از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد
... تا اولِ راهنمایی قرآن خواندن بلد نبودم. همان سال، سرِ زنگِ قرآن، وقتی نتوانستم یک آیه‌ی بلند از اوایل سوره‌ی مؤمنون را درست روخوانی کنم، وقتی همه‌ی نگاه‌ها در کلاس خیره‌ی من شده بود، وقتی آقای معلم آن‌قدر سکوت کرد تا بلکه بتوانم از آن مانعِ صعب به تنهایی عبور کنم، وقتی نتوانستم، گریه کردم و از کلاس بیرون دویدم.

... کم‌تر از یک سال بعد از آن ماجرا، من خودم را غرق در دنیایی یافتم که امروز هر چه فکر می‌کنم تجانس و تناسب آن دنیا را با شخصیت دوران کودکی خودم نمی‌یابم. گویی به نحوی اسرارآمیز به آن سرزمین پرتاب شده بودم.

در اوایل دهه‌ی هفتاد که من دانش‌آموزی در مقطع راهنمایی بودم، قرائت قرآن آن چنان مرا شیفته‌ی خود ساخته بود که هیچ چیز دیگری برایم آن قدر جذابیت نداشت. صد البته که فضا و حال و هوای مدرسه بر روی من اثرگذار بوده است. به بیانی دیگر مدرسه‌ی راهنمایی من بر گردنم حق حیات دارد. حیات معنوی.

زندگی‌ام شده‌بود گوش دادن به تلاوت قرآن. از رفعت و عبدالباسط و منشاوی‌ها و مصطفی اسماعیل و شعیشع گرفته تا غلوش و شحات و بسیونی و طوخی و طبلاوی و نعینع و این اواخر متولی که به حق سید است. هر استادی که آن روز شناخته شده بود را با یک بسم الله از دیگری تمیز می‌دادم و حاشیه‌ی این خبره‌گی البته تا امروز هم کشیده شده است.

از نوارخانه‌ی مدرسه یکی یکی نوار می‌گرفتم و تمام نوارهای قدیمی خانه را با ضبط قرائت قرآن دوباره نو می‌کردم.

آن روزها رادیو قرآن روزی چهار ساعت برنامه داشت. از چهار بعدازظهر تا هشت شب. از مدرسه دوان دوان به خانه می‌آمدم فقط برای این که نکند دقیقه‌ای از برنامه‌ای را از دست بدهم. نیمی از نوارهای قدیمی پدرم پاک شد، به این خاطر که رادیو قرآن تلاوت‌های قشنگی پخش می‌کرد. تلاوت‌های جدیدی که در نوارخانه‌ی مدرسه پیدا نمی‌شد.

ماه رمضان‌ها حقیقتاً عید بود. رادیو قرآن دوازده ساعت برنامه داشت و این برنامه‌ها از سحر شروع می‌شد. ترتیل را همان موقع فهمیدم که به چه معناست و با خلیل الحصری و پرهیزگار آشنا شدم.

آن روزها از کامپیوتر و سی دی و این‌ها خبری نبود و هنوز هیچ کس در ایران یک دوره‌ی کامل ترتیل حجازی نداشت. برخی نوارها را زائرین تک می‌آوردند و دست به دست تکثیر می‌شد. همان موقع من دو سه تا شاطری داشتم که با طلا هم عوض نمی‌کردم. یاسین و مریم و زمر.

مسابقات بین المللی قرآن در ایام مبعث رونقی داشت و توی اتاق پرورشی مدرسه، رادیو روشن می‌کردند و با بچه‌ها مسابقات را تعقیب می‌کردیم.

چند سال هم اختتامیه، مدرسه‌ ما را برد بیت. همان سالی که آقا جلوی پای شعیشع تمام قد ایستادند. همان سالی که آقا فرمودند: «عزیزان من! قرآن نور است. قرآن حقیقتاً نور است...» تازه شب هم آمدیم و دوباره مراسم را از تله‌ویزیون تماشا کردیم.

در آن دوره‌ی تیرگی روابطِ ایران و مصر، تازه پای بعضی از این قاری‌ها به ایران باز شده بود. ده روزه می‌آمدند. به بهانه‌های مختلف. سه تا سه تا. یک بار غلوش و شحات و شعیشع آمدند. یکبار بسیونی و شعیشع و صیاد. یک بار شحات و متولی و غلوش. آمار همه را داشتم. برنامه‌ی ثابتشان در تهران مسجد بلال بود. شب‌ها، یک بچه‌ی سیزده‌ چهارده ساله از کجا می رفتم جام جم که شعیشع را ببینم. که غلوش جلوی میکروفون عقب و جلو برود و مدام عرقش را پاک کند و الله بگویم. که شحات، بی‌خیال و زیرلبی و چشم بسته و سربالا احزاب بخواند و برایش غش کنم. که متولی سه خط سه خط اسماء الحسنای آخر حشر را بخواند و هر بار کم نیاورد و مردم از جا کنده شوند. که سلیمی با اساتید، عربی خوش و بش کند و مردم لبخند بزنند و کیف کنند.

 *

این‌ها قهرمانان دوران کودکی و نوجوانی من هستند. بارها در عمرم آرزو کرده‌ام که کاش رودتر می‌شناختمشان تا لااقل بتوانم ادایشان را دربیاورم. حیف که حنجره‌ام زود بسته شد. زودتر از آنی که بتوانم الرحمن را توی حلقم بیاندازم که علم القرآن خلق الانسان... و صدای دو رگه‌ای بیرون نیاید. چقدر گریه کرده‌باشم که نمی‌توانم با صدای بلند اذان بگویم خوب است؟

همیشه برای دل‌داری خودم یک جواب داشته‌ام: «ما را برای این کار نساخته‌اند.»

***

نشان اهل بلا عاشقیت است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم

***

این روزها، ‌بچه‌های همان مدرسه‌ی راهنمایی، از این که یکی از آیه‌های کوچک سوره‌ی کافرون را نمی‌توانند از رو بخوانند، گریه که نمی‌کنند هیچ؛ ناراحت هم نمی‌شوند.

برای هر تفریح و سرگرمی و دل خوشی که ما آن روزها داشتیم، یک معادل دیجیتال و برقی یافته‌اند و دل به آن خوش کرده‌اند.

این روزها چقدر از دنیای ده سال پیش فاصله گرفته‌ایم. برای بچه‌های امروز تصور روزی که رایانه‌ای وجود نداشته است، به افسانه می‌ماند. روزگاری که قیمت هر آرزوی دیدنی و شنیدنی بیش‌تر از دویست و پنجاه تومان –حداکثر قیمت رایت یک سی دی- بود. روزگاری که برای آن چه از این گونه تفریحات می‌خواستیم باید زحمت زیادی می‌کشیدیم. (و طبیعتاً قدرش را می‌دانستیم)

 *

من نمی‌دانم این روزها معادل دیجیتال سید متولی عبدالعال -وقتی سه خط سه خط قرآن می‌خواند- چه می‌شود.

هیچ کس نمی‌داند.

گفتگوها (۲۰)

ما، تکنولوژی - تکنولوژی، ما - ما، تکنو...
تا کجا؟
و برنامه‌های n ساله‌ی "توسعه" و ...
...
و من که شعار می‌دهم ببین بدون همین کامپیوترم می‌توانم زندگی کنم اصلاً؟؟؟
سلام . دوست گرامی . اولین بار خدمت میرسم . ممنون میشم اگر وقت کنی پس از مطالعه نقاط ضعف و نظر کلی خودت رو برام بگی پیرو اعلام دولت و مشارکت 70 میلیونی برای حل مشکلات و ایجاد فصلی نو برای پیشرفت و تعالی کشور توسط ریاست محترم جمهوری اینجانب از باب احساس وظیفه و انجام وظیفه ملی طرحی را بعنوان استراتژی پایه برای مشارکت در حل مسائل کشور مطرح نمودم . که با شماره 269791 مورخه 24/12/1384 تحویل دفتر مراجعات مردمی ریاست جمهوری شد
سلام...  خوش به حال شما. ... تغییرات در دنیای کنونی خیلی پیچیده شده و نگرانی ها و معرفتها و علمها همه دگرگون شده اند .. تغییرات بعدی پیچیده تر است.... شاد باشی
سلام. منکه سعادتی نصیب شد و حضوری گفتم نظرم را! اا به جان خودم مصطفی فقط! (ط رو عربی تلفظ کن غلیظ!) یا محمد
  • حامد کاربیست
  • بچه های امروز اگر کارت اینترنت نداشته باشند گریه می کنند*****بچه های امروز بدون کارت اینترنت نمی توانند زندگی کنند***بچه های امروز همان "فرزندان کالباسند***راستی اگر آدرس پستی ات (منزل یا محل کار ) را برایم میل کنی متشکر می شوم***یا علیش
    آدم می مونه چی بگه تکنولوزی و همه عوارض و سود هایش!!!
    رد می شدم اومد برای عرض سلام و مثله همیشه لذت از دید متفاوت ......................................الیس صبح بقریب
    بسم رب المهدی عج ...سلام ...دغدغه ای بزرگ را اون قدر زیبا توضیح دادید که شیرینی گنگی را از خواندنش حس می کنم ...تفاوت های بسیار و والدینی بی تفاوت و بعضا خوشحال از این همه پیشرفت !!! فرزندانشان و دنیایی که فکر می کنم بیرون امدن از ان برای این نسل کمی کوچکتر از من خیلی سخت باشه ....انها خیلی بیشتر از من و امثال من به کمک احتیاج دارند تا بدن این غالب ها بتوانند ببینند ....موفق باشید و التماس دعا
    موفق باشید در پناه سید شهیدان اهل قلم
  • غلامرضا همدانی
  • سلام حاجی . مشهد خوش گذشت ؟ شما جماعت همین طوری هستین ! مشهد میایین بعد نه دیگه زنگ می زنید و نه حال و احوال می پرسید . ولی خیالی نیست همین قدرش هم از سرمون زیادی است خدمت به خلق زائر امام رضا (ع) . البته اگه خدمتی کرده باشیم ! ..... یاحق
  • صابر طباطبائی یزدی
  • سلام چطوری؟ خیلی از خوندن نوشتت لذت بردم. قهرمان کودکی تو ممکنه تو ذهن خیلی مثل تو مشترک باشه و حتی با بعض دیگر خیلی هم متفاوت. اما خدا کنه مث همون لیله القدری که با سعی در خوندن آیه از قرآن کردی و با بغض خسران مواجه شدی خدا همه ما رو زود تر در مسایلی که در آخرت موجبات بغضمون رو فراهم می کنه در دنیا به یادمون بیاره و کمکمون کنه تا ... لیله القدر های زیاد تری مثل این که تو گفتی رو تجربه کنیم
    سلام همیشه فکر میکنم دغدغه  های ذهنی فرزندان ما چی میشه یعنی ممکنه اوناهم دوست داشته باشن با صدای قران لحظاتشون رو همراه کنند ممکنه اصلا دوست داشته باشند؟.......خدایا عاقبت ما و فرزندانمون رو با قران برای قران در راه قران ختم به خیر کن..اللهم صل علی محمد وال محمدوعجل فرجهم یاحسین اللهم عجل لولیک الفرج بفدای مولای غریبمون یامولا علی ادرکنا بظهورالحجة
    صحیح شعر فک کنم «اهل خدا» باشد
    سلام، بیکاری واست خوبه! گویا سرت خلوت شده وقت کردی بنویسی!‌ نتیجه‌ی این یه ساله‌ ها...
  • سید علی ثاقب
  • سلام... رطب خوردگی و اینها یعنی چه؟ باز که داری مبهم می‌نویسی؟
  • سید علی ثاقب
  • راستی به مدیریت اعضای وبلاگت سر بزن
    سلام! بزار اول بقیه بلاگ ات رو بخونم بعد نضر بدم...
    مجدد سلام! اول، خود شکنی: نضر نه و نظر! آقا سید، قربون صفای دل ات برم، دیگه گذشت...! تو این دوره زمونه صفر و یک تو هم دلت خوشه ها! بپا نویز نگیردات که اگه یه صفرات یک شه عوض «سلام علیکم» خونده می شی :«لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا...» داداش من، تو این دوره زمونه مدرن و چی میگن؟ پسا مدرن، دیگه منطق حاکمه و فلسفه سلطان! اونوخ تو دل نگرون چند تا لب تشنه اون سر تاریخی؟ ول کن بابا! تو هم عجب حوصله ای داریا! کنار خیابون تو سرما موندن که موندن، به من چه؟ حالا دیگه اصول اخلاقی نوین حاکم شده قضیه رو می چسبونی به نصفه شبای یه شهری تو هزار و چهارصد پیش عراق که چی بشه؟!
    د آخه قربون جد ات برم! حرف گوش کن و بچسب به کار  زندگی ات چی کار داری که شب جمعه کدوم هیات و داخل شدن از کدوم باب مسجدالحرام؟! نمازت رو که خوندی؟ خب قبول باشه! ول کن بقیه اش رو...
    غایت خلقت جهان   پرورش انسانهایی است که در برابر شدائد بر هرچه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند . ... سید مرتضی آوینی...
    سلام

    شاید اگر نام این وبلاگ چیز دیگری بود هرگز واردش نمی شدم !

    اما اسم آقا مرتضی هم درست مثل همون حال و هوای قاری ها توی دهه هفتاد چیزیه که نمی شه ازش راحت رد شد!!

    شاید هم می شه و من بلد نیستم ، به هر حال از پیدا کردن ایجا خوشحال شدم به ماهم سر بزنید و اگر تمایل به تبادل لینک داشتین خبر بدین . یا علی.
  • علی ایزدی
  • سلام، در معرفی این شیرینی هایی که ذکرش گذشت، همه مقصریم، باید تا دیر نشده قدمی برداشت. چون آنچه ما انجام می دهیم با فطرت هماهنگ است و دست خدا نیز به آن برکت می دهد پس یک یا علی نیاز دارد. یا علی
    پاسخ:
    خوشحالم که مطلبی که یازده سال قبل نوشته ام هنوز خوانده می شود و زنده است.
    زنده باد وبِ باز!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی