از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهدا» ثبت شده است

این نوجوان چهارده، پانزده ساله‌ای که همین‌طور به صفحه روشن نمایش در این سالن تاریک خیره شده است چه می‌داند جنگ چیست؟ چه می‌داند داغ پدر، داغ برادر،‌ داغ مادر و خواهر دیدن چیست؟ چه می‌داند صدای انفجار یک بمب چه رعشه‌ای بر اندام یک طفل خردسال می‌اندازد؟ چه می‌فهمد فاصله سوت قبل از انفجار یک موشک با ناله جگرخراش یک مادر که در زیر آوار به دنبال جنازه کودکانش می‌گردد چقدر است؟
  • حسین غفاری
«حسین‌علی شایسته‌مهر» مهرماه چهل و دو در تهران به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای مقید به آداب شرع و معتدل در معیشت. در گهواره بود آن وقتی که امام را به تبعید می‌بردند.
کمی آرام‌تر از بچه‌های دیگر بود. کمی کودکی کرد. به مدرسه رفت و کمی بزرگ شد.
مهرماه پنجاه و سه وارد مدرسه‌ی راهنمایی تازه تأسیس مفید شد. در فضای مذهبی مدرسه کمی رشد کرد.
  • حسین غفاری
دست دست کردن برای ننوشتن از موضوعی که خروار خروار حرف نگفته از آن دارم بس است. هر چند که باید حواسم به تبعاتِ دم‌زدن از چیزهایی که شاید سرِ سبز بر باد دهد باشم. بادا باد!
از همه‌ی آشنایان دور و نزدیک که به نحوی مجتمع آموزشی و دبیرستان «ما» را می‌شناسند خواهش می‌کنم ضمن مطالعه‌ی این گفتار، حتماً نظرات تکمیلی و اصلاحی‌شان را ذیل این مطلب مرقوم فرمایند تا نتیجه‌ی کار به صورت سندی تاریخی به مجتمع ارایه گردد.
همچنین از سایر مخاطبان راوی که احتمالاً چیزی از «هفته‌ی نجیب شهدا» نمی‌دانند پیشاپیش پوزش می‌طلبم.
  • حسین غفاری

‏*‏
کم از یک هفته‌ای بعدِ آن یزدی که وصفش رفت، مجدداً و ناگهان توفیق سفرِ مجددی دست داد با عده‌ای از همکاران به ‏کویرِ مرکزیِ ایران.‏
در این سفر، مجید برای بارِ اول پایش به زمینِ گرمِ یزد رسید و در شبانه روزی که با هم بودیم،‌ بخش عظیمی از بافتِ ‏تاریخیِ شهر را قدم زدیم و سخن گفتیم. ‏
جای شما خالی؛ خوش گذشت.‏

  • حسین غفاری
حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرموده‌اند:
رُبَّ اَخٍ لَم تَلِدهُ اُمُّک
 :: بسا برادرا که نزاییده مادرت ::

آن‌چه پیش رو دارید، نمونه‌ای از ده‌ها مقاله‌ای است که در بیست سالِ گذشته، در هفته‌ی بزرگداشت شهدای دبیرستانِ مفید، نوشته و خوانده شده‌است.
  • حسین غفاری
آن‌چه در ادامه می‌آید متن یک پروژه‌ی دانش آموزی است که برادر خوبم «وحید اخوت» آن را انجام داده است. این پروژه زمانی که وحید در سال سوم دبیرستان تحصیل می‌کرد انجام شده و در جشنواره‌ی خوارزمی هم رتبه‌ای آورد که الان خیلی مهم نیست. آن‌چه مهم است مرجعیت یافتن این صد حکایت از زندگی شهدای دبیرستان مفید در سال‌های بعد از آن است.
از آن‌جا که ممکن است مجموع این حکایت‌ها به روایت وحید در دسترس نسل‌های بعدی نباشد، همه را یک‌جا از روی فایل‌هایی که در بایگانی شخصی داشتم این‌جا منتشر می‌کنم.
نوروز ۱۳۹۶

  • حسین غفاری

گام نخست: شناسایی، برنامه‌ریزی

‏1-1 فهرست‌برداری و شناسایی ‏
‏1-1-1 سرفصل‌های محتوایی موجود
‏1-1-2 انواعِ محتوای موجود
‏1-1-3 قالب‌های محتوایی موجود
‏1-1-4 بایگانی‌ها و اماکن نگهداری فعلی اطلاعات

  • حسین غفاری

 * سی و یکم اردی بهشت است و باز من هستم که می نویسم.

