از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد
دست دست کردن برای ننوشتن از موضوعی که خروار خروار حرف نگفته از آن دارم بس است. هر چند که باید حواسم به تبعاتِ دم‌زدن از چیزهایی که شاید سرِ سبز بر باد دهد باشم. بادا باد!
از همه‌ی آشنایان دور و نزدیک که به نحوی مجتمع آموزشی و دبیرستان «ما» را می‌شناسند خواهش می‌کنم ضمن مطالعه‌ی این گفتار، حتماً نظرات تکمیلی و اصلاحی‌شان را ذیل این مطلب مرقوم فرمایند تا نتیجه‌ی کار به صورت سندی تاریخی به مجتمع ارایه گردد.
همچنین از سایر مخاطبان راوی که احتمالاً چیزی از «هفته‌ی نجیب شهدا» نمی‌دانند پیشاپیش پوزش می‌طلبم.

1.
فصلی در ستایش فرآیند
قویاً و عمیقاً و شدیداً به این معتقدم که «فرآیند مهم‌تر از نتیجه است» و قبلاً در اینجا به اندازه‌ی کافی دلیل و حجت برایش ردیف کرده‌ام. البته می‌پذیرم که در فعالیت‌های دانش آموزی حداقلی از «نتیجه» باید حاصل شود تا دانش‌آموز از انجام دادن وظیفه و به سامان رساندن کار احساس رضایت کند. اما اصلاً تحمل نمی‌کنم که یک مربی یا مدیر برنامه بخواهد با چماق «نتیجه مهم است» یا «برای من خروجیِ کار مهم است» یا «این مراسمِ مهمی است» از سپردن کار به بچه‌هایی که شاید در ابتدا توانایی لازم را برای به عهده گرفتن وظیفه نداشته باشند سر باز زَنَد.
الف) ما به عنوان مربی باید پیش از سپردن هر کار، به دقت، مراحل انجام آن را مدون کنیم و دستِ شاگردمان را بگیریم و پا به پا ببریم.
ب) در مورد فعالیت‌های اکتشافی و هیجانی نیز، تیم دانش آموزی باید کاملاً با اهداف، قوانین، روش‌ها و مشکلات احتمالی آشنا باشند و هر کدام در موقع لازم به تشخیص خود تصمیم بگیرند.
اگر هر دو فرآیند (الف) و (ب) پیش از انجام کار به خوبی اجرا شد، نتیجه‌ی کار تقریباً بی‌اهمیت خواهد شد. این نکته‌ای است که متأسفانه امسال در آن امتیاز بالایی نگرفتیم.
2.
فصلی در ستایش صابر
مدت‌هاست تصمیم گرفته‌ام که پیش از مرگ افراد آن‌ها را بستایم و تمجیدشان کنم. واقعاً گناهِ مداح چیست وقتی ممدوح ذاتاً ستودنی است؟
سخت‌ترین و فرسایشی‌ترین کارِ هفته‌ی شهدای امسال بر دوش صابرِ عزیز و تیم دانش‌آموزیِ بی سر و صدایی بود که متأسفانه نبوغ، تلاش و هنرشان کم دیده شد و کم‌تر مورد تقدیر قرار گرفت.
اجرای سنِ شش مراسم امسال به همراه سه تیاتر که لابلای مراسم اجرا می شد، کارِ نفس‌گیر و حساسی بود که به خوبی اجرا شد. هر چند که طرح پله‌های جلوی محراب و کبوتران و همینطور سنِ متفاوتِ روز پنجشنبه، یاد گذشته‌های نه چندان دورِ مدرسه را زنده کرد؛ اما به هر حال این طرح‌ها در سال 87 همچنان جسورانه و خلاقانه می نماید.
صابر امسال هم نشان داد که مربی یعنی چه. همه‌ی عزیزان کوچک‌تر یا بزرگ‌تر که امسال به نحوی درگیر کارهای مراسم و نمایشگاه و حواشی بودند، جا دارد تا نگاهی دقیق و فرآیندکاوانه به عملکرد «گروه سن» بیاندازند تا بیاموزند:
الف) نقشه داشتن، محاسبه کردن و فکر کردن می تواند گروهی و منسجم باشد. شما می‌توانید از قبل پیش‌بینی کنید و برای پیش‌بینی‌ها ضریب خطا در نظر بگیرد. باور کنید می‌شود!
ب) وقتی طرحِ خوبی داری، می‌توانی کارهای اجرایی جزئی را از مدت‌ها قبل به افراد مختلف بسپری و با نظارت مناسب، در زمانِ مقرر تکه‌های پازل را به هم بچسبانی.
ج) تجربه‌ی مربی در جمع کردنِ تیمِ کاری متناسب با اهداف و وظایف، و سامان دادن آن‌ها در طول زمان، نقش اساسی دارد. صابر از 1377 هجری شمسی تا الان بارها بدون حاشیه این کار را کرده است.
د) برای بزرگی کردن، باید اسباب آن را فراهم کرد. یقیناً اگر همه‌ی امکانات و فکرهای گروه سن به همین شکلی که اجرا شد از پیش موجود می‌بود، باز هم به این صورت که اکنون پیاده شد، نمی‌توانست پیاده شود. چون صابر مدیری است که به اندازه‌ی کارش بزرگ است و در لحظات بحرانی به اندازه‌ی کافی قدرت، اختیار و جرأت دارد که کارها را –ولو از روال غیرمعمول- پیش ببرد. این نکته‌ی آخر، فوت کوزه‌گری «گروه سن» بود.

3.
فصلی در نکوهش روزمرگی
«نمی‌رسم»، «وقت نمی‌کنم»، «کی باید این کار رو می‌کردم؟»، «هزار تا کار دیگه هم دارم» و عباراتی از این دست توجیه‌گر مدیران و مربیانی است که درگیر روزمرگی شده‌اند و طبیعتاً اشاره به محدودیت‌های بشری باب توجیه خوبی برای فرار از کم‌کاری، عدم نظارت و عدم کنترل بر کارهاست.
رهبر حکیم و فرزانه‌ی انقلاب، دوازدهم اردیبهشت 85، خطاب به جمعی از متولیان آموزش و پرورش فرمودند: «بهترین و برجسته‌ترین اندیشه‌ها و فکرها باید به کار گرفته شود تا آموزش و پرورش از حالت روزمرگی و اسارت در چارچوب‌ها و روش‌های متحجر و منسوخ بیرون بیاید.»
اگر مدرسه‌ی ما قرار است مدرسه‌ای پیشرو و به روز باشد باید از سیطره‌ی مرگبار روزمرگی بیرون بیاید و کارها را در چارچوبی بلندمدت، پیوسته و منطقی دنبال کند. برای رسیدن به این هدف ما نیاز فزاینده‌ای به جرأت و جسارت داریم که البته در «مدیریت محافظه‌کار» نمی‌توان به دنبال آن گشت. ما دایماًً رفع تکلیف می کنیم و هر جا هم بحث شد می‌گوییم: «به هر حال وسع ما همین است. ما فقط یک مدرسه‌ایم.» و کسی دم از ظرفیت‌های خالی و کیفیت نمی‌زند.
4.
فصلی در نکوهش کوزه‌ی خالی
عرب گوید: «کل اناء یترشح بما هو فیه» و عجم همین قدر فهم می کند که مربی باید مربا باشد!
سربسته و دربسته عرض می‌کنم که کوزه‌ی خالی اتفاقاً سر و صدایش هم بیش‌تر است؛ وقتی سنگ‌ریزه‌ای به آن می‌زنی...
ختم کلام: «فاقد شیء نمی‌تواند معطی شیء باشد»؛ و مدیران ما کاش این را می‌دانستند و کار هفته‌ی شهدا را به اهلش وا می‌گذاشتند. البته هفته‌ی شهدای ما نجیب‌تر از این حرف‌هاست.
5.
فصلی در نکوهش گله‌ی بی چوپان
(شاید برخی بزرگواران این تمثیل بنده را حمل به توهین کنند. من در مثال مناقشه نمی کنم. البته اگر تمثیل بهتری به ذهنم می رسید دریغ نمی کردم.)
هیچ اجتماعی به اندازه‌ی تعدادی دانش‌آموز که با شور و شوق برای انجام امری مقدس گردِ هم آمده‌اند و در فرآیند اجرای کار «مربیِ لازم و کافی و شایسته» بالای سرشان نیست، به گله ی بی چوپان ماننده نیستند!
مرتعی سبز و دلپذیر و گله‌ای گوسفندِ بی چوپان؛ چه بر آن‌ها خواهد رفت؟
الف) آن قدر می‌خورند تا بترکند یا خسته شوند یا علفی نماند.
ب) گرگ به گله می‌زند و آن چنان که بتواند از آن می‌برَد تا بترکد یا خسته شود یا گوسفندی نماند.
ج) چند تا بز پیدا می‌شود و سرپرستی گوسفندها را به عهده می گیرند. بنا به توانایی‌ها و لیاقتی که بزهای مذکور از خودشان نشان بدهند، این گله ممکن است از خطر نابودی و اضمحلال فاصله بگیرد.
د) گوسفندها دور هم جمع می‌شوند و پس از رأی‌گیری یکی از خودشان که چاق‌تر، خوشگل‌تر یا تصادفاً لایق‌تر باشد به سرپرستی انتخاب می‌کنند و بند (ج) دوباره تکرار می شود.
ه) شاید امدادی الهی، بعثت پیامبری به چوپانی، رستگاری گله از جمیع خطرات و دیگر هیچ.
می‌دانم که این حرفم به مذاق مسئولین خوش نمی‌آید. اما متأسفانه گله‌ی ما امسال بدجوری بی‌چوپان بود و شدیداً مصداق بند (ب) و (ج).
خیلی دلم برای بره‌ها سوخت.
6.
فصلی در ستایش وحید
در این سال‌های پنج‌گانه که گاهی شالِ خادمیِ شهدا به کمر بسته‌ام و سعی کرده‌ام تا مربی باشم، یک بار و فقط یک بار به پدیده‌ای برخورد کردم به نام «وحید» که مرا سخت مفتونِ خود ساخت و حالا ضمنِ ستایش او در این بند، افسوس خود را از وحیدیت وحید ابراز می کنم:
پسرکی را فرض بفرمایید که دوم دبیرستان است و می‌آید تا مقاله بنویسد. شما تصادفاً او را با تعدادی کتاب آشنا می‌کنید که قبل از نوشتنِ مقاله مطالعه کند. او آن کتاب‌ها را و خیلی کتاب‌های دیگرِ مثل آن را می‌خواند و به شدت مجذوب آن‌ها می‌شود. بعد با یکی از دوستانش می‌افتد به جانِ زندگی‌نامه‌ی پنج تا شهید و از دلِ پرونده‌ها و عکس‌ها و ... چیزهایی در می‌آورد و می‌نویسد و می‌خواند که برای همه تازگی دارد.
این پسر وقتی کلاس سوم است تصمیم می‌گیرد از هر کدام از شهدا یک داستانک بسازد. او برای این کار به تنهایی همه‌ی پرونده‌ها را می‌خواند و با انجام سه تا مصاحبه‌ی مفصل، حدود صد و بیست داستانک می‌نویسد و آن‌ها را در مجلدی مرتب می کند و در جشنواره‌ی جوان خوارزمی هم رتبه‌ی سوم استانی می‌گیرد.
سالِ بعد، وقتی وحید دارد برای کنکور تست می زند، کتاب او، بدون ذکر نام او، توسط خیرین ناشناسی (!) چاپ می‌شود و امروز از اصلی‌‌ترین منابعِ کارِ محتوایی بچه‌های ما در هفته‌ی شهداست.
تقریباً هر چه در سال 84 و 85 بر روی دیوار رفته و امسال هم استفاده شده، حاصلِ کارِ وحید است.
وحید امروز دانشجوی مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف است. بدون سهمیه و سفارش.
پدیده‌ی منحصر به فرد وحید باعث تشکیل کلاسی شد که سال 86 تحقیقات منسجمی را درباره‌ی زندگی هشت شهید دوره 1 و 2 انجام داد و حاصلِ آن در نمایشگاه 86 و مقالات امسال مشهود بود.
«روزی که رقعه نوشتند یک شتر آرد به خانه‌ی زید بیار، کسی نمی‌دانست از آن چه نانی پخته خواهد شد. – روز واقعه»
دلم برای وحیدی دیگر تنگ است.
7.
فصلی در نکوهش تکنوکراتیسم
در تمامیِ مسابقات جهانی رالی، راننده تنهایی جایی نمی‌رود. او دستیاری دارد که نقشه‌خوان است، هواشناس است، روانشناس است و دوست خوبی برای راننده است. بارها شنیده‌ام که یک قهرمان اتومبیل‌رانی به دلیلِ بیماری، مصدومیت و یا غیبت کمکش، از شرکت در مسابقه انصراف داده است.
ما اصول اولیه‌ی برخورد با تکنولوژی را نمی‌دانیم. هیچ جای دنیا فکر کردن را به تکنوکرات‌ها نمی‌سپرند. برای ساختنِ ساختمان، نقشه را مهندس عمران نمی‌کِشد. هر کس رانندگی بلد بود را تنهایی در جاده رها نمی‌کنند برای ورلدکاپِ داکار و کذا و کذا.
ساختن فیلم، نماهنگ، کارگردانی مراسم، فیلم‌برداری، صدابرداری و ... همه به دست تکنوکرات‌ها افتاده است. پس معمار کو؟ طراح کو؟ دید هنری، فهم بصری و زیبایی شناسی چه می شود؟
اگر هر چیزی را که یک مهندس جزءنگر توی جدول برنامه‌ها نوشته است، دقیقاً و مو به مو اجرا کنیم چه می شود؟ این می‌شود که: «چراغ‌ها خاموش می شود. قاری قرآن با حزین‌ترین لحن، حماسی‌ترین آیات قرآن را تلاوت می‌کند و همزمان پاورپوینت قرآن با ترانزیشن‌های فضایی و تخیلی پخش می‌شود. تصویر صورت قاری در دایره‌ای کوچک، دور تا دور تصویر پاورپویت طواف می کند و مدام کوچک و بزرگ می شود. بعد از قرآن که همه‌ی جمعیت حسابی حسِ سکوت و توجه به سن را گرفته‌اند، یکهو سرود ملی پخش می‌شود. جمعیت ناغافل از جا می‌پرند و ابیات سرود را فریاد می‌کشند و آخرش آن چنان به وجد می‌آیند که پانزده ثانیه سوت و کف می‌زنند. بعد از دو دقیقه همهمه که بالاخره بچه‌ها با هیس‌کشیدن می‌نشینند، مجری بالا می‌رود. چراغ‌های سالن روشن می شود و چراغ‌های سن خاموش می شود، چون نورش مجری را اذیت می کند. موسیقی غمناکی پخش می‌شود که با توجه به حسِ بچه‌ها در سالن کاملاً خنده‌دار است. مجری مقاله‌ای مفصل قرائت می‌کند و دعوت می‌کند از دو تا دانش‌آموز که آن‌ها هم بیایند و مقاله بخوانند...» و بگیر و برو تا ته مراسم.
البته ما مراسم خوب هم داشتیم. اما خدا وکیلی خوب‌شدن آن مراسم چقدر مدیون جدول زمانبندی بود؟ و چقدر مرهون حس و حال سالن؟ احساسات را چطور می‌شود توی ردیف‌های پنج دقیقه‌ایِ جدول برنامه‌ها فرو کرد؟
آقای مهندس! شما می‌دانید؟!
8.
فصلی در نکوهش بت‌پرستیِ مدرن
نمایشگاه ما به راستی نمایشِ هزارباره‌ی کلیشه‌های نوستالژیکِ عبث است. یک بت‌پرستیِ شیک و مدرن که تازه سال به سال رنگ و لعاب بت‌بزرگش وارفته‌تر می شود.
«حاجی» چیز مهمی نوشته است این‌جا در مورد سیاست‌های کلی مجتمع مبنی بر تعدیل پیوسته و حذف نامحسوس نمایشگاه. قبلاً هم در آن نامه‌ی سرگشاده پیش‌بینی کرده بودیم که:
«یقیناً به این حقیقت ایمان داریم که اگر امروز این حرف را باور نکنید و این هشدار را جدی نگیرید، ... به زودی زمانی فرا می‌رسد که هفته‌ی شهدا از آن‌چه می‌بایست باشد و آن‌چه سزاوار آن است عقب می‌افتد و نهایتاً به یک هجوِ مضحکِ مسخره‌ی سمبلیک و بی‌هویت در حد کلیشه‌های متداول: «به مدرسه‌ی شهیدپرور ما خوش‌آمدید» و یا «کربلای جبهه‌ها یادش بخیر» و ... تبدیل می‌شود.»
خیال نمی‌کنم که دمیدن روح جدید در کالبد بی‌جان نمایشگاه از عهده‌ی فارغ‌التحصیلان فصلی و کم‌حوصله و بی‌مطالعه بر بیاید. این کار نیازمند همکاری پیشکسوتان و جوانان از نسل‌های مختلف در یک تشکل بسامان و غیرروزمره است.
البته این تشکل اگر امروز به یاری خداوند امکان تشکیل هم بیابد من بعید می‌دانم که دبیرستان تاب تحمل نظرات و راهنمایی‌ها و مشاوره‌هایشان را بیاورد. دبیرستان ما چون طبیبِ بیماری است که نه خودش به پزشک مراجعه می‌کند و نه تحمل تجویز پزشکان جوان و دلسوز را دارد؛ به این بهانه که شما را من بزرگ کردم! از این اسفبارتر سراغ ندارم. بگذار تا بمیرد و ببیند سزای خویش!
9.
فصلی در نکوهش فرقه‌ی واقفیه
از آفت‌های تاریخی شیعیان خیل عظیم شیعیان واقفیه در طول چهارده قرن گذشته بوده‌است. عده‌ای امامت چهار امام را پذیرفتند و پنجمی را موعود دانستند. عده‌ای پنج امام را پذیرفتند و دیگری را مهدی دانستند و عده‌ای شش امام را پذیرفتند و فرزند دیگرش را غایب نامیدند.
این آفت تا امروز هم دامن‌گیرِ شیعه است و درحالی که شیعیان لبنان و عراق گوش به فرمانِ نایبِ زنده و برحق حضرت ولی‌عصر (ارواحنا لتراب مقدمه فدا) و ولی‌امر مسلمین در ایران دارند، عده‌ای در همین نزدیکی از عهدِ خونینِ شهدا با پیرِ جماران دم می‌زنند و حتی نامی هم از شاگرد جانباز و پرچمدار استوار روح الله در این بیست سال نمی برند. عهد امروزِ ما با کیست؟ نایب مرده یا نایب زنده؟
ماجرای تلخی است ماجرای غربت این سیدِ خراسانی در میان شیفتگان آن روحِ خدایی. عجبا وا عجبا...
گفتم که هفته‌ی شهدا، هفته‌ی نجیبی است.
10.
فصلی در نکوهش «متهم بر مَسندِ قضا»
و چون اسباب تبلیغ و تشویق و خبرپراکنی و نظرسنجی و ... همه به دست تصمیم‌گیرنده و برگزارکننده‌ی برنامه‌هاست، قهراً همواره در بر یک پاشنه می‌چرخد و هر آن چه از کیسه‌ی افکار عمومی بیرون بیاید یحتمل انطباق مو به مو با خواسته‌ها و اهداف قبلی پیدا می کند!
مرجع داوری در مورد نظرات و افکار عمومی و میزان تأثیرگذاری و کیفیت برگزاری برنامه‌ها کیست؟ آیا کسی به غیر از مجری برنامه‌ها؟ و آیا این گونه نیست که مجری وقتی خودش در جایگاه متهم می‌نشیند، دیگر صلاحیت قضاوت نخواهد داشت؟ واقعاً چطور در همه‌ی این سال‌ها اوضاع به شکل مطلوبی پیش رفته است؟
این‌جاست که من به بازخوردها شک می‌کنم و به یاد جمله‌ی حاجی (علیه‌الرحمه) می‌افتم که در وضع موجود «ان الشاهد هو الحاکم» و معلوم است که در چنین دادگاهی سرِ شاکی به وضوح بی کلاه بماند.
برای «مدیریت محافظه‌کار» این چیزها مهم نیست. چون به قول رفیق نازنینم: «می‌خواهد روزگار مدرسه‌اش را بگذراند.»
 
11.
فصلی در ستایش اخلاص کودکان
و همه‌ی این‌ها که گفتم به قول حاج آقای نیلی -در سخنرانی روز پنجشنبه- ذره‌ای غبار بر دامن مقدس و پاک شهیدان آسمانی‌مان نمی‌نشاند.
و این‌ها که گفتم، ذره‌ای و ذره‌ای غبار، بر اخلاص و پاکی و صفای باطن برادران کوچک‌ترم در گروه شهدای دبیرستان نمی‌نشاند. رفقای کوچک‌ترِ من فقط و فقط و فقط برای رضای خدا قدم در این راه می‌گذارند و شب‌ها و روزها بی‌خوابی و خستگی را به جان می‌خرند تا در حد بضاعت خود نشان دهند که کم از همکلاسی‌های آسمانی‌شان در سال‌های نه چندان دور ندارند.
بچه‌ها تظاهرات عوامانه‌ی بنده و امثال بنده که به مقاصد غیرخدایی و آلوده به اغراض دنیوی به خیال خودمان سعی در هدایتشان داریم، می‌بینند و می‌خندند و عبرت می‌گیرند.
کاش لااقل دعایمان بکنند.
والسلام علی عبادالله الصالحین
* آن چه خواندید، یازده بند از ده‌ها بندی است که می‌شود گفت و نوشت و خواند. اگر حوصله کردید مطالبی که به صورت لینک در میان این مطلب آمده است را نیز مطالعه بفرمایید.
یادم می‌آید سالِ گذشته در جلسه‌ی بررسی هفته‌ی شهدای 86 ، که دوستان از کارِ محتواییِ نمایشگاه تقدیر می‌کردند، سه جمله گفتم که فکر کنم لازم است الان دوباره خطاب به همه‌ی مدیران و مربیان عرض کنم:
«موفقیت تصادفی نیست. کیفیت تصادفی نیست. پیشرفت تصادفی نیست.»
  • ۸۷/۱۲/۱۰
  • حسین غفاری

مدرسه

شهدا

راوی نوشت

گفتگوها (۱۹)

دمت گرم است اما امروز دیدم مرتضی کاظمیان در یادداشتش از قول آنتونیو گرامشی گفته مهم‌ترین کار روشنفکر بعد از هر شکست آن است که نقش خود را در آن ناکامی، نقد و ارزیابی کند.


یکشنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۸۷
سلام سلام من را هم به وحید برسان، اینها درست اما یک نکته که به نظرم می آید این است که برای چیزی که می خواهی به نتیجه برسد باید هزینه داد، و الان که همه به فکر خود و زندگی خود و درامد خود و خود .... هستند، کو هزینه پرداز؟
یکشنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۸۷
سلام تا زمانی که تو مفید آرش کمانگیر قراره به عنوان نماد شهادت آموزش داده بشه ول معطلیم. آقای جوادی آملی در یک سخنرانی می‌فرمودند: در دوره دفاع مقدس نه "یار دبستانی" و نه "مرز پر گهر" بود که رزمندگان از آن برای روحیه گرفتن و پیروزی استفاده می‌کردند. بلکه ذکر یا زهرا و یا حسین پیروزی را برای ما می‌آورد. و رزمندگان را به آن شورو حال معنوی می‌رساندکه به قول حضرت امام یک شبه ره صد ساله را بپیمایند. این هفته شهدا را همان بهتر که تعطیلش کنند مفید دیگه انقلابی نیست و فقط سعی میکنه مذهبی باقی بمونه که این هم به زودی از بین خواهد رفت. اخوی شما هم بهتر است عمرت را آنجا تلف نکنی. علی علی
دوشنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۷
دست شما درد نکند آقای غفاری از اینکه در زنده نگه داشتن یاد شهدا هنوز افرادی مثل شما هستند که اینگونه جهاد میکنند آدم امیدوار میشود که هنوز میشود افرادی را پیدا کرد که اهل هزینه باشند. دست از جهاد برندارید و مطمئن باشید که صاحبان واقعی این برنامه نه صاحبان ظاهری اجر اخروی شما را بیشتر از انتظارتان میدهند. ما را هم از دعای خیر فراموش نکنید.
سه شنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۷
  • کیو!!(کیومرث افضلی دوره 31. دوم الف)
  • با سلام خدمت استاد دوست داشتنی و از مال و جان عزیز ترم!
     از نامی که گذاشتم واضح است که چه قدر بی پروا و رک قرار است تمام حرف هایم را بزنم و حاضرم قسم بخورم که در زندگیم تا به حال نه از احدی ترسیدم و به امید ایزد نخواهم ترسید!(البت به جز خدای تعالی) بنده ی حقیر با این همه تفکراتی که به چشم ظاهر بین خیلی از امروزی ها امروزی است و غیر اسلامی (که بنده حاضر نیستم به هیچ وجه آن را غیراسلامی بخوانم) فصل به فصل حرف هایم را انتقال میدهم! درضمن بنده چون هم گزارشات این روز ها را نوشتم!و هم مصاحبه ای با صاحب غرفه ها داشتم به دقیق می دانم مشکلات از نظر صاحبان غرفه کجاست و دقیق کی؟!!(ریا نشود)
     1-کاملا موافقم!چرا که خود من در این باب به شدت شاکی بودم!!اما کو آن گوش که این انتقادات را حداقل بازگو کنم!
     2-اگر کمی در گزارشات دقت شود بنده هم همین موضوع را تقریبا می تونم بگم در هر گزارش مدح کردم و از جانب بچه ها خسته نباشید گفتم!
     3-زیاد شنیده میشد!برداشت و تحلیل فوق العاده ای بود که تا به ابد به یاد دارم!ولی در باب آن سخن که گفته شد. بگویم که تقریبا بنده یک سالی است که به این نتیجه رسیده ام که هر کس در ایران(البته به جرات میگویم 3 سال اخیر) بیش از راهنمایی درس بخواند دچار اختلال روانی است.(مثل خودم) چون نه کتاب ها استاندارد ونه شیوه ی تدریس و نه مطالب داخل آن و نه...
     4-در این زمینه نظری ندارم!
     5-به یقین می توانم بگویم که نزدیک 90% صاحبان غرفه همین حرف را میزدند و باز هم میگویم که کجاست گوشی که حداقل باز گو شود؟!!!!
     6- خیلی دوست دارم با این آقا وحید بیشتر آشنا بشوم!قطعا اولین سئوالم این است:از اینکه اسمت در کتابت نیست چه حسی داری؟؟؟
     7-شخص بنده تا آنجا که میتوانستم فحش و ناسزا را به مسئولین سمعی بصری و همکارانشان گرفتم و این مسئله به شدت در گزارشاتم هم موج میخورد تا حدی که معلم راهنما آن را سانسور کردند ولی قسم میخورم هفته شهدا امسال را سمعی بصری به صلیب کشید...(میدانم بحث مورد 7 این نیست اما مثل اینکه گوشی شنوا گیر آوردم!!)
     8-کاملا موافقم البته هنوز به این فضاحت نیافتادیم وبه شدت زیباست اما قول میدهم اگر به همین ترتیب پیش رود به آن هم خواهیم رسید
     9-و یکی دیگر از اعتراضات صاحبان غرفه!!!
     10-من که نمیدانستم این طوری است اما اگر هست این کار به مانند کاریست که تلویزیون ایران در باب برنامه های خودش میکند!حال قضاوت با شما که خوب یا بد؟(از نظر من افتضاح)
     11-این هم در گزارشات به شدت موج میخورد و تقریبا خودم هم خسته شدم از اینکه این قدر از بچه ها نکوهش کردم!و واقعا هم گواراشان باد!!!
     باید به گوییم که نظر نشد و تقریبا متن شد!چه کار کنم آخر خیلی خیلی متن پر محتوا بود! در ضمن شیوه ی اعتراض را به شدت مهم است!به نظرم چند جایی خیلی خیلی تند بود!در حد این حرفا نیستم اما همیشه صراحت ها پیروز نمیشود!(ولی میدانم که چقدر دل آدمی به وجد می آید) با تشکر فراوان کیو!
    چهارشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۸۷
    باسم ا...
    برای مقدمه ""هر چند که باید حواسم به تبعاتِ دم‌زدن از چیزهایی که شاید سرِ سبز بر باد دهد باشم "": باشد مقدمه را نباید کش بدهم.(هرچند در صورت امکان) کوتاه بگم اوایلش برای یک دانش آموز (مثل من که شاید خیلی داخل باغ اتفاقات تو مدرسه نیست) جدید، گنگ و دور است اما بعد......... (برای هر بند همراه خواندنش نظری نوشتم اما آخرش دیدم صورت مسئله خیلی از من دور و موحشه) حالا با وجود مسایل اگر این چنین خیلی از اتفاقات شکافته می شود و یک تعمیم مهمتر که چهره اش روشن تر می شود : مدرسه همان جامعه است با مقیاس کوچکتر . تخصص و فن گرایی (تکنوکراتیسم) و مصادیقش خیلی برای من ملموس بود این را تایید میکنم(اثبات شی نفی ما ......)یعنی بقیه اش را مطمئن نیستم. نگاهتان دارد برای من خیلی تلخ تمام می شود چراکه حدس اشخاص و کارهایشان تقریبا(آنهم به علت عدم قطعیت) بدیهی است اما یک مسئله پارادوکسیکال بغرنج طرح می کند که دیگر نیاز به طرح داستان شاه عباس و کلب آستان و مجلس طرب و عیش نیست و من هر چه می خواهم شخصیت خودم را با مدرسه گره نزنم و بی طرفانه فکر کنم نمیشود که دوست نداشته باشم، احساس تعلق نکنم. آخر من و بچه هامان (نه همه ) به نمک چون گِل اندرون شده ایم بر به مدرسه قاضی القضات چه میشود؟
    ""این آفت تا امروز هم دامن‌گیرِ شیعه است و درحالی که شیعیان لبنان و عراق گوش به فرمانِ نایبِ زنده و برحق حضرت ولی‌عصر (ارواحنا لتراب مقدمه فدا) و ولی‌امر مسلمین در ایران دارند، عده‌ای در همین نزدیکی از عهدِ خونینِ شهدا با پیرِ جماران دم می‌زنند و حتی نامی هم از شاگرد جانباز و پرچمدار استوار روح الله در این بیست سال نمی برند. عهد امروزِ ما با کیست؟ نایب مرده یا نایب زنده؟""
    خیلی برای من و امثالم چنین چیزی متعچب کننده ست تازه اگر از خود این بتونیم بگذریم و بعد تازه به چهره شما برسیم.
    البته این تشکل اگر امروز به یاری خداوند امکان تشکیل هم بیابد من بعید می‌دانم که دبیرستان تاب تحمل نظرات و راهنمایی‌ها و مشاوره‌هایشان را بیاورد. دبیرستان ما چون طبیبِ بیماری است که نه خودش به پزشک مراجعه می‌کند و نه تحمل تجویز پزشکان جوان و دلسوز را دارد؛ به این بهانه که شما را من بزرگ کردم! از این اسفبارتر سراغ ندارم. بگذار تا بمیرد و ببیند سزای خویش!
    این هم حتما در راستای استراتژی نوستالوژیک شما است!! : دنیا را اگر تغییر ندادم ، مفید را چرا .
    پنجشنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۸۷
  • امید وطن دوست
  • امیدوارم که مطالب بیشتر و بهتری در رابطه با هفته شهدا در این وبلاگ درج شود. این هفته شهدا برای من بسیار تاثیر گذار بود و فکر می کنم برای دوستانم نیز بسیار مفید واقع شده بود. ممنون و خدانگهدار
    پنجشنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۸۷
    برای مقدمه : سرمایه ی هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد........
    پنجشنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۸۷
  • ضصثقفغعهخحجچ
  • یادتون نره که کسانی که کارای هفته شهدا رو کردند خیلی شما را کم دیدند که کار کنید، اما شاید کار فرهنگی می کردید که اون هم چیزی از آب در نیومد. مقالتون خیلی انتقادی بود. شما این مقاله رو جایی می نویسید که همه می تونن بخوننش پس باید کمی از این شدت انتقاد بکاهید چراکه با این لحن بد خیلی ها فکر می کنند که مدرسه "خَضراء الدِمَن" است. اگر همین الان هم به تمام مدارس ایران نگاه کنیم بی شک مدرسه ای به خوبی مفید(از نظر تربیت همه جانبه) پیدا نمی کنید اگر هم پیدا کردید خواهید دید که خروجی های اون مدرسه به خوبی فارغ التحصیلان مفید نیستند، پس بیایید ایجاد "وحدت کلمه" بکنید و حداقل این مطالب را در دسترس هر کسی قرار ندهید تا موجب تفرقه شود. و مدرسه بتواند پشت این ظاهر خوب، خود را درست کند(البته هر وقت عقلش رسید، اما حرف من این است که فرصتی برای مدرسه بگذارید) نقد زیبایی بود اما وای به حال مدرسه وقتی این رو یکی از مخالفان مفید بخونه، اون وقت خودتون هم پشیمون میشید
    پنجشنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۸۷
  • علی نورمحمدی
  • فقط می خواهم بگویم که خواندم برای نظر دادن باید فکر کنم
    جمعه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۷
    با جناب کیو در مجموع موافقم! حرف زیاد دارم به فراخور مطلب طولانی شما ولی حالش را ندارم همه را بنویسم. شاید بهتر بود شما هم نمی‌نوشتید. زیرا نرود میخ آهنین در سنگ.
    شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
    «موفقیت تصادفی نیست. کیفیت تصادفی نیست. پیشرفت تصادفی نیست.» جمع‌بندی خوبی بود. یاد قدیمترها بخیر هفته شهدا یه زمانی مقدس بود نمیدونم هنوز هم هست یا نه. یا علی
    شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
    کسی رو که خوابه میشه بیدار کرد. اما کسی که خودشو به خواب زده محاله بتونی بیدار کنی. داداش! بیخودی خودتو به زحمت ننداز. آقایون خودشونو به خواب زدن. پشت این ظاهر خوب یه مشت آدم تنبل و بیحال خودشون رو به خواب زدن.
    شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
  • مصطفی مومنی راد
  • جامع و کامل ! ممنون ! دردهایمان تازه شد !!! ولی کو گوش شنوا !!! انشاالله سال بعد هفته شهدای بهتری داشته باشیم !
    شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
    سلام!!!‌ تنهایی عملیات میکنی اینجا واسه خودت سید. تک میپری؟ یا شایدم باید بگم با از ما بهترون میپری! امیدوارم آقای مهندس هم متنت را بخواند. نگران سر سبز هم خیلی نباش فکر نکنم هنوز برای این دلسوزی‌ها دیر شده باشد. که اگر شده باشد همان بهتر که چنان سر سبزی به باد رود! یا علی
    شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
    پس کو ناگفته ها
    شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
  • قطره ای در میان دریا
  • جالب بود. اگر اجازه دهید نظرم را در هر بند جداگانه بگوبم:
    1. آری فرایند مهم تر از نتیجه است ولی گاهی برعکس است. درست است باید به دانش آموزان تازه وارد ها اجازه ی شرکت در کار و تجربه را داد ولی بد نیست اگر از قبل آموزشی هرچند اندک باشد.
     2.فکر می کنم ایشون یکی از پرکارترین و فعال ترین و دلسوزترین افراد هستند. همیشه نهایت سعی را می کنند که هر کاری به نحو احسن انجام شود. از جمله مسئولینی هستند که وقتی دانش آموزی می گوید می توانم از ته قلب او را باور می کنند.
     3.فکر می کنم منظورتون رو درست نفهمیدم فقط این را می دانم که نه به خاطر هفته شهدا باید کارهای عادی تعطیل شوند و نه به خاطر کارهای عادی هفته شهدا.
     4.شما صددرصد چندین سال هفته شهدا دیده اید و برایش کار کردید. ان را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده اید. من می گویم امسال همه چیز به اهلش سپرده شده بود ولی همان اهلش هم در برخی موارد کم کاری می کردند.
     5.من می گویم الف و ج چرا می گویید ب و ج؟ من که آن گرگ را ندیدم. اگر شما دیده اید به ما هم بگویید تا چشممان باز شود.
     6.این را نمی دانستم. چه خوب که آقا وحید را معرفی کردید. حالا یعنی می گویید هرچه هفته شهدای این سالها دارد از آقا وحید است؟ حالا هرچه که نه می گویید اکثرش از آقا وحید است؟ یعنی بچه های دوره های اخیر فقط اندکی از خود مایه گذاشته اند؟ اگر این را می خواستید بگویید که نه اینطور نیست. اگر هم نه که ...
     7.(همین اول بگم که نه قصد توهین به کسی هست نه دوست دارم موجب نارحتی کسی بشم. گرچه این ناراحت شدن ها گاهی واقعا نیازه!)اره همینطوره که میگین. همه ی اونهایی که توی مراسم این شش روز شرکت داشتند. این را قبول دارند که مراسم روز اول امسال به معنای واقعی کلمه افتضاح بود. به جرئت می تونم بگم داغون تر از این نمی شد. بعد از یک سال صبر دوباره به هفته شهدا رسیدیم. همه با شور و شوق توی مراسم شرکت کردیم. اخرش هیچی دستمون رو نگرفت. ببخشید که خیلی رک می گم. ولی نه مجری مجری بود و نه اون مهمان بدبختی که دعوت شده بود آدم همچین مراسمی. بنده خدا اصلا نمی دونست باید چی بگه. هر سوالی که مجری می پرسید جواب این آقا برمیگشت به مقاله ای که خونده شده بود. اگه اون مقاله خونده نشده بود نمی دونم ایشون چیکار می کردند. مقاله هم که خیلی بد بود. هم محتواش هم اجراش. ببخشید ولی این همه آدم حسابی ایشون رو چجوری انتخاب کرده بودن؟ خیلی از این افتضاح هم به لطف گروهی بی فکر دوره ی سی به بار نشست. شعورشان نمی رسد. همه چیز را به مسخره می گیرند. توی اون پست هم که بهش لینک دادین که کیومرث گفته که آره مراسم خوب بود فلان بود. چاره ای جز این نداشته. اگه می خواسته انتقادی بنویسه بهش اجازه نشر نمی دادن.(همه چیز دست اونایی هست که اون بالا نشستن که مبادا شان و منزلت کسی یا چیزی به خطر بیوفته) از بحث دور نشم. گفتید که همه ی کار افتاده بود دست تکنوکرات ها. دقیقا همینطور بود. مثال واضحش فیلمبردارهای بخت برگشته. یه دوربین داده بودن دستشون گفته بودن فیلم بگیرین. هر روز این دو نفر (که مختلف هم بودند) کلی با هم بحث می کردند که دوربین رو کجا بکارند بهتره.
     8. آره این نمایشگاهم دیگه داره یه چیز سمبلیک میشه. دریغ از ذره ای ایده ی جدید. هر سال یه غرفه که خاک می ریزند و نی می گذارند و فانوس میگذارند و صدای شلیک توپ و گلوله می آید که مثلا می خواهند حال و هوای جبهه را القا کنند. آخر مگر می شود تو این دوره زمونه چیزی رو اینجوری القا کرد. اونی که وقتی داخل یه همچین نمایشگاهی می شه همش به فکر چیزای دیگس یا یه هدفون تو گوششه و داره رپ گوش میده و دستاشم همینطوری بالا پایین می کنه هرگز بهش ذره ای مفهوم القا نمی شه. نمی دانستم که قرار است نمایشگاه به طور نامحسوس حذف شود. برای همین بود که امسال از پارسال و پارسالهایش کوچک تر و جمع و جور تر بود؟ حذف نمایشگاه هرچند که رو به سوی بیراهه دارد اصلا فکر خوبی نیست. من که خیلی ناراحت شدم. من نمی دانم که چکنیم شما بزرگتر ها و به قولی چهار تا هفته شهدا بیشتر دیده ها باید بگویید چکنیم که مسئولین راضی شوند به تجویز پزشکان متخصص گوش فرا دهند.
     9.مانند کسی که عشق حسین دارد و دین را هم فدای حسین می کند دریغ از اینکه حسین خود را فدای دین کرد.
     10.ابتدا از دست خود شاکی می شوند بعد از خود دفاع می کنند. آخر سر هم در مسند قضا خود را تبرئه می کنند. به قولی خود می بافند و در آتش می نهند.
     11.ولی از حق نگذریم ......... هیچی ولش کن... نمی گم چون می ترسم قضاوتم اشتباه باشه....باید بیشتر تحقیق کنم.

    پ.ن: شرمنده وقت نبود لینک ها را بخوانم. همینجوری هم نظرم خیلی مفصل شد. در مورد این سه جمله. وقتی نه موفقیتی بوده و کیفیتی و نه پیشرفتی نمی توانید درباره ی تصادفی بودن یا نبودنش بحث کنید. در آخر بگویم که انتقاد از هفته شهدا بسیار است. ای کاش بچه ها را نیز در این جلسات بررسی هفته شهدا راه می دانند که چیزهایی می دانند که هیچکس نمی داند. از شما هم به خاطر دعوت به خواندن این پست تشکر می کنم.
     به امید هفته شهداهای بهتر
    والسلام
    یکشنبه، ۱۸ اسفند ۱۳۸۷
    قبل از هر چیز لازم است بگویم که هفته شهدای امسال با همه نقاط ضعف و قوتش برای من بسیار مفید و آموزنده بود. اما درباره مقاله بالا: نقد بسیار جالب و شجاعانه ای بود. واقعا هفته شهدا به چه سمتی می رود ؟ آیا 10 سال بعدهفته شهدا همچنان با شور و اشتیاق برگزار می شود یا تنها به یک مراسم نمادین و با تاثیرگذاری کم تبدیل می شود ؟ حقیقتا برای اینکه به هفته شهدا جان تازه ای بخشیده شود و تاثیرگذاری آن بالا رود به یک سری تفکرات کارشناسانه و مدبرانه و خلاقانه نیاز است که فکر می کنم در بین دانش آموزان و مخصوصا فارغ التحصیلان افرادی که در این زمینه می توانند کمک برسانند کم نباشند. اما همه این مسائل مستلزم آن است که مسئولان دبیرستان و مجتمع توجه بیش از پیش به این مسئله بدهند. افسوس که گاهی به نظر می رسد تفکرات قالب بر مجموعه به تدریج از آرمان های شهیدان فاصله می گیرد !(بند 8 به نکته جالبی اشاره کرده است.)
    پنجشنبه، ۲۲ اسفند ۱۳۸۷
    یا علی مشکل اصلی از همان بند 9 نشات میگیرد. یکی از رفقا خوب گفته توی کامنت‌ها که مساله انتخاب انقلابی و مذهبی بودنه!
    جمعه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۷

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی