از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

تجربه‌ی اولین سال تدریس کتاب «تفکر و سواد رسانه‌ای» پایه دهم را اگر فرصتی دست داد به تفصیل خواهم نوشت. آن‌چه به نظرم ثبت و انتشار آن فعلاً مغتنم است آزمون‌هایی است که در این سال تحصیلی برای کلاسم طراحی کردم.
به نظرم دیدن این نمونه ها برای همکاران محترمی که در نوع و شیوه‌ی طراحی سؤال برای این درس ابهام دارند می‌تواند راهگشا باشد.

  • حسین غفاری

بچه‌ها شبیه آنچه می‌خوانند می‌نویسند و بسیار خواندن تأثیر مستقیمی بر درست نوشتن آن‌ها دارد. اما بسیار خواندن تضمینی برای بسیار نوشتن نیست. از میان همه‌ی بچه‌های یک کلاس فقط عده‌ای اندک -به تجربه کمتر از ده درصد دانش آموزان- نوشتن را فراتر از تکالیف کلاسی و ضرورت‌های تحصیلی پی می‌گیرند که متأسفانه معمولاً بخش زیادی از همین عده‌ی اندک، وقت خود را با داستان‌نویسی تلف می‌کنند. در حالی که شیوه‌های دیگر نویسندگی مثل زندگی‌نامه، روایت خاطرات، نقد فرهنگی و اجتماعی، مقالات علمی و ادبی و قالب‌های دیگر در سبد تجربه‌ی آنان جایی ندارد. در حقیقت داستان‌نویسی دامی است که بر سر راه نویسندگی نوجوانان ما گسترده شده است و جریانِ طبیعی رشد قلمی آنان را منحرف می‌کند. معلوم هم نیست قرار است با این همه داستان‌نویس جوان چه بکنیم.

  • حسین غفاری
در جلسه‌ی سالانه‌ی دبیران دوره‌ی اول مجتمع تربیتی فرهنگ (منطقه ۳) فرصتی دست داد تا در جمع همکاران عزیزم به هفت چالش که در تلاقی «نوجوان و رسانه» با آن مواجه هستیم بپردازم.
نوجوان و رسانه
در این باره ان شاء الله به زودی بیشتر خواهم نوشت.
  • حسین غفاری

در کتاب درسی مطالعات اجتماعی پایه هشتم (دوره اول متوسطه جدید، سال دوم، ۹۴-۹۳) برای اولین بار به آموزش مبانی سوادرسانه‌ای به نوجوانان چهارده پانزده ساله کشورمان توجه شده است.
همکار خوب و برادر بزرگوارم، جناب آقای وحید سلامت، برای آموزش فعال این دو درس به بچه‌های کلاسش ابتکاری به خرج داده که با اجازه‌ی ایشان به عنوان یک تجربه‌ی موفق در این صفحه آن را انتشار می‌دهم.

  • حسین غفاری
  • چرا رسانه مهم است؟
  • رسانه ماهیت تکنولوژیک دارد؟
  • سواد رسانه ای چه نیست؟
    سواد رسانه ای
  • مراحل کسب سواد رسانه‌ای
    سواد رسانه ای
  • رسانه شناسی
  • مخاطرات عمومی و خصوصی رسانه‌ها

+ درباره پاتوق سایبری بیشتر بدانید.

  • حسین غفاری

این یادداشت که به تدریج تکمیل خواهد شد درباره‌ی «روش‌های اعتبارسنجی منابع اینترنتی در پژوهش‌های دانش آموزی» است و سعی می‌کند «منابع مناسب و نامناسب پژوهش دانش آموزی علوم انسانی در اینترنت» را به شما معرفی کند. همچنین به آموزش «شیوه‌های یادداشت‌برداری رایانه‌ای برای استفاده در پژوهش‌های دانش آموزی» نیز خواهد پرداخت.

از همه‌ی پژوهشگران فرهنگ درخواست می‌کنم که حتماً نکته‌های مطرح شده در این نوشته را جدی بگیرند.

این نوجوان چهارده، پانزده ساله‌ای که همین‌طور به صفحه روشن نمایش در این سالن تاریک خیره شده است چه می‌داند جنگ چیست؟ چه می‌داند داغ پدر، داغ برادر،‌ داغ مادر و خواهر دیدن چیست؟ چه می‌داند صدای انفجار یک بمب چه رعشه‌ای بر اندام یک طفل خردسال می‌اندازد؟ چه می‌فهمد فاصله سوت قبل از انفجار یک موشک با ناله جگرخراش یک مادر که در زیر آوار به دنبال جنازه کودکانش می‌گردد چقدر است؟
  • حسین غفاری

در ادامه‌ی جلسات طرح لقمان مجتمع آموزشی خواجه‌نصیرالدین طوسی تهران (منطقه ۵) در جمع اولیای دانش‌آموزان مدرسه بحثی در مورد اینترنت و مسأله‌ی رشد ارایه دادم که مورد استقبال پدرها، مادرها و مربیان مدرسه قرار گرفت.

سرفصل مباحث ارایه شده در این جلسه به این شرح است:

  • حسین غفاری

کمتر پیش می‌آید که تصوری که در طول یازده سال دبستان و راهنمایی و دبیرستان از یک درس خاص یا یک نقش خاص در مدرسه شکل می‌گیرد در سال آخر مدرسه در هم بشکند. اما تصور یکسان و متعارفی که بچه های مدرسه‌ی ما از معلم ورزش در ذهن داشتند در سال آخر دبیرستان به هم می‌ریخت.

  • حسین غفاری

(مدرسه به مثابه یک راه حل برای رفع فقر فرهنگی)


همه چیز از یک صبح سرد پاییزی شروع شد.
آفتاب نزده، ما به قصد بازدید از یک مجموعه‌ی آموزشی فرهنگی در یکی از شهرستان‌های حاشیه‌ی کویر، که سه ساعتی با تهران فاصله دارد، حرکت کردیم. اما در ادامه‌ی روز، چیزهای بیش‌تری از ظرفیت‌های یک نهاد آموزشی در منطقه‌ای روستایی دستگیرمان شد. خیلی بیش‌تر از آشنا شدن با شیوه‌های نوین آموزشی و یا مشاهده‌ی اثربخشی خلاقیت و پشتکار در انجام مأموریت.

  • حسین غفاری
1.
دیر شده‌است. می‌بینی؟
این همه روز رفته است و راوی خالی.
ظرف داری و مظروف نه. دل داری و عشق نه. جان داری و روح نه. نامه داری و عمل نه. عصیان داری و خجالت نه. عمر داری و توبه نه.
کاش توبه داشتی و عمر نه. خجالت داشتی و عصیان نه. عمل داشتی و نامه نه. روح داشتی و جان نه.
دارد دیر می‌شود. می‌بینی؟
  • حسین غفاری
دست دست کردن برای ننوشتن از موضوعی که خروار خروار حرف نگفته از آن دارم بس است. هر چند که باید حواسم به تبعاتِ دم‌زدن از چیزهایی که شاید سرِ سبز بر باد دهد باشم. بادا باد!
از همه‌ی آشنایان دور و نزدیک که به نحوی مجتمع آموزشی و دبیرستان «ما» را می‌شناسند خواهش می‌کنم ضمن مطالعه‌ی این گفتار، حتماً نظرات تکمیلی و اصلاحی‌شان را ذیل این مطلب مرقوم فرمایند تا نتیجه‌ی کار به صورت سندی تاریخی به مجتمع ارایه گردد.
همچنین از سایر مخاطبان راوی که احتمالاً چیزی از «هفته‌ی نجیب شهدا» نمی‌دانند پیشاپیش پوزش می‌طلبم.
  • حسین غفاری
از دوست داشتنی‌های روزگار گفتن، در شب و روزهایی که دوست داشتن و داشتنِ دوست به پز و پرستیژ شبیه‌تر است تا نیاز و حاجت، برای همچو منی، کارِ ساده‌ای نیست.
حتی گاهی فکر کردن به «دوست داشتنی‌ها» سخت و نشدنی می‌نماید. هفت روز هفته، هفت شغل مختلف، هفت مدیر و رئیس، هفت گونه مشتری و هفت گونه انتظار، هفت ...
حتی گاهی فراموش می‌کنم که می‌توان لبخند زد. فقط لابه‌لای کارهای پی‌درپی، گاهی کمی مدرسه حالم را جا می‌آورد. مدرسه هم نه... گاهی کمی بعضی از بچه‌ها به یادم می‌آورند که می‌توان شاد بود و شاد زیست.
توصیه می‌کنم اگر روزی روزگاری مجبور شدید هفت تا شغلِ مختلف داشته باشید، لابه‌لایش به مدرسه هم سری بزنید. (با شما نیستم مجید جان! شما راحت باش!)
  • حسین غفاری
اتاقم را عوض می کنم، خواسته یا ناخواسته؛ و تازه می فهمم که برای عادتی شدن بهانه های زیادی لازم نیست.
همین پنجره ای که پشتِ سَرم به حیاطِ مدرسه باز می شود؛ سوله ی کارگرانِ شهرداریِ پشتِ دیوار حیاط و بوستان المجانین (!) کنارِ بزرگراه. به همه ی شان عادت کرده ام.
حالا همین روز آخر هم باید بچه های چهارم بروند بالای دیوار حیاط که توری مرغی بچسبانند بالای نرده ها. همسایه ی بغلی توپ هایشان را پس نمی داد. از بس که هر روز می افتد آن ور.
پیرمرد دیروز کارگر آورد و خرمالوهای درختش را چید. خودش آمد در زد رفت اتاق مهندس یک سبد خرمالو گذاشت کنارِ ماکتِ آرزوهای بزرگِ شرکتِ ورشکسته ی ما. حالا بچه ها روی دیوارِ خانه ی پیرمرد، روی دیوارِ حیاط، تلاش می کنند توری مرغی بچسبانند بالای نرده ها. نیما، محمدرضا، سیداحمد، محمد و حامد. آقا جواد هم رفته کمکشان.
  • حسین غفاری
یک وقتی بالاخره باید این یخ آب می‌شد و دست به کار می‌شدم.
منتظر بهانه ماندن هم بی‌فایده بود. بی‌بهانگی این روزها همه‌گیر است. همه چیز توی عالم بی‌بهانه شده است: از رفت و آمدها بگیر تا قهر و آشتی‌ها، نصب و عزل‌ها، باید و نبایدها، دوست و دشمن‌ها، رفیق و رقیب‌ها، ...
گاهی همین بی‌بهانگی بهانه‌ی نوشتن می‌شود. مثلِ حالا!
:::
هی منتظر نشستم که بلکه مجید بهانه‌ای بیابد برای نوشتن؛ و او مدام بهانه می‌آورد برای ننوشتن. به گمانم جای مجید اگر من این اندازه بهانه برای ننوشتن می‌داشتم، حتماً دریاره اش می نوشتم! اما مجید ننوشت که ننوشت!
  • حسین غفاری