* پدرِ حسینعلی شایسته مهر به جوارِ رحمتِ حق شتافت و این واقعه در میان همه ی ناگوارهای این روزها، بدجوری دلم را سوزاند. «حسینعلی» دوستِ صمیمیِ دورانِ دبیرستان من است. دوست خوبی که هنوز هم از رفاقتش سود می برم.
اول بار روی دیوارِ نمایشگاهِ مدرسه دیدمش. عکسی هست از حسینعلی که پشت به یک دریاچه آرام نشسته است و زانوها را در بغل گرفته، به دوربین نگاه می کند. بالای قاب نوشته بودند:
«همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»

  • حسین غفاری

حبیب من؛
سلام؛
مثل این می ماند که آدم یک آشنای قدیمی را، یک دوست گمشده را، یک برادر از یاد رفته را، ناگهان در ایستگاه مترو پیدا کند. آن وقت شاید بنشینند و ساعت‌ها از گذشته‌های دور و حس و حال این روزها حرف بزنند. از همه‌ی زمان‌هایی که بی‌هم سپری کرده‌اند و لحظه‌هایی که به یاد هم افتاده‌اند. ساعت‌ها بنشینند و بی‌آن که عبور قطارهای مکرر مترو، به شتابشان وا دارد، از هم‌صحبتیِ هم لذت ببرند.

  • حسین غفاری

پدرِ عبدالله «خطاط» بود؛ این را همه می‌دانستند.
پیرمرد هم شیفته‌ی شعر؛ این را هم همه می‌دانستند.
کلاس چهارم الف می‌خواست آخرین سال‌های تدریس پیرمرد برایش به یادماندنی باشد.
صبح دوشنبه‌ی هفته‌ی معلّم که استادِ پیرِ ما به آهستگی از پله‌های طبقه‌ی دوم بالا می‌آمد، دل توی دل ما نبود که وارد کلاس شود و روی صندلیِ خود، درست جلوی ردیف وسط بنشیند، کتابش را روی میزِ اول بگذارد و بگوید: به نام خدا.
که عبدالله دست بلند کند و شعر خودش را - شیوه‌ی مهرت معلم خصلت پروانه است... – بخواند و بلند شود تا قابِ بزرگ خطاطی شده را به پیرمرد تقدیم کند.

  • حسین غفاری

آن چه در ادامه می آید قسمت هایی از یک نامه ی طولانی است که به مناسبت خاصی، در زمان خاصی، خطاب به شخص خاصی نوشته شده و امروز و با گذشت زمان از حساسیت های سیاسی آن کاسته و به قابلیت های تاریخی‌اش افزوده شده است.
به درخواست برخی از دوستان، قسمت هایی از این نوشته ی بلند را جهت ثبت در تاریخ در این خانه منتشر می کنم.

  • حسین غفاری

پدرم، مادرم، سلام؛
خیال نکنید اگر دیر دیر به یادتان می‌افتیم یا گاه‌گاه سری به شما می‌زنیم، به یادتان نیستیم و دوستتان نداریم.
بالا و پایین‌های روزگار، مدام بالا و پایینمان می‌کند و تمام حواسمان را جمع کرده‌ایم که در این دست‌اندازها، خدای ناکرده، چپ نکنیم. موتور ضعیف جانمان، این روزها جسم را هم به زحمت حرکت می‌دهد، از پرواز روح که اصلاً صحبت نفرمایید.
شکایتی از عهد و روزگار نیست البته، که مصیبت در جانمان است. چون «دوست» دشمن است، ‌شکایت کجا بریم؟

  • حسین غفاری

 ...

الساعه که قرار بر آپ‌دیت داشتم، نامه‌ای از دوستانم به دستم رسید که علی‌الظاهر سرگشاده است و برای مسئولین مدرسه و... نوشته شده است. از همه‌ی هشت صفحه نامه‌ی جالبی که مشخصاً یک آدم عصبانی و بامزه‌ نوشته است، چند بند را که فکر می کردم همه می فهمند انتخاب و سانسور کردم!

 ...

  • حسین غفاری

آقای... دبیرستان مفید؛
سلام علیکم؛

۱.
نویسندگان این نامه، همه جوانان دانشجو و یا مهندسان جوانی هستند که روزگاری نه چندان دور، شما همه یا قسمت اعظم زندگی‌شان بودید و آن چه امروز هستند را، کم یا زیاد از شما دارند. اما در این سال‌ها و در برخورد با امواج سهمگین نقد و نظر و فکر و اندیشه در بیرون از حباب شیشه‌ای مفید، آموخته اند که صریح باشند و درد دل خویش را با غیر برملا نسازند. لذا اگر در تمام این سطور جسارت و یا تندی و آتشین مزاجی موج می زند نه از بی‌احترامی به بزرگ‌تر و خدای ناکرده ناسپاسی، که مَحرمِ دلی یافته‌اند تا رازِ دل باز گویند.

  • حسین غفاری
*یک نمایشنامه‌ی دانش‌آموزی برای بازی دو نفر*

[سن تاریک، صدای حاج کاظم]: می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه. اما من می خوام براتون یه قصه بگم. خیلی وقتتون رو نمی گیرم... یکی بود یکی نبود...

[چراغ ها روشن می شود]

-: کی می گه بد موقعی برا قصه شنیدنه؟ اتفاقا الان وقتشه

-: یکی بود یکی نبود
  • حسین غفاری