از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد
اولین فیلمی که از فکه گرفته بودند ندیده بود. وقتی دید خیلی متاثر شد. هی سوال می کرد از شهدا‏، از فکه، از شقایقها و گلهایی که تصویرشان را در فیلم دیده بود. گلها و شقایقهایی که او را به فکه کشاندند.

 *
رفتیم فکه. فیلم گرفتیم، آمدیم تهران. از سفر راضی بود. گفته بود:
«چند تا مصاحبه می خواد که تهران می گیریم، تموم میشه.»
تهران که رسیدیم رو کرد به بختیاری و گفت:
«بر می گردیم، فکه یه روز دیگه کار داره.»
تعجب کردم. چرا؟…
بالاخره بلیط گرفتیم. چراها هنوز در ذهنم بود که رفتیم و …

*
حتی موقعی که زخمهایش را می بستیم به گمانمان نمی رسید شهادتی در کار باشد. فقط یک مین باز شده بود. همین!

*
گفت:
«منو همین جا بذارید. میخوام همین جا شهید شم.»
به خیال خودمان داشتیم روحیه می دادیم:
«نه حاجی! الان می رسیم بیمارستان.»

*
هنوز بدنش گرم بود. دکترها که شروع کردند به شوک دادن امیدوار شدم:
«باز بر می گردیم سراغ فیلم و … باز مرتضی و نوشتن و …»
ولی پنج، شش دقیقه بعد وسایل را جمع کردند.

یادگاران

یاعلیش

گفتگوها (۷)

سلام...وبلاگتو یه بار بازسازی کن متن دوم حذف شه...اگه میری شاید اونجا دیدمت...فعلا...یاحق
سلام... من هم یک قسمت نوشته های آقا مرتضی رو تو وبلاگم آورده ام. اگر خواستی یه سر بزن. موفق باشی.
سلام...از طرف براردم با اینجا اشتا شدم...بلاگ پربار و قشنگی دارین...موفق بشین
  • سلمان عبداللهی
  • جوانان قرن پانزدهم ؟؟؟
  • من یک هیچ کس می باشم
  • سلام..مخلص سید عزیز...یا علی مددی....
    دست گلهای گل ستانت را ... جامه بر تن دریده آوردم ....نازنین نازدانه هایت را ....رنگ از رخ پریده آوردم... التماس دعا
  • مرکز اطلاع رسانی شهید آوینی
  • ممنون و بسیار متشکر... میشه بفرمایید این جملات رو چه کسی گفته؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی