از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

با پایگاه فرهنگ و ادب لوح از همان روزهای آغاز به کارش آشنا بودم. منتها آن روزها درگیری درس و امتحانات دانشگاه مجال سرخاراندن برایم نگذاشته بود، چه برسد به لوح خواندن! چند روزی است اشتغال به بازخوانی من او دوباره به یاد لوحم انداخت و یادی تازه کردم از لشوش ویلان حوزه هنری یا به قولی دیگر مجموعه لاحی وحی آدم عجیب و غریبی به نام رضای امیرخانی. از شما چه پنهان دو روز تمام کارم شده است خواندن سرلوحه های پیشین لوح و یادداشت برداری و دسته بندی مطالبش. اینجا خانه سید مرتضی است و من به خودم حق آن را نمی دهم که بی اجازه صاحب خانه مهمان دعوت کنم. اما رضای امیرخانی فرق دارد و همین فرق داشتن است که دوست داشتنی اش می کند.

نکات جالبی در حرفهایش هست که کمتر به مقاله های رسمی و جدی می ماند و اگر بجز این بود حتما تا به حال بلایی برسرش آمده بود! حرفهایی از این جنس را یا نباید هرجا گفت و یا باید در لفافه مطایبه آنچنان پیچید که نیشش مانع نوشش نشود. (دقت دارید که چقدر لحن حرف زدنم تغییر کرده است؟ اثرات همین سرلوحه هاست!) بعد از سید مرتضی کمتر کسی را دیده ام که اینچنین بی مهابا حقیقت را مودبانه فریاد بزند. این حرفهای من دلیل بر قبول بی کم و کاست نظرات و افکار امیرخانی نیست. اما یک حس گنگ و مبهمی از درون نوید می دهد که این دید و بینش باز و حقیقت جو با امید به الطاف حق تعالی اگر امروز نه، اما بالاخره حقیقت را خواهد یافت. آن حقیقت مستوری که در عالم جز به بهای خون فاش نمی گردد.

برای نمونه مطلبی را نقل می کنم از سرلوحه یازدهم:

کفِ چوبیِ پیستِ رقصِ هتلِ شرایتونِ دالاس را جمع کرده بودند و جایش موکت انداخته‌ بودند برای نماز جماعت. توی کافی‌میکرهای براون، چای ریخته بودند و در بخارپزی که پیش‌تر در آن تاکوی مکزیکی (Mexican Taco) طبخ می‌کردند، شله‌زردِ نذری می‌پختند... آخرِ شب‌ها که می‌شد بچه‌های هیاتی دورِ هم جمع می‌شدند و روی مبل‌های چرمیِ لابیِ بزرگ‌ترین شرایتونِ ایالتِ تگزاس، لم می‌دادند و گپ می‌زدند... از نشستِ سالانه‌ی انجمنِ اسلامی دانش‌جویانِ ایرانیِ مقیمِ امریکا می‌نویسم...
از میانِ جمعی که ایستاده بودند، دو نفر زودتر به روی صندلی راحتی در افتادند. اولی حاج اسماعیل بود، آش‌پزِ دفترِ نماینده‌گی در واشنگتن دی سی، و دومی، مردی با پالتویی بلند... محمد فنایی اشکوری... هر دو از صبح سرِ پا ایستاده بودند. یکی برای آش‌پزی و دیگری برای سخن‌رانی. یکی کف‌گیر به دست و دیگری میکروفن به دست. کمرِ هر دو گرفته بود. حاج اسماعیل می‌گفت تا باشد از این خسته‌گی‌ها. نوکری در دست‌گاهِ اباعبدالله برقرار باشد، هو کِرز اباوت خسته‌گی؟ (Who cares about...) ... فنایی چیزی نمی‌گفت...
به گمانم فنایی اشکوری نیک دریافته است که خدمت در دست‌گاهِ اباعبدالله است که به کار شرافت می‌دهد. و در میانِ انواعِ خدمت، این نوع نیست که شریف‌تر بودن را تعیین می‌کند. این را از تواضعِ او هنگامِ پاسخ به سوالات می‌توان دریافت. او نیک در یافته‌ است که اگر حضور باشد، شهرِ فرانسیسکوی قدیس (San Francisco) همان مشهدِ مقدس است، هتلِ شرایتونِ دالاس، کنارِ پیستِ رقص، همان رواقِ مسجدِ امام حسن عسکریِ قم است که در آن معتکفان تهجد می‌کنند و آش‌پزی همان روشن‌فکری است... نوکری در دست‌گاهِ اباعبدالله برقرار باشد؛ آش‌پز غذایش طعمِ مطبوعِ هیاتِ امام حسین می‌گیرد، سخن‌ران نیز صحبتش طعمِ حکمت می‌گیرد...

