از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۲ مطلب در دی ۱۳۸۸ ثبت شده است

و صبح جمعه‌ای که گذشت، هواپیمایی «آرش» را به لندن برد تا از آن‌جا راهیِ شیکاگو شود. جایی که اصلاً خیال نمی‌کنم روزی پایم بدان برسد؛ و دستم به «آرش» البته امید دارم که برسد، نه هرچند زود.
*
شبِ پنجشنبه، از قم یک کله آمده‌بودم به هوای دیدن «آرش» و با «مجید» قرارمان دم درشان بود؛ حدود هشت و نیم شب. به گمانم کمی بیش از یک ربع ساعت حرف زدیم و خندیدیم و آخر بر سر و روی هم بوسه دادیم و بدرود گفتیم.
و فکر من تمام به یک شیشه مربای تمشک بود: اول آشنایی‌مان.

  • حسین غفاری
*
آفتابِ صبحِ تاسوعا تازه زده بود که در «کرمان» از قطار پیاده شدیم و هنوز روز به نیمه نرسیده، «بم» بودیم.
پنجاه روز بعد از زلزله‌‌ای که صبحِ پنجم دی‌ماه زمین را لرزاند، مردم پرچم‌ها را از زیر خاک بیرون کشیده بودند و خاک بر سر می‌ریختند.
حالا ما آمده‌بودیم تحقیق و تماشا. لابلای جمعیت گم شدم و عکس می‌گرفتم: از مردم، از علم‌ها، از طبل‌ها و سنج‌ها، از پسربچه‌ها و دخترکان بمی که زنجیر می‌زدند و گریه می‌کردند؛ و پس‌زمینه‌ی این تصاویر، همه ویرانی خانه‌ها و کوچه‌ها بود.