از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

شهید حسین علی شایسته مهر
«حسین‌علی شایسته‌مهر» مهرماه چهل و دو در تهران به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای مقید به آداب شرع و معتدل در معیشت. در گهواره بود آن وقتی که امام را به تبعید می‌بردند.
 کمی آرام‌تر از بچه‌های دیگر بود. کمی کودکی کرد. به مدرسه رفت و کمی بزرگ شد.
شهید حسین علی شایسته مهر
مهرماه پنجاه و سه وارد مدرسه‌ی راهنمایی تازه تأسیس مفید شد. در فضای مذهبی مدرسه کمی رشد کرد.
مهرماه پنجاه و شش با ورود به دوره‌ی دبیرستان، شیب تند انقلاب، او را به همراه هم‌کلاسی‌هایش به خیابان‌ها کشاند. زخمی‌ها و شهیدها را از توی خیابان جمع می‌کردند. پانزده ساله بود که با لباس خونی می‌آمد خانه. عاشق امام شد.
کمی که بزرگ‌تر شد، انقلاب پیروز شد.
شهید حسین علی شایسته مهر
کمی درس خواند. خوب می‌خواند. خوب یاد می‌گرفت. توی خیابان با مارکسیست‌ها مناظره می‌کرد. یک بچه‌ی دبیرستانی توی خیابان برای دیگران حرف می‌زد. خوب حرف می‌زد.
مهرماه پنجاه و نه جنگ شد. چهارم دبیرستان بود. عصرها کیفش را به گوشه‌ای پرت می کرد و تا دوی صبح توی خیابان پاس می‌داد. پدرش کمی ناراضی بود. شب‌ها صبر می‌کرد تا پدر بخوابد؛ بعد از خانه بیرون می‌زد. موتورش را تا سر کوچه خاموش می‌برد و می‌آورد که همسایه‌ها بیدار نشوند. از همان موقع با منافقین درگیر بود. چند تا خانه‌ی تیمی را گرفتند.
مهرماه شصت دبیرستان تمام شد. می‌خواست پزشک بشود و مثل «دکتر فیاض‌بخش» از مریض‌های بی‌بضاعت پول نگیرد. می‌توانست؛ اگر دانشگاه‌ها بسته نبود. وارد جهاد دانشگاهی شد.
شهید حسین علی شایسته مهر
می‌خواست به جبهه برود. مادر حرفی نداشت. پدر اما دلش راضی نمی‌شد. رفت بیمارستان دکتر شریعتی کمی دوره‌ی امدادگری ببیند که بعداً بیش‌تر به درد جبهه بخورد.
*
همه‌ی این‌ها، همه‌ی زندگی حسین‌علی، خیلی طول نکشید. کمی بیش از هجده سال.
*
چهارم اسفندماه شصت با دو تا از دوستان جهاد دانشگاهی به خانه می‌آمد. سه تا از منافقین منتظرشان بودند. از چند روز قبل تلفنی تهدیدش کرده بودند. حتی یک‌بار در خیابان جلویش را گرفته‌بودند که بترسد و از راهش برگردد. به مادر و خواهر گفته بود که شهید می‌شوم؛ حتی اگر به جبهه نروم. منافقین حکم اعدامش را صادر کرده بودند.
شهید حسین علی شایسته مهر

سر کوچه‌شان، وسط خیابان ستارخان، با دو نفر از دوستانش تیرباران می‌شوند. حسین‌علی تا بیمارستان کمی نفس می‌کشید. اما باید می‌رفت.
«حسین‌علی» تصمیم بهتری گرفته بود.

پ.ن:
امروز به اتفاق دوستان، سی‌سال بعد از به خاک‌سپاری حسین‌علی و دوستان شهیدش -محمدعلی نماز زاده و عبدالحسین رضایی- در گلزار شهدای بهشت زهرا سلام‌الله علیها به دیدارش رفتیم. هنوز آرام خوابیده‌است.
قطعه‌ی بیست و چهار، ردیف صد و پنج
  • ۹۰/۱۲/۰۵
  • حسین غفاری

دوستم

شهدا

راوی نوشت

گفتگوها (۵)

ای بابا ...
  • حامد عزیزی
  • http://hamedazizi.persianblog.ir/
    مدتها ننوشته ام
    من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه...
    درباره ی عمویم چیزهایی خواندم که تا به حال نمی دانستم و عکس هایی که  تا به حال ندیده بودم!روحش شاد
    خدا روحش رو شادکنه من با ایشان یک مدتى همکلاس بودم خیلى خوش اخلاق و خوش رو بودند.

    پاسخ:
    کاش خودتان را معرفی می کردید که بتوانم با شما ارتباط برقرار کنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی