از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۳۰ مطلب با موضوع «خاطره‌ها» ثبت شده است

به لطف خدا در سالی که از گردش زمین به دور خورشید گذشت، فرصت و توان این را داشتم که در کنار همه‌ی مشغله‌های اداری و خانوادگی، همچنان «معلم» باشم و با محبت سروران عزیزم در دبیرستان فرهنگ، مؤسسه مسیر، سازمان فضای مجازی سراج، مدرسه‌ی هنر و رسانه‌ی آینه و دیگر بزرگواران، جلسات و کلاس‌های متعددی را در گوشه و کنار ایران برگزار کنم. علاوه بر کلاس‌های هفتگی «تفکر و سواد رسانه‌ای» مدرسه، از مجموع ۲۸ دوره‌ی مستقل برگزار شده در سال ۹۶، هشت دوره در شهرهای اصفهان، اهواز، بجنورد، بندرعباس، بوشهر، بیرجند، سمنان و قزوین داشتم. این‌ها علاوه بر جلساتی بود که در خدمت برادران بزرگواری از سراسر کشور در دوره‌های مشهد و تهران سازمان سراج بودم. همچنین به روال سال‌های گذشته تعداد زیادی از جلسات تهران در جمع پدران و مادران گرامی مدارس مختلف برگزار شد که از بهترین و دلپذیرترین جلسات بود.


امروز که دریچه‌ی چشم یک «پیام‌بر پاره‌وقت دوره‌گرد» به مسیر یک‌ساله‌ام نگاه می‌کنم، برادران و خواهران زیادی را می‌یابم که در این سال توفیق آشنایی‌شان را پیدا کردم و لحظات خوب زیادی را به خاطر می‌آورم که در جمع صمیمی فراگیران مهارت‌های سواد رسانه‌ای به گفتگو و تبادل نظر نشستیم.
الحمدلله امسال توانستم تمامی بسته‌های محتوایی قدیمی‌ام را بازنگری و بازنویسی کنم و ویرایش‌های جدید موضوعات «رژیم مصرف رسانه»، «تفکر انتقادی» و «سواد بازی» را در کنار سرفصل‌های جدید «صنعت سرگرمی» و «چهار ریسمان زندگی ابری» برای استفاده‌ی همگان و بدون کپی رایت در همین پایگاه منتشر کنم.
از دیگر اتفاقات خوب سال ۹۶، درگیری جدی‌تر من با جریان المپیاد دانش‌آموزی سواد رسانه‌ای و همکاری با دوستان خوبم در باشگاه سواد رسانه‌ای بود که ان‌شاءالله در سال پیش رو از آن بیشتر خواهیم شنید. همچنین معرفی شدن به عنوان «استاد منتخب فراگیران» در اختتامیه فعالیت‌های یک‌ساله مرکز سواد فضای مجازی سازمان سراج موجب افتخار و امتنان بود.
*
سال ۹۶ برای ازسرنوشت هم الحمدلله سال خوبی بود. ۴۵ مطلب در این پایگاه منتشر شد که شامل ۹ مطلب مفصل در صفحه‌ی اصلی و ۲۸ گزارش جلسه به همراه مستندات آن بود. همچنین بخش جدید «خرده ادراکات» به پایگاه اضافه شد که تا الان ۸ مطلب دارد و شامل افاضات (!) کوتاه من در کلاس‌ها یا در جاهای دیگر است که برای ثبت و استفاده‌ی عمومی در این‌جا هم منتشر می‌کنم.
در انتها از شما دعوت می‌کنم این ویدیوی هفت دقیقه‌ای مهم، که برای من حکم جمع‌بندی دستاوردهای سال ۹۶ را دارد، حتماً مشاهده بفرمایید:

محتاج دعای خیر همه‌ی شما هستم.
یا علی
  • حسین غفاری

کمتر پیش می‌آید که تصوری که در طول یازده سال دبستان و راهنمایی و دبیرستان از یک درس خاص یا یک نقش خاص در مدرسه شکل می‌گیرد در سال آخر مدرسه در هم بشکند. اما تصور یکسان و متعارفی که بچه های مدرسه‌ی ما از معلم ورزش در ذهن داشتند در سال آخر دبیرستان به هم می‌ریخت.

  • حسین غفاری
برای دل نازک آرش می‌نویسم که در ینگه دنیا دلش به همین چند سطر خوش باشد.
خواسته بود که از تجربه‌ی یزد برایش بنویسم. به نظرش رفتن برای تحصیل به شهر و دیاری دیگر به عزم و اراده‌ی خویش و توقف چند ساله در آن‌جا چشیدنی‌های مشترکی دارد. ممکن است آن‌چه من از دست داده‌ام در انتظارش باشد و آن‌چه به دست آورده‌ام، در غفلت از کف‌ش برود. وعده داده بودم‌ش که از تجربه‌ی یزد بنویسم. هر چند که هزار وعده‌ی خوبان یکی وفا نکنند، اما من که از خوبان نیستم؛ لذا همین تأخیر چند ماهه هم جای عذرخواهی دارد!
  • حسین غفاری
اوایل دهه‌ی هفتاد، تازه تازه داشت پای محصولات پر زرق و برق و غیر ضروری به زندگی مردم باز می‌شد. منظورم ماکروفر و بخارشوی و ... نیست. همین سر رسیدهای دفترچه‌ای که الان هزار مدلش در هر اتاقک روزنامه فروشی پیدا می‌شود، آن موقع‌ها کم بود و اگر هم بود، خیلی ساده و بی‌کیفیت چاپ می‌شد.
  • حسین غفاری
ته‌دیگِ‌ دورانِ پیام‌بریِ سفلی، برایم همین ارتباطِ نیم‌بندِ الکترونیکی با برخی بچه‌ها مانده‌است که آن هم یک‌خط‌درمیان جریان دارد.
همین‌طوری بی‌مقدمه، بعد از چند ماه، یکهو ایمیل زده بود که آقا چه نشسته‌ای که: «خسته شدم از این دین و مصّب و می‌خواهم مسیحی شوم!»
برایش نوشتم: «ثم ماذا؟» نگرفت و پس لازم دانستم شیرفهمش کنم.
  • حسین غفاری
و صبح جمعه‌ای که گذشت، هواپیمایی «آرش» را به لندن برد تا از آن‌جا راهیِ شیکاگو شود. جایی که اصلاً خیال نمی‌کنم روزی پایم بدان برسد؛ و دستم به «آرش» البته امید دارم که برسد، نه هرچند زود.
*
شبِ پنجشنبه، از قم یک کله آمده‌بودم به هوای دیدن «آرش» و با «مجید» قرارمان دم درشان بود؛ حدود هشت و نیم شب. به گمانم کمی بیش از یک ربع ساعت حرف زدیم و خندیدیم و آخر بر سر و روی هم بوسه دادیم و بدرود گفتیم.
و فکر من تمام به یک شیشه مربای تمشک بود: اول آشنایی‌مان.

  • حسین غفاری
صد روز روزه‌ی ننوشتن و روایت نکردن راوی باید فطر می‌شد در عید قربان.
از این صد روزه به اندازه‌ی صد روایت، حرف نگفته هست و نقلِ نکرده. از این میان اما به چهل لحظه اکتفا می‌کنم که شاید کمی عذرِ تأخیر و غیبت بجا آورده باشم:
  • حسین غفاری
سیزدهم شعبان شب از یزد راه افتادیم. ساعت اندکی از نه گذشته بود.
دو نفر بودیم. من و تو و در قطار از همه چیز سخن راندیم.
نیمه‌های شب در ایستگاه محمدیه‌ی قم پیاده شدیم. اولین بارم بود. شاید هم اولین بارم نبود.
با اتوبوس مخصوص راه‌آهن از محمدیه به سمت شهر حرکت کردیم و نمی‌دانم چه شد که پیشنهاد دادی ابتدای جاده‌ی جمکران پیاده شویم.
  • حسین غفاری

وقتی می‌نویسم که حالِ روحیِ خوشی ندارم و البته اگر می‌داشتم جای تعجب بود.
شاید اگر روایاتِ گذشته‌ی این قلم را در همین صفحه‌ی شریف مرور بفرمایید، گمان ببرید که «راوی» محلِ ابرازِ غم و اندوه و درد و رنجِ راوی است و تعمّدی در کار است تا خواننده به نحوی از انحاء رنجانده شود و اشکی بریزد. مثالمان شده است: بشره فی قلبه و حزنه فی وجهه!
به جانِ حسین که عمدی در این ترادف نیست و این «حسین» که می‌گویم البته امروز مسبب مجدد همین ترادف است.

  • حسین غفاری

پیش از هر چیز تلاش می‌کنم تا این نوشتار رنگ و بویِ گِله‌گزاری و گدایی نیابد.
اما هیچ مدلی برای بیانِ شیرین و گوارای ماجرای جلال در ذهنم ندارم. شاید اصلاً نقض غرض باشد این که بخواهیم یک حقیقتِ تلخ را دوست‌داشتنی روایت کنیم.
مسأله‌ی شیوه‌ی روایت کردن، مسأله‌ی راوی است. چگونه بگویم که حقیقت قلب نگردد و سیاه‌نمایی تلقی نشود؟ چگونه بگویم که ناامیدکننده نباشد و در عین حال مستند باشد؟
اصلاً چرا باید همواره کارِ مستند تلخ باشد؟ چرا هر آن موضوعی که برای روایت کردن می‌یابیم کمی تلخی و ترشی دارد؟

  • حسین غفاری

ماجرا از صبح یک روزِ بهاری، فروردینِ هشتاد و چهار، شروع شد و مستنداتی از جلسه‌ی آن روز موجود است که ثابت می‌کند هیچ‌یک از ما، هر چقدر هم آینده‌نگر و تیزبین، نمی‌توانستیم عمق اثر و اهمیتِ این حرکتِ کوچک دوستانه را تخمین بزنیم.
آن روزها که تعداد وبلاگ‌نویسانی که در دنیای حقیقی هم می‌شناختیمشان به اندازه‌ی انگشتان دو دست نمی‌رسید، اولین تصمیممان این بود که «رازنهفته» و «دل‌شدگان» را که سابقه و مخاطبین مشخص و خوبی داشتند از سرویس‌های رایگان خارج کنیم و رسمی شویم و این‌گونه بود که «رازِ دل» متولد شد.

  • حسین غفاری

 * سی و یکم اردی بهشت است و باز من هستم که می نویسم.

* پدرِ حسینعلی شایسته مهر به جوارِ رحمتِ حق شتافت و این واقعه در میان همه ی ناگوارهای این روزها، بدجوری دلم را سوزاند. «حسینعلی» دوستِ صمیمیِ دورانِ دبیرستان من است. دوست خوبی که هنوز هم از رفاقتش سود می برم.
اول بار روی دیوارِ نمایشگاهِ مدرسه دیدمش. عکسی هست از حسینعلی که پشت به یک دریاچه آرام نشسته است و زانوها را در بغل گرفته، به دوربین نگاه می کند. بالای قاب نوشته بودند:
«همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»

  • حسین غفاری

* و این‌همه را برای دلم نوشتم؛ و مهدی –که آن‌همه احساساتی و فهیم است-

هان مجیدِ دلِ برادر! هان!
به خیالت که چه؟ هان؟ افشا کردی که کردی، خلق عظیمم را که برایت تنگ نمی کنم که!
اشتباه گرفتی اخوی!
فکر کردی عکس بگذاری این جا، افشا کنی، عصبانی می‌شوم و یا من هم متقابلاً افشا می‌کنم؟
درست فکر کردی! به غایت عصبانی‌ام و حالا و در این لحظات می‌خواهم مرگ را افشا کنم. تصمیم گرفته‌ام فاش‌ترین راز عالم را افشا کنم.
توی دو هفته‌ی اخیر (دو هفته‌ی شیرین آغاز زندگی مشترک) سه تا مجلس ختم را نرفتم:
اول: مادر عبدالله شاعر که روزگاری گفته بود: «شیوه‌ی مهرت معلم، خصلت پروانه است...»؛
دوم: مادر استادم که خیلی دوستم می‌دارد؛
و سوم: پدر رفیقی که سخت دوستش می‌داشتم: مهدی...

  • حسین غفاری
... تا اولِ راهنمایی قرآن خواندن بلد نبودم. همان سال، سرِ زنگِ قرآن، وقتی نتوانستم یک آیه‌ی بلند از اوایل سوره‌ی مؤمنون را درست روخوانی کنم، وقتی همه‌ی نگاه‌ها در کلاس خیره‌ی من شده بود، وقتی آقای معلم آن‌قدر سکوت کرد تا بلکه بتوانم از آن مانعِ صعب به تنهایی عبور کنم، وقتی نتوانستم، گریه کردم و از کلاس بیرون دویدم.
  • حسین غفاری

رضای امیرخانی هم اگر «جعفر» را دیده بود، به جای «بی‌و‌تن» نوشتن، به صرافت «ای وطن» نوشتن می‌افتاد!

*

ادبیّات خوانده با ما؛ هم‌دانشگاهی بودیم و او یک‌سال جوان‌تر: به ظاهرمان اما هم‌سن هستیم.
همیشه با خودم فکر می‌کنم که اگر جعفر، ده پانزده قرن زودتر به دنیا آمده بود، حتماً «پیام‌بر» می‌شد: چوپان‌زاده است! از اهالی روستایی که مطمئنم نام آن را نشنیده‌اید: «مهرآباد»...
  • حسین غفاری