از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

*
توی راه الیگودرز پیامک فرستاد که:
«اسم نشریه ی اردو رو بذاریم: گندم»
نفهمیدم چی میگه.
+
اسم نشریه رو گذاشتیم : «سیلو»
مناسب تر بود.

*
گندم مثلِ شن و ماسه نیست. مثلِ رملِ بیابونه. پا که می ذاری، فرو می ری تا زانو.

*
یادِ داستانِ حضرت یوسف و خواب فرعون افتادم.
توی اون هفت سال نعمت و برکت، گندم این جوری از سر و کولِ مصری ها بالا نمی رفت که حالا همه ی زندگیِ ما رو پر کرده بود.

*
دمِ در، به همه ی اون هایی که از راه می رسیدن شربت می داد. خاکی و خسته از وانت پیاده شدم. لیوانِ اول فقط مزه ی دهنم رو عوض کرد. گفتم: «سِری دو هم به ما می رسه؟» گفت: «شرمنده، کَمه، به بقیه نمی رسه.»
حدودِ یک ربع ساعت بعد که توی اتاق نشسته بودم، با یه لیوان شربت اومد تو. گفت: «شربت خیلی کم اومد، یه کلمن دیگه هم درست کردیم.»
خشکم زد. هر چی فکر کردم نفهمیدم توی اون شلوغی چطور من رو یادش مونده بود.
+
موقعی که داشتم همین خاطره ی بالا رو بعد از یک روز می نوشتم، با یه لیوان شربت اومد سراغم.

*
اوستامون می گفت: «من ده سال پیش، کفِ حیاطِ حرمِ حضرت عبدالعظیم رو سنگفرش کردم. دویست تا کارگر زیر دستم کار می کردن.»
خیلی جوون بود. به قیافه اش نمی اومد.

*
«لُر یعنی: دوغ، ماست، دیزی»
موقعِ چاشت، خودِ اوستا این رو گفت.

*
مادر توی اتاق، یه سفره ی خوشگلِ قرمز پهن کرده بود.
سه تا بشقابِ سفید: توی هر بشقاب دو تا خوشه ی بزرگِ انگور: یکی سبز، یکی بنفش.
برق می زد. انگار نقاشی کرده باشند.

*
بچه ها دست به دست آجر می دادند و روی هم می چیدم. سرِ اذان بود.
آخرین آجر را که گذاشتم، نمِ باران خورد توی صورتم.

*
دی روز که رفتیم سرِ کار، برادرِ همسایه ی بغلی به رحمت خدا رفت.
امروز صبح هم، پدرِ همسایه ی روبرویی مرحوم شد. آمبولانسش را هم توی جاده دیدیم.
خدا فردا را به خیر بگذراند.
+
آخرِ هفته، توی ده، عروسی دارند.

*
نمی دونم چه حکمتیه که صابر باید همیشه اون پایین مایینا باشه.
توی مدرسه اتاقش آخرین اتاق، انتهای راهروی زیرزمینه.
این جا هم که هستیم اصلاً بالا پیداش نمیشه. جاش توی آشپزخونه است: انتهای راهروی پایین.

*
دستای بچه ها خیلی مردونه شده. از دست دادن های بعد از نمازجماعت میشه فهمید.

*
«س ی ل و»
«سامانه ی یواشکی لو دادن وضعیت»

*
مرغه وسط دریای گندم، کلّه اش را چپ و راست می کرد و دنبال دانه می گشت.

*
صفحه ی آخرِ کتاب، برایش یادگاری نوشتم:
«آدم خوبی های بزرگ ترها را می گیرد و بدی هایشان را به خودشان وا می گذارد.»

*
خداحافظی سخت است.
یک هفته نشده این مسافرت و با هم بودن. اما خداحافظی سخت است.
ساعت پنج و نیمِ عصر، سوارِ سایپا می شوم و از دوزان می کَنَم.

 

 

... این ها را از میانِ تصاویرِ یادگاریِ اردوی جهادی الیگودرزِ مرداد 86 گلچین کرده ام.
به یادِ همه ی هم سفرانِ بامرام و باصفا...

گفتگوها (۱۳)

