از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۲۷ مطلب با موضوع «قصه‌ها» ثبت شده است

بچه‌ها شبیه آنچه می‌خوانند می‌نویسند و بسیار خواندن تأثیر مستقیمی بر درست نوشتن آن‌ها دارد. اما بسیار خواندن تضمینی برای بسیار نوشتن نیست. از میان همه‌ی بچه‌های یک کلاس فقط عده‌ای اندک -به تجربه کمتر از ده درصد دانش آموزان- نوشتن را فراتر از تکالیف کلاسی و ضرورت‌های تحصیلی پی می‌گیرند که متأسفانه معمولاً بخش زیادی از همین عده‌ی اندک، وقت خود را با داستان‌نویسی تلف می‌کنند. در حالی که شیوه‌های دیگر نویسندگی مثل زندگی‌نامه، روایت خاطرات، نقد فرهنگی و اجتماعی، مقالات علمی و ادبی و قالب‌های دیگر در سبد تجربه‌ی آنان جایی ندارد. در حقیقت داستان‌نویسی دامی است که بر سر راه نویسندگی نوجوانان ما گسترده شده است و جریانِ طبیعی رشد قلمی آنان را منحرف می‌کند. معلوم هم نیست قرار است با این همه داستان‌نویس جوان چه بکنیم.

  • حسین غفاری

کار پدربزرگ از نوجوانی درآوردنِ نان حلال برای مردم بود. «شاطر رحمان» همه‌ی عمرش پای تنور سنگکی ایستاد و سیگار کشید.
از نوجوانی‌ روستا را ول کرده بود و پنجاه سال محله‌های مختلف تهران قدیم را به نان حلال در‌آوردن آزموده بود. از کن و فرحزاد و اوین گرفته تا کوچه پس کوچه‌های چهارراه سیروس و امامزاده یحیی و بازارچه نایب‌السلطنه و خیابان ری.
صاحب هر نانوایی ایرادی داشت: یکی دستش کج بود؛ یکی بی نماز بود؛ یکی حق کارگر را می‌خورد.

  • حسین غفاری
«حسین‌علی شایسته‌مهر» مهرماه چهل و دو در تهران به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای مقید به آداب شرع و معتدل در معیشت. در گهواره بود آن وقتی که امام را به تبعید می‌بردند.
کمی آرام‌تر از بچه‌های دیگر بود. کمی کودکی کرد. به مدرسه رفت و کمی بزرگ شد.
مهرماه پنجاه و سه وارد مدرسه‌ی راهنمایی تازه تأسیس مفید شد. در فضای مذهبی مدرسه کمی رشد کرد.
  • حسین غفاری
با نام خدا انشای خود را با موضوع صداقت شروع می‌کنم.
همان طور که واضح است و هر بچه دبستانی می‌داند، صداقت داشتن خیلی خوب است و همه به ما توصیه می‌کنند که همیشه صداقت داشته باشیم. دانشمندان هم درباره‌ی تعریف صداقت با هم اختلاف زیادی ندارند و همگی می‌گویند صداقت داشتن یعنی دروغ نگفتن. پس ما نتیجه می‌گیریم که هر صحبتی بکنیم که دروغ نباشد، یعنی صداقت داشته‌ایم.
  • حسین غفاری
در آخرین ساعت‌های سال هزار و سیصد و هشتاد و نه هجری شمسی تصمیم گرفتم یکی از نوشته‌های دوره‌ی نوجوانی‌ام را در راوی منتشر کنم.
برای خودم خواندن دوباره‌ی این داستان طعم عجیبی دارد. خوشبختانه این طعم از جنس پشیمانی و حسرت و افسوس نیست.
الحمدلله من از نوجوانی خودم راضی‌ام؛ هر چند که مهم رضایت خداست! اما در هر صورت یادآوری دوران سپری شده ی نوجوانی برای من شرم آور نیست. من حداکثر توانم را در آن سن صرف زندگی معنوی خودم و دیگران کردم. شکر خدا به کسی آسیب جدی نرساندم و از کسی آسیب جدی ندیدم.
  • حسین غفاری

*درباره‌ی یکمین جهادی رضوان و فیلم مستند آن «فصل دیگر» قبلاً نوشته‌ام. آن‌چه این‌جا می‌آورم گفتار متن این فیلم است که با محبت و صدای مجید ضبط شد و روی چهره‌ی وحید نشست. شعر اواسط متن هم از قیصر امین‌پور است.

انتشار: مهر ۹۲

{در پایان تونل}{نجوا}
رفتن، بریدن، گریختن، دل بستن، پیوستن، رسیدن

{توی کوپه ایستاده}{عادی}
مثل رویا بود و تمام شد. به همین راحتی تمام می‌شود.
فرصت لمس یک تجربه‌ی حیرت آور به همین سرعت می‌گذرد و تمام می‌شود.

  • حسین غفاری
به پیامبر گفت به اسیرانِ جنگی بگو اگر در دل هایتان از نیکی و خوبی و مهربانی متاعی دارید، آن برای شما بهتر است از اموالی که ما از شما غنیمت گرفته ایم.
و گفت به پیامبر که به اسیران بگو اگر صفای قلب داشته باشید خدا بیش از آن چه از دست داده اید به شما خواهد بخشید که پروردگارم مهربان و آمرزنده است.
چه شود گر به سرم دستِ نوازش بکشی
لطفی ای ساقی رحمت به دلِ پُر عطشی
ای که در هر دو جهان اذنِ شفاعت با توست
چه شود گر خطِ غفران به گناهم بکشی؟
عقل کل هستی و من عاشقِ مجنونِ تو ام
لحظه ای هم بنشین در برِ دیوانه وشی
هست شکرانه ی این حسن خداداده ی تو
که به ناز از منِ هجران زده دامن نکشی
دور و نزدیک حسان بهره ور از مهر نبی است
چون اویس قَرَن و همچو بلال حبشی
  • حسین غفاری

نازنین‌ترین مداحِ مسجدِ ما، قصاب است؛ عاقله مردی چهل - چهل و پنج ساله.
بی هیچ آدابی و ترتیبی، عبا به دوش می‌اندازد و روی پله‌ی اولِ منبر می‌نشیند. با بسم‌الله شروع می‌کند و با والسلام تمام.
نه اولش «مجلس‌گرمی» می کند و نه آخرش «دعا و نفرین». بی‌حاشیه می‌آید و بی‌حاشیه می‌رود.
آقا باقر، قصاب است. خانه‌اش در حاشیه‌ی شهر است. تلفنی قربانی می‌گیرد. موردِ اعتمادِ اهلِ مسجد است.
تلفن می‌زنند مثلاً فلان هزار تومان نذرِ قربانی داریم؛ نصفش را می‌خواهیم، یا اصلاً نمی‌خواهیم. آقا باقر خودش گوسفند را زمین می‌زند، پاک می‌کند، تقسیم می‌کند و می‌برد حاشیه‌ی حاشیه‌ی شهر، بین آن‌ها که خودش می‌داند و می‌شناسد تقسیم می‌کند.
اگر صاحبِ نذر قسمتی از گوسفند را خواست (کله و پاچه یا دل و جگر یا ...) آقا باقر پشتِ وانتش می‌اندازد و درِ خانه تحویل می‌دهد؛ رایگان.
خیلی وقت‌ها خیال می‌کنم این چه جور قصابی است که برای قربانی، دستمزد نمی‌گیرد؟ خودش هم کمیته‌ی امداد است، هم پیکِ وانتی؟
باز یادم می‌افتد که نازنین‌ترین قصابِ محلِ ما، مداح است.

  • حسین غفاری
آن‌چه در ادامه می‌آید متن یک پروژه‌ی دانش آموزی است که برادر خوبم «وحید اخوت» آن را انجام داده است. این پروژه زمانی که وحید در سال سوم دبیرستان تحصیل می‌کرد انجام شده و در جشنواره‌ی خوارزمی هم رتبه‌ای آورد که الان خیلی مهم نیست. آن‌چه مهم است مرجعیت یافتن این صد حکایت از زندگی شهدای دبیرستان مفید در سال‌های بعد از آن است.
از آن‌جا که ممکن است مجموع این حکایت‌ها به روایت وحید در دسترس نسل‌های بعدی نباشد، همه را یک‌جا از روی فایل‌هایی که در بایگانی شخصی داشتم این‌جا منتشر می‌کنم.
نوروز ۱۳۹۶

  • حسین غفاری

یک شب که تو با دایه‌ات، بَرَکه، به سرای پدریِ خود اندر بودی (و محمد گاه خوش می‌داشت که شبی را در سرای ‏پدریِ خویش به سر برد)، چون طعام شبانه را خوردیم، جعفر گفت: ای کاش عموزاده‌ی ما نیز بود!‏
تا اندیشه‌اش را باز خوانم، پرسیدم: از چه رو؟
با آن لحن کودکانه‌ی خود گفت: هر گاه که او بر سرِ سفره نیست،‌ما سیر نمی‌شویم. حال آن که با بودنش، سیر ‏می‌خوریم، و باز طعامی در سفره می‌مانَد.‏
و آن شب، طعامِ ما از هیچ شب کم تر نبود...
(ج1- ص  198)‏

  • حسین غفاری

سیدعلی نشسته‌است روبرویم. تخته‌اش را آورده‌است و برایش قابلمه می‌کشم. یک قابلمه‌ی کوچک، یکی متوسط و یکی بزرگ. پاک می‌کند.
سفره می‌کشم، دور تا دور لیوان می‌گذارم و بشقاب و قاشق و چنگال. نان، آب، برنج، خورشت. پاک می‌کند.
بعد گنجشک می‌کشم، توی قفس. دوست دارد. جای آب و دانه هم برای گنجشک می‌کشم. پاک می‌کند.
برایم شیر گرم کرده‌اند. سیدعلی هم می‌خواهد. برای او هم گرم می‌کنند. لیوان‌ها را توی سینی گذاشته‌ایم تا خنک شود. سیدعلی با انگشت خامه‌ی روی شیر را بر می‌دارد و توی سینی می‌اندازد. دعوایش نمی‌کنم. اما سرشیر خودم را با ولع می‌خورم و به‌به و چه‌چه می‌کنم. به دهانِ من زل زده است. سرشیر خودش را از توی سینی بر می‌دارد و توی دهان می‌گذارد. ادای من را در می‌آورد. سرش را تکان می‌دهد و به‌به می‌گوید.

  • حسین غفاری

*
توی راه الیگودرز پیامک فرستاد که:
«اسم نشریه ی اردو رو بذاریم: گندم»
نفهمیدم چی میگه.
+
اسم نشریه رو گذاشتیم : «سیلو»
مناسب تر بود.

*
گندم مثلِ شن و ماسه نیست. مثلِ رملِ بیابونه. پا که می ذاری، فرو می ری تا زانو.

  • حسین غفاری

* دیدار اول: بیت الله

تو هم منتظری؛ چون تمام مردم شهر. انتظار چیز خوبی است. اما نه اگر ندانی چه خواهد شد. همه دور تا دور خانه را گرفته‌اند و کسی جز به نجوا سخنی نمی‌گوید. سه روز است که کارشان همین است. طواف این خانه سنتی ابراهیمی است –هر چند در این روزگار، ذکر لات و عزی نام و یادی از ابراهیم خلیل بر جا نگذاشته است- اما سه روز است که کسی در این جا قدم از قدم بر نمی‌دارد.

  • حسین غفاری

پدرِ عبدالله «خطاط» بود؛ این را همه می‌دانستند.
پیرمرد هم شیفته‌ی شعر؛ این را هم همه می‌دانستند.
کلاس چهارم الف می‌خواست آخرین سال‌های تدریس پیرمرد برایش به یادماندنی باشد.
صبح دوشنبه‌ی هفته‌ی معلّم که استادِ پیرِ ما به آهستگی از پله‌های طبقه‌ی دوم بالا می‌آمد، دل توی دل ما نبود که وارد کلاس شود و روی صندلیِ خود، درست جلوی ردیف وسط بنشیند، کتابش را روی میزِ اول بگذارد و بگوید: به نام خدا.
که عبدالله دست بلند کند و شعر خودش را - شیوه‌ی مهرت معلم خصلت پروانه است... – بخواند و بلند شود تا قابِ بزرگ خطاطی شده را به پیرمرد تقدیم کند.

  • حسین غفاری
حجله ی چراغانی شده ی جوان ناکام، شادروان، مرحوم مغفور، ... ، درست جلوی در شعبه ی بازنشستگان سازمان تأمین اجتماعی، و صف طویل پیرمردها و پیرزن های مستمری بگیر که از داخل ساختمان تا انتهای کوچه امتداد دارد.
وقتی صف به جلوی ساختمان می رسد سکوت تلخ و غریبی که از هر جمع کهنسالی بعید است و در این مکان بعیدتر، بر همگان حکم فرما می شود. نگاه های شکسته ی پیران به تصویر جوان داخل قاب و نگاهی دزدکی به صورت خود در آینه های کوچک دیواره ی حجله، جایی برای صحبت باقی نمی گذارد.
  • حسین غفاری