از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۱۴ مطلب با موضوع «سفرنامه‌ها» ثبت شده است

کاروان‌های ایرانی هم یکی یکی می‌رسند و راه می‌افتند به سمت جمرات. از خیمه‌های ایرانی که روی بلندی است با یک سطح شیبدار طولانی پایین می‌آییم و در یکی از خیابان‌های میان خیمه‌های پاکستانی و ... با کاروان حرکت می کنیم.
راهرو مملو از جمعیت است و یک قدم یک قدم جلو می‌رویم. آفتاب از پشت سر می‌تابد و روی سرمان نمی‌توانیم کلاه بگذاریم یا چتر بگیریم. تشنگی بیداد می‌کند و هیچ راه فراری نیست. عجله داریم و گیر افتاده‌ایم لای جمعیت هندی و پاکستانی و ایرانی که به سمت جمرات می‌روند. بیش از یک ساعت این حال ادامه دارد تا راهرو تمام می‌شود. حدود دو و نیم کیلومتر راه بود. محوطه‌ی باز بعد از چادرها تا جمرات هم مسافت کمی نیست.

  • حسین غفاری
همه‌ی این هفتاد مورد را بدون یادداشت‌برداری و صرفاً به اتکای حافظه‌ام بعد از جهادی در روز و شبی بارانی در قم نوشته‌ام. چشم حاجی دور، عوض آن‌همه وبلاگ ننوشتن را یک‌جا درآورده‌ام!
انتشار عمومی این حرف‌های خودمانی را نوعی ادای احترام به یک همت جمعی می‌دانم. آدم‌های این خاطرات و خواطر خودشان قضاوت خواهند کرد که به گونه‌ای نوشته‌ام تا نشود فاش کسی آن‌چه میان من و آن‌هاست.
خواننده‌ی زیرک بهتر است به‌جای پی‌جویی مراجع ضمایر، به نثر وقایع دل بدهد و عبرت بیاندوزد. حتی شما دوست عزیز!
در هم نوشته‌ام؛ سوا نکنید.
  • حسین غفاری
...
دقیقاً می‌دانم که باید از مقابل حجرالاسود تکبیر گفت و طواف را آغاز کرد و بعد پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز طواف خواند و در راه صفا، از زمزم آبی نوشید و وضویی گرفت و سر و سینه ای شُست. از صفا باید بالا رفت؛ تکبیر گفت و در یک جهت به سمت مروه حرکت کرد. باید در بازار عطاران هروله کرد و بازگشت و دوباره رفت و بازگشت و دوباره و دوباره تا دور هفتم بالای مروه تقصیر نمود و حاجی شد؛ تبریک گفت؛ هادی را در آغوش کشید و دستش را گرفت به سرعت به نماز ایستاد و بعد به زمزم رفت و بعد طواف نسا و نماز طواف و خسته شد و بیماری هادی دوباره عذابش می‌دهد. ضعف شدیدی دارد.
  • حسین غفاری

بی زمانِ بی مکانم. الان کِی است؟ ما کجاییم؟ کیِ می رسیم؟ از کدام سمت می رویم؟
نمی دانم؛ و کاری به این کارها ندارم. همه چیز در عوامانه ترین حالت ممکن اتفاق می افتد؛ دور از پُز و پرستیژ معمول و مرسوم جوانانه. با یک مشت پیرمرد و پیرزن و زن و مردِ گرفتار همراه شده ایم و حال می کنیم.

  • حسین غفاری
*
آفتابِ صبحِ تاسوعا تازه زده بود که در «کرمان» از قطار پیاده شدیم و هنوز روز به نیمه نرسیده، «بم» بودیم.
پنجاه روز بعد از زلزله‌‌ای که صبحِ پنجم دی‌ماه زمین را لرزاند، مردم پرچم‌ها را از زیر خاک بیرون کشیده بودند و خاک بر سر می‌ریختند.
حالا ما آمده‌بودیم تحقیق و تماشا. لابلای جمعیت گم شدم و عکس می‌گرفتم: از مردم، از علم‌ها، از طبل‌ها و سنج‌ها، از پسربچه‌ها و دخترکان بمی که زنجیر می‌زدند و گریه می‌کردند؛ و پس‌زمینه‌ی این تصاویر، همه ویرانی خانه‌ها و کوچه‌ها بود.
یادگاری‌های فراوانی از دومین سفر جهادیِ گروه رضوان با خود آورده‌ام. سال گذشته هم بعد از اردو چیزهایی گفتم و نوشتم که در بایگانی راوی موجود است. هنوز به نظرم اکثر آن ویژگی‌ها و خصوصیات تازه و خواندنی است.
اما هر چه تلاش می‌کنم نمی‌توانم آن‌طور که دوست دارم از سوغاتی‌های این سفر چیزی برایتان روایت کنم. فقط جهتِ ثبت در تاریخ برخی موارد مثبت و منفی این اردو را تیتروار زیر هم ردیف می‌کنم که اگر شد بعدها بسطش دهم:
  • حسین غفاری

رفقای قدیمی‌تر را عنوانِ این نوشتار یحتمل به یادِ «جهادی هفتم، و همه‌ی چیزهایی که برایم مانده‌است» ِشهریورِ 83 ‏می‌اندازد؛ و البته که چنین است. «جهادیِ یکمِ رضوان» پیش و بیش از هر چیزِ دیگر به «پاوه» شبیه بود و در پی آنم ‏تا ریشه‌های این شباهت را در ذهن و دلم حلاجی کنم.‏
شاید نتوان این دو سفر را در همه‌ی جوانبِ مثبت و منفی با هم مقایسه کرد و یکسان دانست، اما رنگ و بوی کلیِ فضا ‏و اتفاقاتِ این دو حرکت تا حدِ زیادی در ساحتِ نظر و اندیشه هم‌سانند:‏

  • حسین غفاری

ساعتی پیش، از سفرِ مدرسه‌ای به شهر یزد بازگشته‌ام و همت کرده‌ام تا برخی چیزهای پراکنده‌ای از این سفر را بر روی ‏کاغذ بیاورم تا آیندگان را به خواستِ خدا از آن بهره‌ای باشد.‏

‏*‏
انا لله و انا الیه راجعون
همه از اوییم و به سوی همو باز می‌گردیم.‏

  • حسین غفاری

 بم را همه می دانستیم که ویران شده است و برای مردمانش جز آه و فغانی باقی نمانده؛ اما تا به معاینه رؤیت نکرده بودیم نفهمیدیم چه بر سر این دیار آمده است.

چند صباحی از چهلم فاجعه گذشته بود که وارد شهر شدیم، درست هشتم محرم... آدم هر کجایی که زندگی می کند و به هر کاری که مشغول است دوست دارد ایام دهه محرم را و علی الخصوص تاسوعا و عاشورای حسینی را در شهر و دیار خود، در تکیه و حسینیه و مسجد محل خود باشد و فارغ از هر تشویش و نگرانی به عزاداری خود بپردازد. اما امسال خدا چیز دیگری برای ما می خواست.

  • حسین غفاری

جدی‌ترین فعالیت من در تابستانی که حالا کم‌کم لایق به کار بردن افعال ماضی می‌شود، حتی جدی‌تر از دوره‌ی کارآموزی، هفتمین حضورم در اردویی بود از جنس اردوهای جهادی:
اولین اردوی جهادی دانشجویان دانشگاه علم و صنعت ایران، پاوه، شهریور ۱۳۸۳
از بسیاری از جهات آن‌چه در جهادی هفتم آموختم با همه‌ی آن‌چه در جهادی‌های گذشته یاد گرفته بودم برابری می‌کند.

  • حسین غفاری

بدرقه‌نامه‌‌ای است برای برادر مهربانم، [...]، که به سفر عمره‌ی دانشجویی می‌رود؛

نمی‌دانم چرا هر بار که قرار می‌شود برای تو بنویسم زمان این همه تنگ می‌آید. شاید این هم حکمتی است که مرقومه‌ی کوتاه من، مثنوی سلامان و ابسال نشود. نمی‌دانم شاید...
صبح که گفتم نکته‌هایی نوشته بودم از سفر حج، در ذهنم می‌گذشت که آن نوشته‌ها خیلی نزدیک و دم دست باشد. دو سال پیش وقتی از سفر آمده بودم و تازه در تدارک مرمت این خانه بودیم، عزیزی عزم سفر کرد و من برای بدرقه‌اش با دردسر و زحمت فراوان خودم را دوان دوان به فرودگاه رساندم. یادم بود که در آن حال که به راننده آژانس اصرار می‌کردم که سریع‌تر برود تا به هواپیما برسم، از جیبم کاغذی بیرون آوردم و روی آن نکاتی که در ذهن داشتم یادداشت کردم. صبح خیال می‌کردم که آن کاغذ میان دفترچه‌ی سفرنامه‌ام باشد. گشتم اما نبود. سر رسید ۸۱ را بیرون کشیدم و صفحه‌ی آن روز را یافتم.

  • حسین غفاری

این یک گزارش ناقص غیر رسمی از سفری رسمی است. شاید شرحی غیرمعمولی از سفری معمولی باشد و شاید… وقتی خواندید خودتان نظر بدهید. راستی تا یادم نرفته: این گزارش لهجه دارد. لهجه اش یزدی است، اصفهانی است، بوشهری یا کرمانی است و یا مشهدی و لری، نمی دانم. چیز نیست در جهانی است که خودم هم نمی دانم. فقط می دانم که لهجه دارد. خواننده محترم حتما به بزرگواری خودش عفو می نماید.

  • حسین غفاری
یکم:
آن بالا، در آسمان، نمی‌دانم کجا بودیم، روی صحرای حجاز. از پنجره هواپیما بیرون را نگاه می‌کنم و انعکاس خیره کننده هلال ماه بر روی بال هواپیما مرا به خیالات می‌کشاند.
... زمانی درست همین‌جا زیر پای ما کمی پایین‌تر اعراب بادیه‌نشین و عصر جهالت و نسل انسان که رو به انحطاط بود و بعد یک روز از همین روزهای ملکوتی قرار شد تا از زمین راهی به آسمان گشوده شود؛ و بار دیگر آدمیان شرمنده باری تعالی گردند از این همه لطف و کرم و مرحمت. «و اشرقت الارض بنور ربها»
  • حسین غفاری

چرا فقط اروپاییها باید سفرنامه به شرق بنویسند؟ چرا ما نباید بتوانیم؟ من می خواهم سفرنامه ای بنویسم از آنچه دیدم و آنچه مرا سحر کرد. سفرنامه ای از عظمت یک خاطره منفور. از زمینی که هیچ روزی روزنه ای به آسمان نگشود و زمینی ماند.

سه شنبه بیست و هشتم محرم الحرام یکهزار و چهارصد و بیست و چهار قمری
دیدار از عظیمترین مجموعه خشت و گلی جهان، به خودی خود هیجان انگیز است. مخصوصا وقتی مدتها مشتاق دیدارش بوده باشی. مگر چند بار در این عمرهای کوتاه ما فرصتی دست می دهد تا به درون یک قلعه تاریخی پا بگذاریم و آن را برای اولین بار ببینیم!؟

  • حسین غفاری