سلام! جشن تولد امام زمان(عج) بر شما مبارک. دوستان گلم اگر دوست دارید به رسم عشق و دوستی هدیه ای به مناسبت تولد اقا بهش بدید توی برنامه صلوات ما که به نیت تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج) است شرکت کنید.اگر خواستید در قسمت نظرات وبلاگ اعلام آمادگی کنید و همان جا تعداد صلوات هایی که می توانید بفرستید رو مشخص کنید و سپس همگی شب نیمه شعبان از ساعت 7غروب تا 10 شب (یعنی زمانی که ما کنار دیگ نذری حلیم هستیم) صلوات ها رو بفرستید تا با ما در ثوابش شریک شوید. در ضمن مطمئن باشید که ما در اون لحظات روحانی و هنگام هم زدن حلیم نذری اسم تک تک شما دوستان جان(!) را که با ما همراه شدید را خواهیم آورد
اللهم عجل لولیک الفرج
به امید ظهورش
زهرا و فاطمه
سلام. شما هم رفته بودید جهاد؟ (تعجب!) جالب نوشته بودید ... آقای عزیزی هم اومدن یا نه؟ ما که میدونیم اومدن! نکنه حدسیجات(!) ما درست بود؟ روشون نمیشه بیان! آقای عزیزی عیب ندار ه انسان ممکن الخطاست!(نیشخند)به امید بهره مندی از این لحظات روحانی ... ما رو از دعای خیر خودتون محروم نکنید ... اگه محروم کنید میرین تو اتوبوس!(نیشخند!) در پناه امام زمان(عج ) به امید کامنتی دیگر!
امسال دفتر خاطرات جهادی دل شدگان کوچه ارکیده هم خیلی دلش میخواست دل نوشته های آقا غفاری توش باشه ولی...
.
.
.
حیف شد!
فکر کنم بهترین نوشته تان بود...
بشگرد ی چیز دیگه اس. مزه اش با همیشه فرق داره. بوی آجر نمی ده اما از تمام آجر و بلوک های عالم خوش طعم تره!
  • علی نورمحمدی
  • اردوی جهادی مان هم به پایان رسید.
    تازه فهمیدم منظورتون از دوتا دل کندن اردوی جهادی(یکی رفت و یکی برگشت) چی بود.
    حالا فهمیدم که چرا پایان اردوی جهادی با حسرت روزهای قبل همراه است حتی اگر هر روز و تا ان جا که می توانستی کار کرده باشی.
    حالا می فهمم معنای واقعی اردوی جهادی را.
    حالا می فهمم که چه خوب شد سامانه ی یواشکی لو دادن وضعیت را راه انداختیم.
    حالا می فهمم نوشته هایم در ان جا به چه دردی می خورد ( حداقل برای خودم) .
    حالا می فهمم چرا اردوی جهادی دوری از گناه است.
    حالا خیلی چیزهای دیگری را که قبلا نمی فهمیدم می فهمم.
    به امیدی اردویی دیگر.....
    سه شنبه اومدم مدرسه اونی که در انتهای راهروی پایین ترین طبقه نشسته بود گفت که مدرسه نمی ایید سیلو را به او دادم با هزاران نگاه حسرت امیزی که به ان داشتم.
    احتمال می دهم دوشنبه هم بیایم....
    سلام.آمدیم راوی دلمون واشه تو این جشنها! بدتر دلمان گرفت!!!:دی
    با اجازه لینکتان کردم......
    ای دسته گل محمدی بو نرگس رخ ذوالفقار ابرو
    ای هرچه فراز در فرودت هر جا که سری ست در سجودت
    ما خاک نشین انتظاریم سی چله خمار در خماریم........
    قرار شد پادکست ... هستیم
    سلام آقا معلم!
    راستش قسمت ما که نشد این جهادی ... شایدم ما قسمت این جهادی نشدیم.
    به هر حال نوشتتون منو برد به حال و هوای جهادی...
    دستتون درد نکنه !
    نمی تونم دلیلش رو بیان کنم !
    با عرض معذرت !!
    سلام
    یه کوچولو به روزم
    سلام ... یعنی چی ها، ها، ها ،ها ... مثلا اومدین نظر دادین که مثلا رو کم کنیه؟! من که می دونم من که می دونم! مثلا اومدین گفتین چرا به روز نمی کنید که چی! مثلا رطب خورده کی منع رطب کند .. آره آره (تیریپ فیوجی!!!!) چرا تا حالا به وبلاگ ما سر نمی زدین ... مگه وبلاگ ما سرطان داره! ایدز داره .. معتاده؟ معتاد بیمار نیست ... مجرمه(!) فک کن!!! از اون لحاظ! هر چقدرم معضل اجتماعی باشه از راوی بهتره که دیگه سیلو شده لولو (!) از بس تار عنکبوت بسته خونده نمی شه ... یه سوزن به خودتون بزنین یه جوالدوز به دیگران!!! (شوخی بود ... چه عجب گذرتون به وب ما افتاد ... ما که شام و ناهار تو راوی هستیم شما سلیقتون نمی گیره تو وب ما غذا بخورین؟! یه لقمه نون و بوقلمون هست دور همی می خوریم!!! حنانه هم با خودتون بیارین ...! کار دنیا رو ببینین تا دیروز شما می نوشتین ما می خندیدیم حالا ما می نویسیم شما بخندین!!!) اصلا از کجا معلوم خندیده باشین!:دی! .... ای وا تعارف هامون رو پس میگیرم ... ماه رمضونه .. افطار هم فیلم داره از پذیرفتن مهمان معذوریم!!! همین دیگه ... بنویسین بنویسین بنویسین ... نزارین کار به اعتصاب بکشه .... هی بیایم بکامنتیم شیش کیلومترها! از ما گفتن بود ... خدافس

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی