از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

۶۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «راوی نوشت» ثبت شده است

زمانی که وبلاگ نوشتن را شروع کردم هیچ الگویی برای وبلاگ نوشتن وجود نداشت. وبلاگ تازه اختراع شده بود و ما برای منتشر کردن نوشته‌هایمان ابزاری بهتر از آن نمی‌شناختیم. وبلاگ نوشتن و وسوسه‌ی تأثیرگذاری بر دیگران، نوشتن من را جدی کرد و حالا ده سال می‌شود که بدون وقفه در وبلاگ‌های مختلفی نوشته‌ام و از این راه ده‌ها دوست خوب و رفیق شفیق یافته‌ام. حضورم در راوی اما -همان طور که در ابتدای ورودم به آن نوشتم- تحولی مهم در مسیر وبلاگ‌نویسی من بود. راوی اولین و تنها وبلاگی است که در آن به نام خودم نوشته‌ام و نوشته‌های آن را به مثابه کارنامه‌ی فکری خودم می‌دانم.

  • حسین غفاری
همه‌ی این هفتاد مورد را بدون یادداشت‌برداری و صرفاً به اتکای حافظه‌ام بعد از جهادی در روز و شبی بارانی در قم نوشته‌ام. چشم حاجی دور، عوض آن‌همه وبلاگ ننوشتن را یک‌جا درآورده‌ام!
انتشار عمومی این حرف‌های خودمانی را نوعی ادای احترام به یک همت جمعی می‌دانم. آدم‌های این خاطرات و خواطر خودشان قضاوت خواهند کرد که به گونه‌ای نوشته‌ام تا نشود فاش کسی آن‌چه میان من و آن‌هاست.
خواننده‌ی زیرک بهتر است به‌جای پی‌جویی مراجع ضمایر، به نثر وقایع دل بدهد و عبرت بیاندوزد. حتی شما دوست عزیز!
در هم نوشته‌ام؛ سوا نکنید.
  • حسین غفاری
«حسین‌علی شایسته‌مهر» مهرماه چهل و دو در تهران به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای مقید به آداب شرع و معتدل در معیشت. در گهواره بود آن وقتی که امام را به تبعید می‌بردند.
کمی آرام‌تر از بچه‌های دیگر بود. کمی کودکی کرد. به مدرسه رفت و کمی بزرگ شد.
مهرماه پنجاه و سه وارد مدرسه‌ی راهنمایی تازه تأسیس مفید شد. در فضای مذهبی مدرسه کمی رشد کرد.
  • حسین غفاری
تابستان امسال به بهانه‌ی موج وبلاگی «صبر ریحانه‌ها» این نوشته را روی کاغذ نوشتم و مدت‌ها طول کشید تا پاکنویس شد.
آن موج وبلاگی آمد و رفت و تمام شد و من وقت نکردم این مطلب مفصل را برایشان ارسال کنم.
البته حالا هم خیلی دیر نشده. در ابتدای زمستان به استقبال تابستان آینده می‌رویم. هر چند که این موضوع در چهار فصل سال تازه است و مهم.
اگر حوصله‌ی خواندن یک نوشته‌ی طولانی و عجیب را دارید بسم‌الله.
  • حسین غفاری
* مقدمه
آخرین معجزه‌ی سلسله‌ی انبیا علیهم‌السلام برای اثبات حقانیت دعوت الهی‌شان از جنس کتاب است. اگر بپذیریم که نزول تدریجی قرآن کریم بر قلب پیامبر اعظم صلی‌الله علیه وآله و سلم در ماه صفر سال یازدهم هجرت با رحلت آن بزرگوار به پایان رسیده‌است، تا امروز حدود هزار و چهارصد و بیست و یک سال از تدوین و گردآوری کلام خداوند به صورت یک مجلد واحد می‌گذرد. صورت کتاب قرآن کریم بر خلاف سایر کتب آسمانی موجود هیچ گونه سیر محتوایی مشخص و منظمی ندارد. یعنی مثلاً قصه‌ها، احکام و معارف الهی در این کتاب بر اساس یک فصل‌بندی مرتب و سلسه‌وار قرار ندارد و تکرار ظاهری و مضمونی ماجراها و عقاید بارها در آن اتفاق می‌افتد. این خصلت -که به نوعی از جلوه‌های اعجاز قرآن کریم به حساب می‌آید- مرور کامل و یک‌جای این کتاب الهی را پیچیده می‌کند. به نحوی که ختم یک ماهه‌ی قرآن کریم با دقت کافی در معانیِ حتی ظاهریِ لغات و به خاطر سپردن مضامین اصلی سوره‌ها و آیات، کاری سخت و دشوار است.
  • حسین غفاری
۱.
«... کاپیتان پرایس وقتی ما را دید که داشت با نفر دیگری مبارزه می‌کرد. او را به زمین زد و چون مرا نشناخت، مشت محکمی هم به صورت من زد. وقتی به هوش آمدم، با هم به راه افتادیم و با عجله از آن‌جا فرار کردیم.
در مرحله آخر با قایق موتوری به تعقیب شخصیت منفی بازی که یک «ژنرال» خائن و خودخواه بود پرداختیم. کاپیتان پرایس ما را راهنمایی می‌کرد و من هم قایق را می‌راندم. بعد از گذشتن از پیچ و خم‌های بسیار به یک آبشار رسیدیم و از آن‌جا به پایین افتادیم...
  • حسین غفاری
در آخرین ساعت‌های سال هزار و سیصد و هشتاد و نه هجری شمسی تصمیم گرفتم یکی از نوشته‌های دوره‌ی نوجوانی‌ام را در راوی منتشر کنم.
برای خودم خواندن دوباره‌ی این داستان طعم عجیبی دارد. خوشبختانه این طعم از جنس پشیمانی و حسرت و افسوس نیست.
الحمدلله من از نوجوانی خودم راضی‌ام؛ هر چند که مهم رضایت خداست! اما در هر صورت یادآوری دوران سپری شده ی نوجوانی برای من شرم آور نیست. من حداکثر توانم را در آن سن صرف زندگی معنوی خودم و دیگران کردم. شکر خدا به کسی آسیب جدی نرساندم و از کسی آسیب جدی ندیدم.
  • حسین غفاری
در ذهنِ رفقای جوان ترم تجربه ی قرار گرفتنِ امور در روال اداری شاید منحصر به ارباب رجوع بیرونی هر سازمان بشود. اما کاغذبازی های اداری بیرون و درون سرش نمی شود و معمولاً ماجرای «از این اتاق به آن اتاق» برای به فرجام رسیدن یک مسأله ی درون سازمانی هم پیش می آید.
هر چند که از ماجرایی که در ادامه می خوانید نتایج اخلاقی و اجرایی فراوانی می توان گرفت، اما من به ذکرِ بدون شرحِ نامه نگاری ها بسنده می کنم. به هر حال پیام بریِ پاره وقت، از این پیچ و خم های اداری هم دارد!
  • حسین غفاری
خودم هم فکرش را نمی کردم که بعد از سه ماه با چنین مطلبی راوی را به روز کنم. اما چه می توان کرد؟ دست و دلم به روایت سفرنامه ی حج نمی رود. شاید هنوز زود باشد. شاید هم دیر شده باشد... بگذریم.
کتاب ارزشمند «میزان الحکمه» اثر جاودانه ی دانشمند برجسته ی دوران «آیت الله محمد محمدی ری شهری» است که از زمان مدرسه با آن آشنا بودم و همواره مرجعی مطمئن و منظم برای دستیابی موضوعی به احادیث اهل بیت علیهم السلام بوده است.
  • حسین غفاری
...
دقیقاً می‌دانم که باید از مقابل حجرالاسود تکبیر گفت و طواف را آغاز کرد و بعد پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز طواف خواند و در راه صفا، از زمزم آبی نوشید و وضویی گرفت و سر و سینه ای شُست. از صفا باید بالا رفت؛ تکبیر گفت و در یک جهت به سمت مروه حرکت کرد. باید در بازار عطاران هروله کرد و بازگشت و دوباره رفت و بازگشت و دوباره و دوباره تا دور هفتم بالای مروه تقصیر نمود و حاجی شد؛ تبریک گفت؛ هادی را در آغوش کشید و دستش را گرفت به سرعت به نماز ایستاد و بعد به زمزم رفت و بعد طواف نسا و نماز طواف و خسته شد و بیماری هادی دوباره عذابش می‌دهد. ضعف شدیدی دارد.
  • حسین غفاری
داوطلب گرامی؛
پر واضح است که سؤالات ذیل برای خنداندن شما طراحی نشده‌است. هر چند ممکن است کمی خنده‌دار به نظر برسد.
همچنین هنگام پاسخ دادن در نظر داشته باشید که احتمال دارد جواب صحیح بین گزینه‌ها نباشد و یا همه ی گزینه‌ها صحیح باشد. این مسأله کاملاً به نظر شما بستگی دارد.
  • حسین غفاری
برای دل نازک آرش می‌نویسم که در ینگه دنیا دلش به همین چند سطر خوش باشد.
خواسته بود که از تجربه‌ی یزد برایش بنویسم. به نظرش رفتن برای تحصیل به شهر و دیاری دیگر به عزم و اراده‌ی خویش و توقف چند ساله در آن‌جا چشیدنی‌های مشترکی دارد. ممکن است آن‌چه من از دست داده‌ام در انتظارش باشد و آن‌چه به دست آورده‌ام، در غفلت از کف‌ش برود. وعده داده بودم‌ش که از تجربه‌ی یزد بنویسم. هر چند که هزار وعده‌ی خوبان یکی وفا نکنند، اما من که از خوبان نیستم؛ لذا همین تأخیر چند ماهه هم جای عذرخواهی دارد!
  • حسین غفاری

بی زمانِ بی مکانم. الان کِی است؟ ما کجاییم؟ کیِ می رسیم؟ از کدام سمت می رویم؟
نمی دانم؛ و کاری به این کارها ندارم. همه چیز در عوامانه ترین حالت ممکن اتفاق می افتد؛ دور از پُز و پرستیژ معمول و مرسوم جوانانه. با یک مشت پیرمرد و پیرزن و زن و مردِ گرفتار همراه شده ایم و حال می کنیم.

  • حسین غفاری
سال گذشته، در کشاکش تهاجم صهیونیست‌ها به غزه، همین‌جا مجموعه‌ای از سؤالات شوخی و جدی چند گزینه‌ای را منتشر کردم که با هدف جلب توجه و حساس کردن ذهن دانش‌آموزان مدرسه تهیه شده بود.
امسال هم صابر عزیز از من خواست تا با موضوع «وهابیت» کاری شبیه همان کار را آماده کنم تا در حاشیه‌ی سمینار دانش‌آموزی‌شان استفاده کنند. تفاوت این کار با کار قبلی، در جدی و تخصصی بودن سؤالات و گزینه هاست. هر چند سعی کردم تا آن‌جا که می‌توانم از طنز بهره بگیرم. البته این‌بار برای کامل بودن فرایند آموزشی، جواب‌های تشریحی سؤالات هم ارایه شد.
  • حسین غفاری
اوایل دهه‌ی هفتاد، تازه تازه داشت پای محصولات پر زرق و برق و غیر ضروری به زندگی مردم باز می‌شد. منظورم ماکروفر و بخارشوی و ... نیست. همین سر رسیدهای دفترچه‌ای که الان هزار مدلش در هر اتاقک روزنامه فروشی پیدا می‌شود، آن موقع‌ها کم بود و اگر هم بود، خیلی ساده و بی‌کیفیت چاپ می‌شد.
  • حسین غفاری