متن کامل

 

 ***

این مطالب را گفتم تا نکند ظلمی که در اواخر عمر سید مرتضی بر او روا داشتیم در حق دیگری نیز تکرار کنیم.

 

...و اما درباره خودمان. نباید بترسیم. حصارها تا هنگامی مفید فایده ای هستند که دزدان شب رو بر زمین می زیند، اما آنگاه که دزدان از آسمان فرود می آیند، چگونه می توان به حصارها اطمینان کرد؟ پس باید از این اندیشه که حصارها می توانند ما را از شرّ ماهواره ها محفوظ دارند بیرون شد و « خانه را در دامنه آتشفشان بنا کرد. » باید در روبه رو شدن با واقعیت، به اندازه کافی جرأت و شجاعت داشت...

انفجار اطلاعات- سید مرتضی آوینی

  اما در هر صورت به قول سینمایی ها امیرخانی را چه دوستش داشته باشیم چه نه یقیناْ نمی توان نادیده گرفت. برای آنها که باور ندارند خواندن یکی از کتابهای ارمیا، ازبه یا من او را پیشنهاد می کنم یا اینکه بی دردسر سری به همین سرلوحه ها بزنید:

چرا پای‌گاهِ فرهنگ و ادبیات؟ چرا لوح؟

سرلوحه‌ی نهم، دل‌های سوخته کنارِ نیمکت‌های سوخته

 

باقی بقایتان

فعلا

یاعلیش

گفتگوها (۲۶)

سلام محافظان قلم کم نیستند پیدا کردنشان سخت است  این ایام مارو هم از دعا فراموش نکنید یامولا علی ادرکنا بظهورالحجة
مطالبتان را پیگیر بوده ام از ۲ نوشته آخری خیلی لذت بردم . و سبک کارتان خیلی خوب است که به اصطلاح تلپ بلاگ نیستید.
  • جواد بورقانی
  • اول سلام! خوشا پر گشودن پرستو شدن... و هوالمحمود. // این به اون در که هیچ نظری ندادید. // موفق باشی و در پناه گل نرگس!
    سلام آقا سید .فعلا برم ببینم چی نوشتید .بعد دوباره بهتون سر می زنم
    سلام... خیلی جالب بود... حتماْ به اونجاهائی که گفتید سر می زنم.... التماس دعا....
    صالح عزیز،سلام...بابت معرفی سایت لوح به مقدار زیاد ممنونم...! بینهایت جالبه...ضمنا وبلاگو به روز کردم...تا بعد.خدانگهدار و التماس دعا
    فعلا سلام.فقط همین تا بعد که برگردم و برایت بنویسم.
  • نشریه طراوت
  • با سلام و عرض معذرت بدلیل برخی مشکلات فنی تا اوایل هفته آینده. ضمن خوشحالی و تشکر از پیغام شما  در فرصتی مناسب به صفحه شما خواهیم آمد.
    سلام علیکم. حتما به اونجاهایی که گفتید میرم.التماس دعا
    ۳ روز تبعید در خوش آب و هوا ترین جای استان تهران ... یک ۲۰۶ سیاه ... یک نیسان آبی ... یک عالمه خربزه ی له شده ... یکی به دادم برسه واویلا ... آدرس جدید من امیر آباد اتاق ۲۱۸ ... فعلا...!؟
    سلام طلائی! اقا این لوح خیلی کارش درسته ولی کو وقت آدم بتونه همشو بخونه! من بیشتر چیزایی که تو روزنام ها مخصوصا جام جم مینویسه میخونم تا سایتش! آخه با صرفه تره. علی یارت. یا حق
    سلام. راستش رضا امیر خانی را خیلی نمی‌شناسم. فقط یک مصاحبه‌اش را خوانده‌ام و یک داستان کوتاهش. این مطالبی هم که از سید مرتضی نوشته بودی خیلی نفهمیدم اگر بگویی توی کدام کتابش هست که کامل بخوانم یا اینکه توضیح بیشتری بدی ممنون می‌شم. در ضمن ارتباط مرده‌شور با قصه‌های مجید را نمی‌فهمم.این یکی را هم بیشتر توضیح بده..... مثل اینکه اینبار همه‌اش حرف از جهل‌هایم زدم! تا خودش چی بخواد.
    سلام. توی مهرآب به اندازه کافی تشکر نکردم. باز هم متشکرم. چندین بار خواستم که به لوح سر بزنم که نشد. حالا هم نمی‌شود. راستی یادم انداختی که نقد ارمیا را کامل کنم. حالا البته اگر وقت کنم. فیش برداری کرده‌ام اما وقت تنظیم آن را نداشته‌ام. موفق باشی. یا حق
    سلام....ما را مورد لطف قرار دادید ممنونم اما میشه بگید ما از کجا با هم آشناییم...سید زیاد داشتیم ولی از نوع صالح نبودند...همگی ناصالح بودند..به هر حال خیلی از آشنایی و دوستی با شما مشعوف شدم....از آقا رضا گفتید....خیلی پسر نازنینیه...کسی که دغدغه ی دین و فرهنگ داره و از نویسندگان بزرگ معاصر.. روزی از سید مهدی شجاعی پرسیدم بهترین نویسنده های داخلی و خارجی؟؟ گفت:گابریل گارسیا مارکز و امیرخانی!!....البته بعد از سیدنا الشهید بودند کسان دیگه مثل سید علی میرفتاح و ... که چون دلسوز دین و فرهنگ بودند خودبه خود حذف شدند... انگار یه دستایی تو کاره که میخواد همه چیز ما را ازمون بگیره!!!!!!!! نمیدونم چرا این حرفا را اینجا زدم شاید چون فکر میکنم یک درد أشنا پیدا کردم!!....در ضمن من او را به بقیه کتابای امیرخانی ترجیح میدم....در پناه حق....یا علی
    با عرض ارادت خدمت همه دوستانی که از اینطرفها می آیند صدای روی صفحه را عوض کردم. با آقا مرتضی حال می کنین؟ یاعلیش
    سلام سید جان. دقت کرده باشی لینکتو درست کردم چون اعتراض کرده بودی کردمش سید صالح . اما این رسمش نیستا حاجی! در مورد اسمم که گذاشتم زورو یه توضیح مفصل داره که حتما تو وبلاگ مینویسم. عیدت مبارک. علی علی. یا علی
    از لطفتان در مورد وبلاگ قرآنی سپاسگذارم. در مورد وبلاگ شما هم حرفهای زیادی دارم که فکر میکنم هنوز زمان گفتنش نرسیده. موفق باشید.
  • عشاق الزهرا
  • کجایند خیبر شکنان این زمانه.کجایند بلبلانی که وصف مرتضی های آن زمان را باید بکنند.کجایند مردان جنگ جنگ ندیده؟؟؟.یا زهرا (س)
    سلام.آخه قربونت برم توی دود و دم این شهر هوای گرم و خشک از کجا بیارم.ضد زنگ می خوام عزیز.دیر بجنبی  سمباده هم می خوام.شاید الانم بخوام کس ی چه می دونه.ضد زنـــــــــــــــگـــــــــــــ....کــــــــمـــــکــــــ
    سلام...اول عید رو تبریک  میگم...دستی به سر و روی وبلاگ کشیدید...صاایران شده.! از جانب شما و سایر دوستان حضرت رضا را زیارت نمودیم...التماس دعاو خدانگهدارتان
    دگر شوق غزل در ما نمى بینى...
    کسى تنهاتر از ما را نمى بینى..

    دگر از آهوان چشمه چشمت...

    نشانى را در این صحرا نمى بینى...

    به روى شانه هاى زخمى شعرم...

    شهید عشق را آیا نمى بینى؟...

    نمى دانى چه غمگین است وقتى که،

    رفیقان را دمى اینجا نمى بینى...

    دگر در حلقه قابِ نگاهِ من...

    بجز بغض غریبى را نمى بینى...سلام و درود، میلاد با سعادت مولود کعبه ، امام علی (ع) را به شما تبریک میگویم...التماس دعا
  • حمید داودآبادی
  • هوالعزیز
    سلام و خداقوت . اگر دوست داشتید مطالب متنوعی درباره هشت سال دفاع مقدس بخوانید به وبلاگ بنده سر بزنید . از زیارتتان خوشحال می شوم . در ضمن اگر سوال در رابطه با دفاع مقدس داشتید در حد توان در خدمت هستم .


    سلام.مخلص.سر خاک سید مرتضی بودم دیروز دم شما گرم.سلام رسوندیم رسوند.کوچیک شماییم.یا حق.
    سلام.آه که چه دلتنگم برای آن صدای گرم.آن ابهت.آن مردانگی و چه حسرت میخورم که در زمان او آنقدر کوچک بودم که فقط طنین صدایش را در یاد دارم.وبعد از آن در لابلای کتاب ها و نمایشگاه ها جستجویش کردم.
    سید جان می گن دنیا خیلی کوچیکه.ما تو آسمونا دنبال این آق رضا می گشتیم کجا ملاقاتش کردیم.سید دعا مون کن دعای مومن به حال...  .قربانت . یا علی
    خدانگهدار . . .

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی