.
وضع مالی مان خیلی خوب نبود. بهش پول دادیم برای خودش لباس عید بخرد. نخرید.
پول را داده بود به یک مستحق.
 
۵۰.
هفته ای دو روز روزه می گرفت؛ نهار نمی خورد تا به جبهه کمک کند.
 
۵۱.
همیشه بوی عطر می‌داد. یک بار ازش پرسیدم: «چه عطری می زنی؟»
گفت: «عطر نمی زنم.»
... بعدها جایی خواندم که دهان و بدن آدم نمازشب خوان، خوش بو می شود.
 
۵۲.
از مسجد آمده بود. دیدم کاپشن تن اش نیست. گفتم: «کاپشنت کو؟»
گفت: «گم شده!»

بعد از شهادتش، یکی از دوستانش گفت: «از مسجد داشتیم بر می گشتیم. توی راه، حمید فقیری را دید که از سرما می لرزید. کاپشن را در آورد و داد به او.»
 
۵۳.
سر نماز بدجور گریه می‌کرد... نه توی جبهه، توی همین مدرسه. گوشه ی همین نمازخانه.
بهش می‌گفتم: «آخه نماز چیش گریه داره که تو این قدر گریه می کنی؟»
می خندید.
 
۵۴.
شب جمعه ها یک کارتن پر می‌کرد از کتاب های مذهبی: اصول کافی، تفسیر سوره ی حمد امام. می-برد انقلاب، می فروخت. می‌گفت: «باید ببینیم جبهه ها چی نیاز داره، تهیه کنیم.»
پدرش هم می‌گفت: «من بهت پول می دهم برو بخر.»
می‌گفت: «نه، باید خودم پول در بیارم»
 
۵۵.
عاشق جبهه بود. برادرش که رفت، توی دفترش نوشته بود: «برادرم فرهاد امروز به سوی عاشقانِ الله حرکت کرد. خوشا به حالش! راهی را رفت که خیلی ها آرزویش را دارند...»
 
۵۶.
به کسانی که جبهه نمی‌رفتند تیکه می انداخت، می‌گفت: «وقتی ما شهید بشیم، شما می آید زیر تابوت ما را می گیرید و می گویید: شهیدان زنده اند، ما چرا بجنگیم؟ به خون غلطیده اند، ما چرا بجنگیم؟»
 
۵۷.
از وقتی حسن شهید شده بود، حسابی دمغ بود. توی کلاس تنها بودیم. بهم گفت: «وقتی به عکس حسن نگاه می کنم، از چشماش خجالت می‌کشم.»
 
۵۸.
برای اعزام ۴۹ توی شناسنامه اش را کرد ۴۷.
پدرش بودم. بهم نشان داد. گفتم: «بارک الله»
 
۵۹.
داشتم برای معرفی می بردمشان پیش فرمانده. گفتم: «شیطنت نکنیدها، من آبرو دارم.»

فرمانده پرسید: «تا حالا چکاره بودید؟»
گفتند: «فرمانده...»
-: «فرمانده! فرمانده‌ی چی؟ »
گفت: «من فرمانده بیل ام، رفیقم فرمانده کلنگ!»
 
۶۰.
پادگان آموزشی بودیم که خبر آوردند برادرش شهید شده است. به مجلسش رفت. گفتیم همین داغ برای پدر و مادرش کافی است. گفتیم لابد بر نمی گردد.
اما برگشت.
 
۶۱.
منظم و مرتب بود. حتی توی جبهه لباس هایش  تمیز و اتو کرده بود. هر وقت هم بر می گشت یا کوه می‌رفت یا شنا.
 
۶۲.
فکر می‌کردم ترسوست... اگر راستش را بخواهید این جا که بود، ترسو بود. امّا توی منطقه خیلی دلیر شده بود. زیر دید دشمن با قایق می‌رفتیم سمت فاو. می‌گفت: «عجب کیفی می ده!»
 
۶۳.
دژبان بودم. برگه ماموریت را نشان داد. قبول نکردم. چیزی نگفت. باهاش تا پادگان رفتم. رفتیم روابط عمومی. آن جا شناختندش، کلی تحویلش گرفتند. جا خوردم. تازه فهمیدم فرمانده است.
 
۶۴.
کلی بار و بندیل و تجهیزات بسته بود به خودش. راه طولانی بود. پیاده می‌رفتیم، شب روی زمین ناهموار. ناصر پشت هم می خورد زمین، بد می‌خورد. یک بار از بالای تپه، ده-پانزده متر پرت شد پایین. دو سه تا از بچه ها کشیدندش بالا.
ندیدم کجا افتاده، خودش هم چیزی نگفت؛ اما تا برسیم به خودش می پیچید.
افتاده بود روی یک بوته خار، بدنش پر از خار بود.
 
۶۵.
فرمانده بود. جمعمان کرد وسط میدان صبحگاه. با همیشه فرق داشت. ما که تا حالا عصبانی ندیده بودیم اش، حسابی ترسیدیم. خودش ایستاد وسط، ما هم دورش. داد زد: «بپرید بالا ...»
پریدیم بالا. باز داد زد: «نه،  این جوری نمیشه تا نگفتم سه پایین نیایید...»
زدیم زیر خنده. اگر می خواست هم نمی توانست عصبانی بشود.
 
۶۶.
رسیدیم دژبانی. گفت: «می‌خوای با وجعلنا رد شیم؟»
گفتم: «اون برای دشمنه، برای خودی‌ها که نیست!»
گفت: «تو کاریت نباشه.»
گفتم: «موتور چی؟ موتور رو که می بینن؟!»

رد شدیم. هیچ کس هم نفهمید.
 
۶۷.
پای مصنوعی اش را  که قلقلک می دادیم، می زد زیر خنده و می‌گفت: «نکنید، قلقلکم می آد.»
 
۶۸.
سخت از خواب بیدار می‌شد. یک بار بولدوزر می-خواست جاده را تعریض کند، هر چه داد زدیم: «حمید بلند شو، سنگر داره خراب می شه، حمید... حمید...» بلند نشد که نشد.
با یکی از بچه ها کشیدیم اش بیرون. سنگر خراب شد، حمید هنوز خواب بود.

از وقتی فرمانده شد، خوابش هم سبک شد. از همه زودتر بلند می‌شد.
 
۶۹.
«خانواده عزیزم، خیلی از شما معذرت می خواهم که بدون اجازه شما به چنین کاری دست زدم. چون شما دوست داشتید من درس بخوانم، اجازه نمی دادید من به جبهه بروم. ولی من به شما قول می دهم در جبهه هم به درس خواندنم ادامه بدهم و عقب نیفتم»
 
۷۰.
صاف راه می‌رفت. انگار نه انگار دو قدم آن طرف‌تر، پشت هم خمپاره می خورد زمین. آدم حال می‌کرد ببیندش. انگار فرمانده لشکر را می‌دیدی!
 
۷۱.
«در مسلخ عشق جز نکو را نکشند»
مسخره اش می‌کردیم. آخر می‌گفت: «این نکو که این گفته منم!»
 
۷۲.
چون تنها پسر خانه بود، احتیاط می‌کرد. دوست داشت راضی باشم که برود. می دانست بدون او چقدر تنها می مانم.
 
۷۳.
بهانه داشت برای نرفتن، علیرضا و محمدرضا قبل از او شهید شده بودند؛ اما رفت.
 
۷۶.
فرمانده اش بودم. از ناکجاآباد خمپاره ای آمد، خورد نزدیکم. زخمی‌شدم. از درد داد می زدم. آمد بالای سرم، بهم گفت: «لبخند بزن دلاور!»
 
۷۸.
امدادگر پرکاری بود. ولی اهل ریا نبود. نشان به آن نشانی که حتی مادرش هم از خط شکن بودن او در جبهه خبر نداشت.
 
۷۴.
رفته بود قم، استفتا گرفته بود. می دانست که باید برود جبهه؛ اما من نمی توانستم اجازه بدهم.
نمی توانستم.
درِ آشپزخانه را بست و افتاد روی پایم. خیلی گریه کرد. گفت: «تا رضایت ندی وِلت نمی کنم.»
 
۷۷.
گفت: «خوش به سعادت فلانی! نماز شبش دیشب دو ساعت طول کشید. چه گریه ای می‌کرد... »
به صرافت افتادم. گفتم: «خب تو کجا بودی که اون رو می دیدی؟»
سرش را انداخت پایین. هیچی نگفت.
 
۷۵.
بعد از سخنرانی امام، رفت با یکی از معلم ها حرف زد. مطمئن شد که باید برود.
زنگ بعد سر کلاس نبود.

بیست روز پس از اعزام پر کشید.
 
۷۹.
قرار گذاشته بودیم با هم نماز شب بخوانیم. خسته و کوفته از رزم شبانه برگشتیم. ترسید برای نماز شب بیدار نشود، نخوابید.
 
۸۰.
ترکش خورد. افتاد تو بغلم. ترسیدم. خواستم دلداری‌اش بدهم. گفتم: «ناراحت نباش، الآن ماشین میاد.»
گفت: «ناراحت نیستم...»
نبود هم. شروع کرد به دلداری دادن من.
 
۸۱.
بعد از رزم شبانه، برف و بوران عجیبی شد. برای خواب مجبور شدیم برویم توی مسجد بخوابیم. یکی از بچه ها از سرما خوابش نمی برد. جواد پتویش را داد به او، خودش تا صبح نماز خواند.
 
۸۲.
تازه یکی از دوستانش شهید شده بود. وقتی آمد خانه، رفت طبقه بالا. یک هو صدای بلندی آمد، نه شبیه گریه بود، نه شبیه خنده. فکر کردیم قلب بابا دوباره درد گرفته.
محمدرضا تو سجده بود.
 
۸۳.
رفته بود حج. یکی خواب دیده بود تو صحرای عرفات یک ندایی به حسین می‌گفته: «حاجی حجّت قبول.»

از عرفات آمد، رفت کربلای شلمچه شهید شد.
 
۸۴.
عملیات تمام شده بود. گفتند تسویه کنید بروید مرخصی.
دیدبان گفت: «تانک ها دارن پاتک می زنن. ده تا آرپیچی زن می خواهیم.» ماند. برنگشت.

هنوز هم برنگشته.
 
۹۲.
یک گل وسط باغچه مان شکفته بود، آن هم وسط زمستان.

چند روز بعد خبر مجید آمد. همان روز که گل شکفته بود، مجید هم شکفته بود.
 
۸۶.
خبر یزدانی و قدس و قلانی که رسید، بهم ریخت. ساعت یازده شب با هم آمدیم دم مدرسه. با همه‌ی شب ها فرق داشت. علیرضایی که در شیطنت و شوخی، شاخ همه را می‌شکاند، افتاده و غمگین بود. دو تا نامه بهم داد. گفت: «تا وقتی خبرمو نیاوردن بازش نکن.»
 
۸۷.
فرمانده گفت: «پنج نفر بیان توی این کانال.» توی ستون پشت سرش بودم، یک، دو، سه، چهار، پنج، ... فرمانده جلوی من را گرفت. نگذاشت بروم. از هم جدا شدیم.

به جز سردسته، بقیه‌ی شان شهید شدند.
 
۸۸.
شاگرد اول دوره ی سوم دبیرستان مفید. خبر شهادتش که به دانشگاه رسید، استادهای سخت‌گیر دانشگاه صنعتی شریف برای او سیاه پوشیدند.
عکسش تا سال ها روی دیوار اتاق بعضی اساتید ماند.
 
۸۹.
خوابش را دیدم. داشتم باهاش گپ می زدم. گفتم: «ناصر از اون ور چه خبر؟»
گفت: «همین قدر بهت بگم اگه یک سر سوزن حب دنیا تو دلت باشه وضعت خرابه.»
 
۹۰.
مادر پتو را گذاشت پشت در و دو تا کوبید به در، یعنی برایتان رختخواب آورده ام.
تا رختخواب را بکشم توی اتاق، سرش را گذاشته بود روی دستش و روی فرش خوابش برده بود. بی خیال.

روزی که می آوردندش، همان طور روی خاک خواباندنش.
عادت داشت. همین طور می خوابید. بی خیال.
 
۹۱.
تا ده - پانزده سال بعد از شهادتش، عکسش توی کتابخانه ی دبیرستان بود. قبل از شهادت خیلی وقت مسئول کتابخانه بود. توی جبهه هم همان چهل روز اول، بهش مسئولیت داده بودند.
 
۸۵.
آن روز از دانشگاه به مدرسه آمد.
گفت: «برگه ی اعزام گرفتم. آخر اسفند ماه»
گفتم: «زوده. تازه آمدیم. بمون تا بعد از عید»
گفت: «نمی تونم بمونم»
گفتم: «به امان خدا، بعد از عید خودم رو می‌رسونم»
رفت و دهم فروردین به خدا رسید.
 
۹۳.
وقتی خبرش آمد، معلم ها بی اختیار می‌گفتند:
«مرد بود، مرد ...»
 
۹۴.
با بی حجابی مخالف بود، خیلی. حتی در وصیتنامه-اش قید کرده بود: «کسانی که حجاب درستی ندارند حق شرکت در مراسم مرا نخواهند داشت.»
 
۹۵.
هفتم، رفت؛
هشتم، تلفن زد؛
نهم، شهید شد.
 
۹۶.
تولد: لندن
می‌گفت: «دل بکنید از این دنیا. اگر شهادت را باور نداشته باشید، شهید هم نمی شوید.»
شهادت: فاو
 
۹۷.
مادرش را در تلویزیون دیدم. عکس مهدی را گرفته بود دستش، رفته بود استقبال اسرا ...
بغض گلویم ترکید. یادم آمد که می‌گفت: «می‌خوام مفقودالاثر باشم.»

اما مادرش برنده شد، برگشت.
 
۹۸.
اول که شهید شد قبر نداشت. شهید گمنام بود. دنبالش می گشتیم. گشتیم تا پیدایش کردیم.

روز تولد حضرت زهرا (س) شهید شده بود.
 
۹۹.
«شهید محمد عبدالحسینی» آخرین شهید دوره ی هفت، آخرین شهید دبیرستان و شاید آخرین شهید جنگ.
آن قدر خوب بود که سه ماه بعد از پذیرش قطعنامه، شهید شد.
 
۱۰۰.
نصف حرم را گشتم. سه طبقه قبر بود، زیر صحن آزادی. از پله ها که می‌رفتی پایین، باز هم یک طبقه قبر بود. خسته شده بودم. انگار قرار نبود پیدایش کنم. تکیه دادم به نرده های لبه ی بهشت ثامن.

آمده بود به خواب مادرش که: «بچه های مفید که مشهد می آن به من سر نمی زنن.»

پایین پایم را نگاه کردم. نوشته بود: «احمد بروجردی»



کتاب شهدای مفید همین‌جا به پایان می‌رسد. اما وحید اخوت برای ارسال این حکایت‌ها به جشنواره دانش‌آموزی خوارزمی مقدمه‌ای بر آن نوشت که به نظرم خواندنش می‌تواند ذهنیت‌های آن روز و آن سال‌های ما را روشن‌تر کند. لذا همه‌ی آن مقدمه را بدون هیچ ویرایشی در ادامه منتشر می‌کنم.
نوروز ۱۳۹۶

نه دعبل، نه فرزق، نه کمیت‌ام
ولیکن خاک پای اهل بیت‌ام
 
من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق
در تهیه و تدوین این مجموعه، عده ی زیادی از آدم‌ها، سال های زیادی زحمت کشیده و خواهند کشید:
اول: آن هایی که روزی با خون خود مسیر ما را مشخص کردند؛
دوم: آن هایی که در همه ی این سال ها نگذاشتند رد خون، محو و ناپدید گردد؛
سوم: آن هایی که هنوز هم که هنوز است به همان راه می روند و از همان چشمه می نوشند؛
و چهارم: آن هایی که در آینده ای نه چندان دور، این راه را ادامه خواهند داد.

با تشکر ویژه از:
- هم‌رزمان سرافراز شهدای دبیرستان مفید، به خصوص آقایان تقدیری، فیض، افصح و اسکندری
- اعضای محترم گروه تحقیق و تألیف موسسه فرهنگی روایت فتح، خانم‌ها حسینی و ثبات و آقایان حکمیان و فروتن
- مسئولین و خدمت‌گزاران باصفای گروه شهدای دبیرستان مفید۱

تاریخچه دبیرستان مفید
دبیرستان مفید یک سال قبل از انقلاب اسلامی توسط چهره هایی چون شهید باهنر، شهید بهشتی و حضرت آیت الله موسوی اردبیلی تأسیس شد. این مجموعه اکنون قریب به 30 سال است که به کار آموزشی و پرورشی می پردازد و در این بین 68 شهید تقدیم انقلاب اسلامی کرده است. این مدرسه زیر نظر موسسه مکتب امیرالمومنین اداره می شود.
 
هفته شهدای دبیرستان مفید
هم‌رزمان شهدا و بعضاً عده ای از خود شهدا در زمان جنگ و بعد از آن، اقدام به برگزاری مراسم سالگرد برای رفقای شهیدشان در مدرسه می کردند. با زیاد شدن تعداد شهدای دبیرستان و مشکل بودن گرفتن سالگرد برای تمامی آنها تصمیم بر این شد که دهه ای به عنوان دهه‌ی شهدای دبیرستان مفید انتخاب شود و در آن هم‌رزمان شهدا و رفقای آنها مجلس یادبودی برای دوستانشان بگیرند. لازم به ذکر است بنیان گذار این حرکت شهید امیر امین (دوره 2 دبیرستان) بود.
با گذشت زمان دهه شهدا به هفته شهدا تبدیل شد. هم اکنون هر ساله این هفته در دبیرستان مفید1و2و3 برگزار می شود.
 
طرح کتاب شهدای مفید
با گذشت زمان و کم شدن حضور هم‌رزمان و رفقای شهدا به عنوان معلم و کادر اجرایی در مدرسه، نیاز به تغییر در محتوا و ساختار اجرایی برنامه های هفته ی شهدا احساس می شد.
طبیعتاً درک نسل سوم بچه های انقلاب، از شهدا و موضوع شهید و شهادت مانند درک شاهدان  آنها نیست و اغلب به شهدا به صورت اسطوره ای و نمادی و نه به صورت الگو و یک رفیق پرداخته می شود. از طرف دیگر با پیشرفت تکنولوژی و تغییر منش ها و روش های زندگی و همچنین کم حوصله شدن آدم ها (به اصطلاح SMS ای شدن) دیگر حوصله‌ای برای پرداختن مفصل و ریز به شهید وشهادت باقی نمی‌ماند و رفته رفته دانش آموزان تمایل کمتری نسبت به این موضوع نشان می دهند.
در طی نوشتن مقاله های هفته شهدای دو سال پیش اینجانب با معرفی جناب آقای غفاری مسئول مقاله های آن سال و مسئول فعلی گروه زبان و ادب فارسی دبیرستان، با مجموعه‌ی کتاب های یادگاران و روزگاران منتشرشده توسط موسسه‌ی روایت فتح آشنا شدم. با مطالعه‌ی این آثار با روشی جدید در مواجهه شدن با مسئله شهید و شهادت آشنا شدم و از سوی دیگر دیدم که این قالب دوای درد بسیاری از آفات هفته‌ی شهدای ماست و بر آن شدم تا مقاله‌ای هماهنگ با سیاق این دو مجموعه (یادگاران و روزگاران) بنویسم.
با ارائه مقاله ها با همکاری و همفکری دوست عزیزم محمد شکری و گرفتن بازخورد مناسب از این نگرش در بین بچه ها بر آن شدم تا کتابی با سیاق مجموعه‌های یادگاران و روزگاران بنویسم. لازم است تا اینجا توضیحاتی در مورد این دو مجموعه بدهم تا مطلب واضح تر شود:
موسسه‌ی روایت فتح با آسیب شناسی کتاب‌های خاطرات دفاع مقدس، شیوه ای نو از روایت زندگی یک شخصیت یا گروهی خاص از افراد را در پیش گرفت. در این شیوه، محوریت روایت با کار انجام شده در داستان است و از ذکر جزئیات و همچنین مکان، زمان، تاریخ، شخصیت های فرعی، توصیف‌های بلند و آرایه های ادبی پرهیز می شود و فقط و فقط کار انجام شده یا اثرات آن مورد نظر است.
این کار قابلیت الگوپذیری خوبی دارد و بین سوژه‌ی اثر و خواننده صمیمیت و نزدیکی ایجاد می کند. این داستان ها (داستانک ها) که قالب آن ها نزدیک به قالب مینی مالیستی است، بسیار کوتاه اند و در 5-6 خط خلاصه می شوند. در پایین هر صفحه‌ی کتاب یک داستان چاپ می شود و مجموعه ی داستان ها بر اساس سیر زمانی (از کودکی تا شهادت) مرتب می شود. هر مجموعه شامل 100 خاطره است که در مجموعه یادگاران در مورد یکی از شخصیت های برجسته جنگ مانند شهید محمدابراهیم همت و در مجموعه روزگاران در مورد یک گروه از رزمندگان مانند غواصان است.
لازم به ذکر است که در مجموعه‌ی روزگاران به شهید به عنوان یک شخصیت واحد، در خاطراتی از افراد متفاوت پرداخته شده است. یعنی سعی شده است با حذف اسم از خاطرات، به جای این که چندین نفر تک تک شناسانده شوند، یک شخصیت و یک نوع عملکرد به عنوان شهید شناخته شود. این کار از اطاله‌ی کلام می‌کاهد و عصاره‌ا‌ی خالص و دوست داشتنی تحویل مخاطب می دهد.
اینجانب با بررسی ابعاد این دو مجموعه و در نظر گرفتن شرایط موجود (عمق درک از مفهوم شهید و شهادت در جامعه‌ی امروز ایران و همچنین دبیرستان خودمان) چنین حرکتی را مفید ارزیابی کردم. زیرا، بچه‌ها می توانند شهید را به عنوان یک الگو و حتی یک رفیق همیشه همراه خود ببینند. کسانی که در همین راهرویی که ما قدم می زنیم، قدم می زدند و در همین نمازخانه ای که ما نماز می خوانیم تهجد می-کردند. در همین کلاس و نهار خوری و حیاط و ...
این مسئله باعث هویت‌مند شدن و نزدیک شدن بچه‌ها از نظر رفتاری به شهدا می شود و همه‌ی اینها ان‌شاءالله موجب پرورش نسلی مفید خواهد بود.
البته کار حاضر کوچک تر از این حرف های آرمانی و بزرگ است. اما لااقل کوچک ترین قدم در این راه است و مهر تأییدی بر این حرف است که می شود و می توانیم.

مراحل کار
در آرشیو دبیرستان مفید پرونده هایی برای شهدای دبیرستان تشکیل شده است که در آن ها مشخصات و مدارک و احتمالاً خاطراتی از آن بزرگوارانی در آن ها نهاده شده است. من در ابتدا با رجوع به پرونده ها و مطالعه‌ی آنها چه آن هایی که به صورت کامپیوتری درآمده است چه آنهایی که به صورت پرونده‌ی کلاسه است، به جمع آوری خاطره پرداختم و در این بین از مقالات نوشته شده در سالهای گذشته که بعضی از آنها نوشته شده توسط هم رزمان شهدا است استفاده کردمودر پی جمع آوری مطالب خام برای کار اصلی رفتمسپس به علت مشکلاتی در پرونده ها که بعدا خواهم گفت مصاحبه هایی را نیز با هم رزمان شهدا انجام دادم و با گرفتن خاطره‌های از آنها رفقایشان سعی در تکمیل کردن خاطرات کردم پس از جمع آوری و نگارش خاطرات و همچنین ارائه‌ی قسمتی از آنها در هفته شهدای سال 84 (بهمن ماه 84) شروع به تدوین و ویرایش اساسی خاطرات کردم برای این موضوع خاطرات نگارش یافته را به عده ای از نگارندگان مجموعه های یادگاران و روزگاران برای ویرایش دادم و سپس با بررسی انتقادات و پیشنهادات و اشکالات آنها نسبت به کار سعی در بهتر کردن کیفیت خاطرات کردم.
 
مشکلات کار
در حین جمع آوری پرونده های شهدا به علت وجود نگرش شناسنامه ای به شهدا، پرونده های حاصل، پرونده هایی کلی و شامل مشخصات شناسنامه ای، خصوصیات بارز و وصیت نامه های آنها و عکس های آن عزیزان است و صد درصد این نوع پرونده ها به درد کار ما نمی خورد و استفاده از آنها مستلزم صرف وقت زیاد و مطالعه های طاقت فرسا برای پیدا کردن یک خاطره از شهید بود مثلاً شما بعد از یک ساعت ورق زدن و مطالعه‌ی پرونده‌‌ی شهید یک خاطره هم نمی توانستید بدست آورید ضمناً پرونده‌ی بعضی از شهدا نیز به علت در دست نبودن خانواده آنها، قطع شدن رابطه خانواده شهید با مدرسه و ... به طور کلی ناقص بود و حتی شامل اطلاعات معمولی شهید نیز نبود. در مواجهه‌ی با این مشکل همان طور که عرض شد تصمیم بر مصاحبه با همرزمان شهیدان و یا استفاده از مصاحبه هایی که قبلاً انجام شده بود گرفتیم این کار خیلی به ما کمک می کرد زیرا ما یک نگاه رفیقانه با شهید می خواستیم که پر از خاطره های تلخ و شیرین از شیطنت های معمول یا کارهای فوق العاده باشد که دیدار همرزمان شهدا همین امکان را برایمان فراهم کرد البته به علت در دسترس نبودن بعضی از این همسنگران و همچنین ذیق وقت از طرف ما و رفقای شهدا این کار بصورت کامل انجام نگرفت و در حد رفع نیاز صورت پذیرفت.
آینده‌ی مجموعه: این مجموعه صد در صد شاید در بر دارنده‌ی یک سوم یا یک چهارم خاطرات به جای مانده از شهدا نباشد و این موضوع در دبیرستان ما جای چندین برابر کار برای دانش آموزان را دارد و امید دارم که در صورت توفیق خودم یا دیگر دوستان در مدرسه این راه گرامی را ادامه دهند.

اهداف مجموعه حاضر
آشنایی با سیرت شهدا
آشنایی با صورت شهدا (در انتهای کار عکس هایی از شهدای دبیرستان بدون اسم ارائه می گردد)
ایجاد احساس نزدیکی وهم ذات پنداری با شهدا
ایجاد امکان الگو برداری و سرمشق گیری از زندگی شهید
شناساندن یک کل واحد به عنوان شهید به مخاطب


 اسامی شهدای دبیرستان مفید و شماره خاطرات آن‌ها در «کتاب شهدای مفید»

نام شهید

دوره

خاطره

سعید

امین

1

28,63,65

حسینعلی

شایسته مهر

1

2,33,54

عباسقلی

علیزاده

1

 

سعید

نوری تاجر

1

42

محمد کاظم

اعتمادیان

2

80

امیر

امین

2

41

علی

عباسیان

2

9,36,48

جواد

مشیری

2

29,43,81

علی

بلورچی

3

30,66

حسین

جلایی پور

3

26,72,73,83

مسعود

رحمانی

3

 

حسین

رستمخانی

3

40,84

سید محمدتقی

سعادتی

3

18,31

حمید

صالحی

3

46,68

محسن

فیض

3

39

منصور

کاظمی

3

79

سید حسن

کریمیان

3

88

سید محمدصادق

موسوی

3

37,17,32

حسین

جواهریان

4

51,53

محمد ناصر

امرالهی

4

24

غلامرضا

حنانی

4

35

سید حمیدرضا

سیادت

4

 

آرش

صادق نیت

4

78

علیرضا

فقیه میرزایی

4

 

محمد باقر

فیاضی

4

5,56,67

علیرضا

کشاورز معتمد

4

 

رضا

میرقاسمی

4

 

سید محمد (سعید)

امیری مقدم

5

 

علی

حلاجیان

5

3,44

غلامرضا (محمود)

رمضان زاده

5

 

حسین

شفیعی

5

61,70

اسماعیل

شیرازی

5

 

مجید

صادقی نژاد

5

92

امیرهمایون

صرافی

5

96

علی

آل بویه

6

55

حمید رضا

بهارمستیان

6

10,52,69

مهدی

داراب

6

90,97

ناصر

شفیعی

6

64,77,87,89

مجید

مالکی

6

 

محمد

صبوری

6

6,22

مصطفی

محمدی

6

 

محمد

ملکان

6

38,98

امیر محمد

اشعری

7

23

علیرضا

شاهجویی

7

76,86

عبدالحمید

فتاحیان

7

34,45,85

کامیار (حسین)

قدس

7

1,21,50,75

بهروز

قلانی

7

19,25,60

محمد

عبدالحسینی

7

47,99

محمد رضا

لولاچیان

7

10

سید ابراهیم

موسوی حبیبی

7

13

عباس

یزدانی

7

59

احمد

بروجردی

8

100

محسن

پیکانی

8

49

علیرضا

ربیعی

8

7,94,95

علیرضا

رجبیانی

8

4,74

محمد جواد

رحیمی مقدم

8

91

حسن

سروی

8

93

محمد حسن

مسعودی

8

 

محسن

قاجارگر

8

 

سید محسن

مشایخی

8

12,20,27,57

ابراهیم

نکونام قدیری

8

71

محمد رضا

ابراهیمی

9

8,14

حسن

رحیمی فر

9

58,62

محمد رضا

صحاف زاده

9

15,82

علی اکبر

فانی

9

16

مسعود

عموزاده

-

 

علیرضا

ناظم

-

 

حمید

شکیبا

-

 

  • ۸۶/۱۲/۰۲
  • حسین غفاری

شهدا

مدرسه

گفتگوها (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی