از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهرآب» ثبت شده است

 بم را همه می دانستیم که ویران شده است و برای مردمانش جز آه و فغانی باقی نمانده؛ اما تا به معاینه رؤیت نکرده بودیم نفهمیدیم چه بر سر این دیار آمده است.

چند صباحی از چهلم فاجعه گذشته بود که وارد شهر شدیم، درست هشتم محرم... آدم هر کجایی که زندگی می کند و به هر کاری که مشغول است دوست دارد ایام دهه محرم را و علی الخصوص تاسوعا و عاشورای حسینی را در شهر و دیار خود، در تکیه و حسینیه و مسجد محل خود باشد و فارغ از هر تشویش و نگرانی به عزاداری خود بپردازد. اما امسال خدا چیز دیگری برای ما می خواست.

  • حسین غفاری

 دوشنبه 6 / فروردین‌ماه / 1380

 

« اللهم صلی علی محمد وآل محمد 275 – 276 »

 

چشمانم را که می بندم،‌تصویر صورت نورانی تو که به سفیدی می درخشد،‌ با آن عینک بیضی شکل زیبا و چادر کرپ طرح‌دار مشکی، در ذهنم متناوبا کمرنگ تر می شود.

 

  • حسین غفاری

جمعه شب –که روزش تولد امام رضا علیه السلام بوده باشد- خواب علیرضا را دیدم. بعد از سه سال، دفعه ی اولی بود که یادی از ما می کرد. البته قاعدتا انتظاری نمی توانستم داشته باشم. اما به حال رفیقی گفتند، برادری گفتند...

  • حسین غفاری

 جناب نخست وزیر!

با کمال تأسف خبر کشته شدنم را قبل از پایان جنگ لبنان به اطلاع شما می رسانم. یک حزب اللهی با دقت فوق العاده، موشکی از نوع «تاو» را به طرف محلی که در آن نشسته بودم شلیک کرد و به این ترتیب روح از بدنم مفارقت فرمود! حالا دارم همه چیز را می بینم.

به نام خدا
حکما به نام خدا که شروع می‌کنم باید بچه خوبی باشم نه؟ وقتی می‌نویسم به نام خدا دیگر نمی‌توانم شیطانی کنم، دری‌وری بنویسم یا... یا مثلاً از شیفت شب بگویم. قرارمان این بود که اجتماعی بنویسیم. از دور و بر و اطراف و دردهای آدم‌های پیرامون، تا بلکه در تاریخ ثبت شویم. برویم لای کتاب‌های قطور تاریخ تمدن!

  • حسین غفاری
در آن شلوغی وسط جمعیت پسرش را بلند کرد. نشاند روی شانه اش. گفت:

«بگو جوادجان! بگو نوکرتم امام رضا»

پسرک که از شلوغی جمعیت صورتش گل انداخته بود، چشمان پف کرده اش را با پشت دست مالید و بهت زده به سیل جمعیت و اتاقک فلزی پر نقش و نگاری که در بر گرفته بودند خیره ماند. لبانش که از هم جنبید، بغض پدر ترکید:

  • حسین غفاری

آقای مهندس با آنهمه پز و پرستیژ و موبایل و پرشیا و ویلا در شمال و ... تازه جاروکش دارالزهد است و مگر جاروکشی به این چیزهاست؟

...و چقدر هم افتخار دارد جاروکشی حرم. جاروکشی که سهل است، جاروی جاروکشان حرم بودن هم افتخار دارد؛ صبح ها که خادمین دور می ایستند و جاروها در میان، شعر می خوانند و دعا می کنند، جارو بودن در آن میان حقا که افتخار دارد.

گدایی در این پادشاه، از پادشاهی هزار دنیا افضل است.

  • حسین غفاری

دیاف، سرعت، فاصله، ۲۵ . شستِ دستِ راست فنر شاتر را کوک می‌کند.
با خودم فکر می‌کنم که اگر کوه‌ها در آن دورها نبودند، این دشت سبز واقعاً تا کجا ادامه پیدا می‌کرد؟ باد می‌وزد و خوشه‌های تازه رُسته و سبز گندم، تا چشم کار می‌کند روی هم خم می‌شوند و هر از چند گاهی سر به سوی دیگر می‌جنبانند. معمولش این است که اگر در دل چنین طبیعت بکری رها شوم، ذهنم به سرعت شاعری می‌کند و طبع غزلم به گل می‌نشیند. اما …

  • حسین غفاری

 ...

- این اتاق ما بود، البته کتاب ها  و سایر چیزها هم اینجا بود. این وسطی که بسته است، اتاق آقای راشد بود. آن طرف انبار بود...

آقا به دقت خیره شده بود به پنجره ای که به کوچه باز می شد. در نگاهش چیز عجیبی بود. به دور و بر اتاق نگاهی کرد.

- ما بیش تر این طرف تکیه می دادیم و می نشستیم به مطالعه و نوشتن...

  • حسین غفاری

سه روزه پشت پنجره واستادم:

یه جنازه می بینم. چشامو که می بندم تو خیالم یه جنازه می بینم. فکرش رو بکنید. هیچی نه یه جنازه. خونیه. روی زمین افتاده. کلی خون ازش رفته. اطرافش همش خونیه. چند روزه اینجا تنها روی زمین افتاده...

چیه؟ فکرتون کجا رفت؟ به خیالتون مثلا دارم کجا رو توصیف می کنم؟ بم؟ مگه همه جنازه های دنیا جمع شدن تو بم؟ حالا عجله نکنین. چشماتونو ببندین و با من بیاین:

  • حسین غفاری

ماه رمضان بیش از آن و پیش از آنکه ماه روزه باشد ماه قرآن است و خدای تبارک و تعالی در کلام خود ماه رمضان را با قرآن معرفی می کند که:

شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن

در این ماه قرآنی، برادرم محمود که مدتها شک و تردید و دودلی حجاب میان او و حقیقت شده بود، پیوند دوباره اش با قرآن را از سرگرفت و این بهانه ای شد تا برایش بنویسم.

دوست داشتم شما هم آن را بخوانید:

  • حسین غفاری

هی به تو می‌گویم: محمد! محمد! محمد! باز من می‌خواهم شعر بگویم، تو نمی‌گذاری؟
باز به تو می‌گویم : محمد! محمد! محمد! همین‌طور آمده‌ای روبروی من نشسته‌ای که چه؟ مثلاً می‌خواهی تو را بگویم؟ آخر تو که در شعر من جا نمی‌شوی! شعر من همان قدر جا دارد که دست‌های کوچک تو!

  • حسین غفاری

حالا نه سالی می شود که تنها هستند. سید بچه بود. دوازده سیزده. درست در آغاز نوجوانی.

یه پسر سفید با موهای مشکی؛ صورت گرد و چشمای درشت سیاه

پیرهن عزا خیلی به قیافه اش می اومد.

توی قشنگ ترین شهر دنیا؛ ته یه خیابون پر درخت و با صفا؛ نرسیده به یه میدون کوچیک و خلوت؛ سمت چپ؛ کوچه ای هست که درست وسطش یه تک درخت نارون سایه انداخته.

  • حسین غفاری
سلام ابراهیم! چه کسی فکرش را می‌کرد؟ ولی من بُردم.
قرارمان که یادت نرفته؟ حالا دقیقاً یک سال می‌شود...
مکه، روی تخت بی حال و بی رمق به پشت افتاده بودم. سرم توی بالش فرو رفته بود و مدام سرفه می‌کردم. یادت می‌آید ابراهیم؟ یک ساعت تمام سرفه کردم.
  • حسین غفاری
...آقای مهندس دارد مشقهای امروزش را راجع به کانگورو و مردم چین با مداد سوسمارنشان در کتاب تمرینهای کلاس زبانش می نویسد.ـ
خط؛ ماشین ندارد. مشکل بدنه است و اینجا همه بیکارند. البته مهندس همیشه بیکار است.
  • حسین غفاری