از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

فهرست
x
x
خرده ادراکات
  • ۲۲ فروردين ۹۸

    با برنامه‌ی نود چه می‌شد کرد؟
    بدون ورود به دعواهای سیاسی و دوقطبی شکل گرفته میان شخصیت «مدیر فعلی شبکه سه» و «خالق برنامه نود» آیا نمی‌توان وضعیت بوجود آمده را تحلیل کرد؟
    یک رسانه‌ی غیرشفاف و غیرحرفه‌ای -که از آن با نام مستعار خرس قطبی نام می‌بریم- در طول بیست سال گذشته، یکی از پرطرفدارترین برنامه‌های خود را با ساختاری اشتباه ایجاد کرده، رشد داده و حفظ کرده است. با گذاشتن همه‌ی تخم مرغ‌ها در یک سبد، خرس قطبی عملاً امکان هر گونه اصلاح در این برنامه را از خودش سلب کرده. نه به تهیه‌کننده می‌تواند بگوید مجری را عوض کن؛ نه به اتاق فکر می‌تواند بگوید وارد فلان موضوع نشو؛ و نه مجری را می‌تواند تنبیه کند که چرا وارد فلان موضوع شدی. (ماجرای سال ۹۳ برنامه سمت خدا را به یاد بیاورید که چطور بخاطر ساختار سالم، به سرعت ختم به خیر شد.)
    خرس قطبی در یک مضحکه‌ی واقعی تمامی اختیارات مدیریتی خود را در ازای جذب تماشاگر بیشتر به یک نفر آدم خاص داده و بیست سال، مدیر پشت مدیر و مسئول پشت مسئول، آمده و رفته و این افتضاح مدیریتی را بزک کرده و با فرار به جلو پزش را هم داده. آن آدم خاص هم همه‌ی حیثیت مدیران دو لتی و سه لتی را گروگان گرفته و روی سبیل شاه نقاره می‌زند.
    با برنامه‌ی نود چه باید می‌کردند؟
    باید درباره‌ی این ساختار معیوب شفاف‌سازی عمومی می‌شد؛ که نشد.
    باید تمامی سلسله مدیران سابق که چنین افتضاحی را کاشته و داشته‌اند توبیخ و محاکمه می‌شدند؛ که نشد.
    باید قلع و قمع چنین شجره‌ی خبیثه‌‌ای در زمانی مناسب و در پوشش هیاهوهای رسانه‌ای دیگر انجام می‌شد؛ که نشد.
    فلذا اکنون چه داریم؟
    مدیر بدنامی که -به سان نوجوانی سیزده ساله- نارنجک به خودش بسته و حیثیت خودش را پودر کرده.
    افکار عمومی که یک قدم دیگر از خرس قطبی دورتر شده‌اند.
    آقای خاصی که آماده‌ی حضور در تمامی معرکه‌های آتی سیاسی -از انتخابات مجلس تا ریاست جمهوری- است.

  • ۲۸ بهمن ۹۷
    عصر جدید
    من اتفاقاً از برنامه خوشم آمد: اتحادیه کشوری دلقک‌های ابتر، برای رونق امور صنف خود، برنامه کشف استعداد راه انداخته. خودش هم صریحاً می‌گوید «استعداد» یعنی فقط: «هنر، سرگرمی، ورزش» (آرت، اینترتیمنت، اسپورت)

    اسم برنامه را هم با احترام به روح شادروان چارلی چاپلین گذاشته «عصر جدید» که همان اول تکلیفمان با آن روشن باشد: قرار است تلاش روزافزون بشر در عصر مدرن برای رسیدن به خوش‌بختی را ببینیم: humanity crusading in the pursuit of happiness . خیلی هم عالی و پرتقالی.
    *
    از آن جا که «اتحادیه کشوری دلقک‌ها» یک بخش خصوصی است -و اقتصاد بازار بر آن حکم‌فرما است و بازار با کسی تعارف ندارد- اتفاقاً به نظرم در این مورد خاص همه روی صندلی‌های خودشان نشسته‌اند. می‌دانیم که سامانه‌های اقتصادی برای تثبیت خودشان در نظام ایدئولوژیک هم «چهره» می‌خواهد، هم «متخصص» و هم «محلل» ...
    *
    و البته نواده بوسعید ابوالخیر در مقامات التوحید بعد از ذکر حکایتی دردآور* نوشته است:

    «هرکه آن جا نشیند که خواهد و مرادش بود، چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود»


    *

    شیخ ما [ابوالسعید ابوالخیر] گفت که:
    وقتی زنبوری به موری رسید. او را دید که دانه‌ای گندم می‌برد به خانه و آن دانه زیر و زبر می‌شد و آن مور با آن زیر و زبر می‌آمد و به جهد و حیله‌ی بسیار آن را می‌کشید و مردمان پای بر او می‌نهادند و او را خسته و افگار می‌کردند.
    آن زنبور آن مور را گفت که این چه سختی و مشقت است که تو از برای دانه‌ای بر خود نهاده‌ای و از برای یک دانه‌ی محقر چنین مذلت می‌کشی؟ بیا تا بینی که من چگونه آسان می‌خورم و از چندین نعمت‌های با لذت بی این همه مشقت نصیب می‌گیرم و از آن چه نیکوتر و بهتر است و شایسته، به مراد خویش به کار می‌برم.
    پس مور را با خویشتن به دکان قصابی برد. جایی که گوشت نیکو و فربه‌تر بود بنشست و از جایی که نازک‌تر بود سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد. قصاب فراز آمد و کاردی بر وی زد و آن زنبور را به دو نیمه کرد و بینداخت.
    آن زنبور بر زمین افتاد و آن مور فراز آمد و پایش بگرفت و می‌کشید و می‌گفت: «هرکه آن جا نشیند که خواهد و مرادش بود، چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود»

  • ۳ بهمن ۹۷

    #پویش_آرزوها
    امیدوارم در راستای تحقق اصل ۳۰ قانون اساسی، پشتیبانی آموزشی و هدایت تحصیلی «همه» دانش‌آموزان در فضای مجازی «رایگان» باشد.


    چهارسوق یازدهم در راه است.
    اگر برای ۵ سال آینده نظام آموزشی ایران آرزوهایی دارید به #پویش_آرزوها بپیوندید: ChaharSoogh.ir
    آرزوهای تک‌تک ما آینده را خواهند ساخت؛ ان‌شاءالله.

  • ۲۶ دی ۹۷

    وقتی از «سیم‌کش احمق» حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟

    بسترسازانِ دولتی زیرساخت، توسعه‌دهندگان خصولتی پلتفرم را به خط کرده‌اند که با اسم رمز «محتوا» از «بازار» چند میلیونی کودک و نوجوان «پول» دربیاورند. این وسط هم مشارکت «بخش خصوصی» نقش «شکل کار» را بازی می‌کند.
    چه محتوایی تولید کنیم؟ محتوایی که بتواند در پلتفرم‌مان بنشیند و از زیرساخت بشود پولش را گرفت!
    الحمدلله این هم شد «استراتژی توسعه کسب و کار»

    کودک یعنی چه؟ نوجوانی چیست؟ تربیت کو؟ کدام نیاز؟ با چه استانداردی؟ ...


    «سیم‌کش احمق» کودک و نوجوان را «بازار» می‌بیند.
    «سیم‌کش احمق» نباشیم.

  • ۱۶ دی ۹۷

    علت لبخندهای الکی «معلم» و «مهندس» چیست؟

    مهندس می‌داند که معلم «بی‌چاره» است: نه کسب و کار پر رونقی دارد نه اهل و عیال خرسندی. در رتق و فتق امور محوله مانده و از تأمین رفاه و دلخوشی خانواده درمانده: پز عالی و جیب خالی.
    معلم هم می‌داند که مهندس «پیاده» است: نه تربیت را میشناسد و نه از محتوا چیزی می‌داند. سیم‌کش است و بساز و بنداز. پول یامفت زیرساخت در جیب راستش و ربح شبهه‌ناک خدمات ارزش افزوده در جیب چپش قلنبه شده. جوان است و سرش پر از باد سیاست است.

    چه اتحادی خطرناک‌تر از این؟ تفاهم‌نامه‌ی رند و مفلس!
    «مفلس» می‌داند که بازیچه‌ی شهوت سیاسی «رند» شده و دست گدایی‌ش، آبروی حرفه‌ای‌ش را برده؛ و «رند» می‌داند که «مفلس» به جیبش طمع دارد و عاشق چشم و ابرویش نیست و او را آدم حساب نمی‌کند.

    زمانه‌ی تلخی شده. در پس این صورتک‌های خندان، چه کینه‌ها مخفی شده.

  • ۳ دی ۹۷

    وقتی از «سیم‌کش وقیح» حرف می‌زنیم از چه موجودی سخن می‌گوییم؟

    دار و دسته‌ی دغلکار و حقه‌بازی که برای تضمین منافع شرکایشان از «سیم‌کارت کودک» و «کودک آنلاین» و «سواد رسانه» حرف می‌زنند؛ ولی در محدوده‌ی وظایفشان از ایجاد «سیم‌کارت پاک» هم عاجزند.
    *
    از دشمنان برند شکایت به دوستان؛
    چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟

x
x
دسته‌بندی نوشته‌ها

...

ملا محمد، با همان تبسم پایان ناپذیرش –که انگار آن را بر چهره‌ی محکم و مهربانش تراشیده بودند- کَم‌کَمَک به یاد می‌آوَرَد: اعتقاد هم مثل عشق، دردسرها دارد. شاید که جنس عشق و اعتقاد، یکی باشد و ما نمی دانیم.

 

بانو، لحظه‌هایی از دوازده سالِ پیش را، به شیوه‌ی شوی خود، از لابه‌لای غبار زمان بیرون کشید، دید، و باز کوشید که آن را به غبارِ زمان بسپرد: این حرف را، برای نخستین بار، دوازده سال پیش فرمودید آقا! یادتان هست؟

- بله... آن وقت‌ها، ما تازه تازه در دل شما جایی باز کرده بودیم.

- شما در دلِ ما، یا ما در دلِ شما- آقا؟!

ملاصدرا گفت: راستش، بانو! ما عاقبت ندانستیم که شما عاشقِ ما شدید یا ما عاشقِ شما شدیم؟

بانو جواب داد: دیگر چه فرق می‌کند؟

ملا خندید: فرق می‌کند، خیلی هم فرق می‌کند. آبروی ما باید حفظ شود.

- دردِ آبرومندی را در عاشق‌شدن می‌جویید یا نشدن؟

- البته زیباتر و آبرومندانه‌تر است که شما عاشقِ ما شده باشی.

- پس من شدم.

- البته در سراسرِ محله، شما را می‌خواستند. خیال می‌کنید نمی‌دانم بانو؟

- چرا خیال می‌کنم که نمی‌دانید؟ یادم هست که چند خواستگارِ من تَبانی کردند و بر سر شما ریختند تا به قصدِ کُشت، کتک‌تان بزنند. آن‌ها فکر نمی‌کردند که مردِ خدایی چون شما –یک مُدرسِ سر به زیرِ مدرسه- اهلِ مرافعه هم باشد؛ اما شما درافتادید – خیلی هم جدی.

- خوب لت و پارشان کردم. نه؟

- البته می‌بخشید آقا؛ اما آن‌که لت و پارشان کرد، همان ملاشمسای گیلانی بود که با آن هیکل عظیم و قد بلندش دوان به میدان آمد و به دادتان رسید و با شجاعت و شهامت واقعاً بی‌نظیرش –که شما پیوسته می‌کوشید آن را به دست فراموشی بسپارید- تمام‌شان را تار و مار کرد. یادتان نمی‌آید؟

- شما، در تمام مدت، ایستاده بودید و نگاه می‌کردید.

- بله... آن هم با چه حالی! البته ناگفته نماند که شما هم واقعاً غیرتمندانه می‌جنگیدید.

- اگر شما آن‌جا نبودید،‌گمان نبرید که بنده اصلاً تکانی هم به خودم می‌دادم. شما مثل یک منبعِ نیرو و حرکت، به من توان مبارزه بخشیدید.

- اما ملاشمسا، آن منبع را در درونِ خودش داشت.

- بله... بعد از آن واقعه، دیگر هیچ‌کس مزاحمتی برای شما ایجاد نکرد.

- برای شما البته، آقا، نه برای من. خواستگاری که ایجاد مزاحمت نیست.

 

...

 

استاد نادر ابراهیمی

 

 

 پی‌نوشت در راستای متن بالا و نوشته‌ی قبلی:

 

* اعتقاد هم مثل عشق، دردسرها دارد.

 

** دردِ آبرومندی را در عاشق‌شدن می‌جویید یا نشدن؟

 

*** آن‌ها فکر نمی‌کردند که مردِ خدایی چون شما –یک مُدرسِ سر به زیرِ مدرسه- اهلِ مرافعه هم باشد.

 

**** اگر شما آن‌جا نبودید،‌گمان نبرید که بنده اصلاً تکانی هم به خودم می‌دادم.

 

***** ملاشمسا، آن منبع را در درونِ خودش داشت.

 

****** خواستگاری که ایجاد مزاحمت نیست.

 

یا علیش

 

گفتگوها (۱۲)

دوست عزیزمان! غلامرضا همدانی به یک مشکل دچار شده و کامنتهاشو غیر فعال کرده و پیشنهاد کرده که از طریق ایمیل یا کامنتهای وبلاگهای دوستان با وی تماس داشته باشیم. اما متاسفانه ایمیل من را ظاهرا نخوانده. می خواستم ازش بپرسم در پست آخر که نوشته است: (- حالا جوجه برو هرچی دلت می خواد فحش بنویس . تا ... پاره شه .) منظورش از ... چه بوده؟! چی پاره بشه یا پاره شده؟! امیدوارم هر چه سریعتر مشکلشان حل شود و آن ارتباط صمیمانه دوباره برقرار گردد. در ضمن می خواستم از وی بخواهم که اگر این کامنت را خواند ایمیل مرا جواب دهد. شاید به خاطر شلوغی میل باکسشان ایمیل مرا ندیده باشند. یک بار دیگر میل باکستون را چک کنید. حاجت روا!
جناب سید صالح سلام علیکم. سید ما مخلصیم. این "تلومات نفسانی" که بغل وبلاگت نوشته ای یعنی چی؟ یه خورده کلاس پایین تر بنویس که ما کم سوادا هم یه چیزی حالیمون بشه. تلومات یعنی چی؟ التماس دعا توی این شبهای قدر.
خیلی وبلاگ با صفایی داری.سید بودن و از سید گفتن  و با شید بودن حال و هوایی داره.یا حق
دست ما را هم بگیر با آن آقایی ات
سامو علیک دیداش!!! مو که خیلی مویومت!! اون روزی که با بابابت جونت داشتیم می رفتیم به ‹‹سربازدونی›› میگفت که .... (اسمت رو نمی نویسم)خیلی شانس آورد که معافیت گرفت چون اصلا با روحیات جاتش سازگاری نداره که بره و حرف زور سربازی بشنوه. از خودشم گفت که چه جوری دودر کرده. اما بهت بگم که فرصت بزرگی رو از دست دادی!!!!؟! اون جا یه مشت آدم الاف بودن که از هرکدومشون می شد یه وبالگ در آورد.نمی دونم شوما بهش چی میگفتین؟؟؟ ‹‹وبلاگ››!!!! در هر صورت عالمی بود که متاسفانه برای تو هرگز پیش نخواهد آمد. کارت پایان خدمت رو که گرفتم ببینیم دک و پز کی بیشتره؟!!! ‹‹معاف پزشکی››...!!!
راستی یادم آمد:مطمئن باشید زمین اگر مال ما نباشد یقینا مال شما هم نیست. زور زیادی نزنید.
تو هم مثل سلمان پیر شدی دیگه آقا سید جان. در اینجا رو تخته کن بیا پیش خودم. هر وقت خواستی بیا تو رازدل بنویس. مثل سلمان عبداللهی.
یا علی
ایول برادر رحیم که نمیشناسمت ولی کلا مشخص است که دمت گرم است
می بینم که بعضی ها وقتی میرن سربازی و سر می تراشن هنوز هم أدم نشدن أقا هر کجا هستی به روح که اعتقاد داری ها ... راستی یادمون رفت با صاحبخونه سلام علیک کنیم ما که با شما زیاد سخن سر می دهیم شما هم همین کارو بکنید ...
من فدا و ذلیل و خاک پای بچه های منزل آقای شایق هم نیستم. مرتضی و ما رو که یادتون نرفته؟!!! رحیم و مجید و بوی... راستی اون کلید تلفن رو آخرش درست کردیم یا نه؟ یاعلیش
یه چشمه از مهر ناب رو زیبا به تصویری در خیال  ... کشیدی _ لذت بردم _ آفرین  _ مطلب ملا رو می گم _ یا علیش _ همین
  • محمدجوادربیعی
  • سلام.
    این کتاب رو همون طور که گفته بودید صفحات اولش رو مطالعه کردم ولی نثرش خیلی دشوار و سنگینه.
    بهتر نبود از آتش بدون دودشروع می کردم؟
    تصورم نسبت به آثار استاد ابراهیمی منفی شده...
    پاسخ:
    نابرده رنج گنج...

    یه کم زحمت بکش. حتماً بعدش شیرین میشه.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی