از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

فهرست
x
x
خرده ادراکات
  • ۱۶ دی ۹۷

    علت لبخندهای الکی «معلم» و «مهندس» چیست؟

    مهندس می‌داند که معلم «بی‌چاره» است: نه کسب و کار پر رونقی دارد نه اهل و عیال خرسندی. در رتق و فتق امور محوله مانده و از تأمین رفاه و دلخوشی خانواده درمانده: پز عالی و جیب خالی.
    معلم هم می‌داند که مهندس «پیاده» است: نه تربیت را میشناسد و نه از محتوا چیزی می‌داند. سیم‌کش است و بساز و بنداز. پول یامفت زیرساخت در جیب راستش و ربح شبهه‌ناک خدمات ارزش افزوده در جیب چپش قلنبه شده. جوان است و سرش پر از باد سیاست است.

    چه اتحادی خطرناک‌تر از این؟ تفاهم‌نامه‌ی رند و مفلس!
    «مفلس» می‌داند که بازیچه‌ی شهوت سیاسی «رند» شده و دست گدایی‌ش، آبروی حرفه‌ای‌ش را برده؛ و «رند» می‌داند که «مفلس» به جیبش طمع دارد و عاشق چشم و ابرویش نیست و او را آدم حساب نمی‌کند.

    زمانه‌ی تلخی شده. در پس این صورتک‌های خندان، چه کینه‌ها مخفی شده.

  • ۳ دی ۹۷

    وقتی از «سیم‌کش وقیح» حرف می‌زنیم از چه موجودی سخن می‌گوییم؟

    دار و دسته‌ی دغلکار و حقه‌بازی که برای تضمین منافع شرکایشان از «سیم‌کارت کودک» و «کودک آنلاین» و «سواد رسانه» حرف می‌زنند؛ ولی در محدوده‌ی وظایفشان از ایجاد «سیم‌کارت پاک» هم عاجزند.
    *
    از دشمنان برند شکایت به دوستان؛
    چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟

  • ۲۸ آذر ۹۷

    برخی دوستان از یادداشت دیروز من درباره گونه‌ی تازه به دوران رسیده‌ی «سیم‌کش وقیح» تعجب و تحیر کردند.

    باید بگویم تا این نمودار «نمایی از مالکیت در صنعت مخابرات ایران» را خوب ندیده‌اید و عناصر فعال در آن را از نزدیک درک نکرده‌اید به شما حق می‌دهم تعجب کنید.
    البته بعدش تقاضا دارم به این بنده‌ی کم‌ترین هم حق بدهید!

  • ۲۷ آذر ۹۷

    در تبارشناسی سیم‌کش‌ها بعد از مشاهده‌ی انواع کم‌خطر «سیم‌کش احمق» و نمونه‌های خطرناک «سیم‌کش خبیث»، چشممان به جمال گونه‌ی حیرت‌انگیز «سیم‌کش وقیح» هم روشن شد الحمدلله.
    برادران به سرعت در حال پایین آمدن از نردبان «تکامل انواع» مرحوم مغفور چارلز داروین هستند.
    خدا به کودکان ما رحم فرماید؛ آمین!

x
x
دسته‌بندی نوشته‌ها
‏*‏
کم از یک هفته‌ای بعدِ آن یزدی که وصفش رفت، مجدداً و ناگهان توفیق سفرِ مجددی دست داد با عده‌ای از همکاران به ‏کویرِ مرکزیِ ایران.‏
در این سفر، مجید برای بارِ اول پایش به زمینِ گرمِ یزد رسید و در شبانه روزی که با هم بودیم،‌ بخش عظیمی از بافتِ ‏تاریخیِ شهر را قدم زدیم و سخن گفتیم. ‏
جای شما خالی؛ خوش گذشت.‏
‏*‏
یک ماهی هم به شدت درگیرِ برنامه های هفته‌ی بزرگداشتِ شهدای دبیرستانمان بودیم. کارِ تئوریکِ پیام‌بری یک چیز ‏است، کارِ عملی چیزِ دیگر و چقدر تفاوت دارد این هر دو با هم، هر چند که در اصول مشترکند.‏
آموختم که هر چه در کلاس باید بلیغ‌تر و فصیح‌تر سخن بگویی، باید در کارگاه ساکت باشی و کارِ خودت را بکنی. در ‏هر صورت یادگیری و یاددهی رخ خواهد داد.‏
آموختم که هر چه سرِ کلاس، لافِ من آنم که رستم بود پهلوان بزنی، به سرعت در کارگاه مشتت باز می‌شود که چه ‏کاره‌ای! پیشِ خودت رسوا می شوی.‏
آموختم که در کارگاه، فرصتِ چانه زنی بر روی مبانی و عقاید وجود ندارد. شما به شدت محتاجِ برنامه‌ی عملی و ‏تقسیم وظایف و شرح کار هستید و هر چقدر در مرحله‌ی تئوری بیش‌تر فَک زده باشید، در کارگاه  -علی‌رغم همه‌ی ‏تضادهای فکری- همکاری‌هایتان به‌تر اتفاق می‌افتد.‏
آموختم که در هر سازمانِ دولتی‌ای می‌شود خصوصی بود، و اگر خصوصی بودی و در میانِ دولتیان اعتباری هم داشتی، ‏آن وقت نانت توی روغن است. امضایت طلاست. دستخطت قیمت دارد. وگرنه یا اسیری یا غریبه.‏
و آموختم که حرفِ راست را باید از بچه شنفت و بچه حرف راست را نمی‌شنود، بلکه بو می‌کشد. بچه چون بچه است ‏هنوز بوی گند دروغ آزارش می‌دهد. هم حرفِ راست می‌زند، هم حرفِ راست می‌فهمد.‏
و البته مجدداً حسرت خوردم که چرا هیچ‌کس را به زور نمی‌توان به تبعیت و پیروی از یک تجربه‌ی موفق وا داشت.‏
‏*‏
از ایوانِ طبقه‌ی دوم که به حیاطِ مدرسه نگاه می کنم، پسرانی را می‌بینم که جلوی چشمِ من قد کشیده‌اند و بزرگ ‏شده‌اند و هنوز صدایشان -هنگام فوتبال- محله‌ای را از چُرتِ عصرگاهی می‌پَرانَد.‏
تماشای تک تکِ این‌ها، که بی اراده و ناخودآگاه بزرگ می‌شوند، از دور، از همین‌جایی که من ایستاده‌ام، از ایوانِ ‏طبقه‌ی دوم، حیرت آور است. دنبالِ یک توپِ خطی خطیِ پلاستیکی می‌دوند و کاملاً از بزرگ شدنِ خود غافلند.‏
آن چنان آزاد و رها بعد از هر گلی که به تورِ دروازه می‌چسبانند می‌خندند که گویی اصلاً هفده ساله نیستند.‏
مثلِ شنیدنِ افسانه‌ی آرش باورنکردنی و مثلِ ماجراهای آقای حکایتی ساده و صمیمی است.‏
کاش این تماشا، پخشِ مجدد هم داشت. آن وقت چند سالِ دیگر با خودشان می‌نشستم و در حینِ بازبینیِ این صحنه‌ها، ‏راجع به لحظه لحظه‌ی این روزها حرف می‌زدم.‏
اگر حرف‌های دلم بی اگر بود... اگر فرصتِ چشمِ من بیش‌تر بود...‏
‏*‏
پیش بیا، پیش بیا، پیش‌تر
تا که بگویم غمِ دل بیش‌تر
دوست‌ترت دارم از هر چه دوست‏
بیش‌تر از بیش‌تر از بیش‌تر
‏*‏
بچه‌های مدرسه روزهای زوج یا فرد (چه فرقی می‌کند) بین دو نماز سوره‌ی نباء می‌خوانند. هفته‌ای یک‌بار چیزکی مثلِ ‏تفسیر برایشان می‌گویم. امروز بحثمان تمام شد. همه‌ی حرفم را -که به گمانم به دلشان نشسته‌است- در این‌جا واگو ‏می‌کنم که غلط بگیرید:‏
‏«از جمله‌ی فواید وصفِ بهشت در قرآن یکی این است که دهنمان آب بیافتد و توی دنیا کارهای بدبد نکنیم و به بهشت ‏برویم و حالش را ببریم.‏
یکی هم به زعمِ من این است که راهِ زندگی کردن توی این دنیا را از الگوهای بهشتی بیاموزیم. اگر فرض می‌کنیم که ما ‏آدم‌های خوب که فطرتمان پاک است قرار است آن‌جا پاداشی به مثلِ چنین و چنان بگیریم، چرا در همین دنیا، تا آن‌جا ‏که مقدور است، این شرایطِ الهی زندگی را برای خود مهیا نکنیم؟ با این حساب و با مدد از عقلِ ناقصِ آخرالزمانی‌مان ‏سه تا چیز را از سوره‌ی نباء برای ساختنِ بهشت در این دنیا یاد می‌گیریم:‏
اول: طبیعت گرایی به معنیِ هم‌نوا شدن با آهنگِ زندگیِ سایرِ موجودات و مخلوقات. (با توجه به وصف طبیعت در ‏بهشت) برنامه‌ی زندگیِ مؤمنین هماهنگِ با طبیعت است: طلوع آفتاب، اذانِ ظهر،‌ غروبِ آفتاب، شب، سَحر، بهار، ‏تابستان،‌ پاییز، ‌زمستان، ...‏
دوم: زندگی خانوادگی سالم. اگر در بهشت وعده‌ی همسرانِ چنین و چنان داده‌اند، چه کنیم تا در این دنیا اقلِ آن را به ‏دست آوریم؟ با بچه ها قرار گذاشتیم در دید و بازدیدهای نوروزی، خانواده‌های نزدیکان را به قصدِ یافتنِ الگوی به درد ‏بخور بررسی کنیم.‏
سوم: آرامشِ رسانه‌ای. اگر در بهشت خبری از لغو و کذب نیست، چرا در زندگیِ این دنیا خودمان را اسیر حرفِ مفت و ‏گران کرده‌ایم؟ قرار شد از برنامه های تلویزیونیِ روزهای آتی، چیزی را به قصدِ تعریف کردن و معرکه گرفتن برای ‏همدیگر نبینیم. شاید بعد از تعطیلات بهشتی‌تر باشیم.»‏
‏*‏
ناغافل بازدیدی دو ساعته از کتابخانه‌ی ملی ایران داشتم. خجالت کشیدم که چرا تا به حال وقت نشده بود سری به ‏آن‌جا بزنم. واقعاً تماشایی است. ‏
تصورِ من از بهشت، یک کتابخانه‌ی بی‌نهایت بزرگ است و بی‌نهایت زمان؛ با تعدادِ زیادی میز و صندلی و آدم‌های ‏ساکت و سپیدی که مشغولِ مطالعه هستند. فکر می‌کنم در چنین جایی می‌صرفد که آدم خالد باشد.‏
تالارهای کتابخانه‌ی ملی را شبیه به بهشتم دیدم. بسیار خرسند شدم.‏
‏‏*‏
در یکی دو هفته‌ی اخیر، مطالعه بر روی دو موضوعِ بی ربط اوقاتِ فراقتم را پر کرده: یکی «فراماسونری» و دیگری ‏‏«رپِ فارسی». البته تصدیق می‌فرمایید که هر چند ارتباطِ محسوسی میانِ این دو پدیده موجود نیست، اما در عوض هر ‏چقدر که اولی عمیق و مبهم و ریشه دار است،‌ دومی جلف و ساده لوحانه و جفنگ است و اصطلاحاً به هم در به است!‏
یکی از بچه‌های مدرسه چند تا آهنگِ تلفیقی خوانده بود و به این بهانه گپ و گفتِ مفصل و پرفایده‌ای داشتیم.‏
آموختم که خیلی چیزها برای یادگرفتنِ از دانش‌آموزان وجود دارد. نظری و عملی.‏
‏*‏
در خانواده‌ی ما مدت‌هاست که چیزی به اسمِ نوروز وجود ندارد. اصولاً نوروز برایم صرفاً پانزده روز تعطیلی است که ‏ندرتاً در تهران سپری می‌شود و غفلتاً به قصدِ خوش‌گذرانی مسافرتی پیش می‌آید. غالبِ این سال‌های اخیر، سالِ کهنه ‏را در بیابان یا کویری خشک و برهوت به در کرده‌ام و با عده‌ای از همقطاران به قصدِ رهایی از این بلاهتِ عمیق و ‏گسترده، به مناطقِ محرومِ از نوروز فرار کرده‌ام.‏
آدم چه طوری می‌تواند روزش نو شود وقتی مثلاً سقفی بالای سر، یا پدری زیر سقف ندارد.‏
امسال به اتفاق بانو رهسپارِ نهبندان هستیم؛ به امیدِ رضوانِ رحمتِ الهی. مجید هم هست البته، و رفقای دیگر.‏
ان شاء الله که بیش‌تر مفید باشیم.‏
‏*‏
امیدوارم این بندِ آخر، دردسر نشود. به هر حال معلوم است که روزِ نو خیلی به تر از نو روز است.
حلال و دعا بفرمایید!‏

گفتگوها (۵)

سلام
اینجا میغان.
در انتظار مشهد الرضا (ع)... انشاالله.
التماس دعا... زیاد.
Salam
Moteasefam ke inghadr dur shodi ke darsad e khataye hadsiatet dar morede man balatar az hadde mojaz shode.
Kojai samad?
کیم دی؟
  • علی نورمحمدی
  • سلام
    به نظرم هنوز سال نو شروع نشده راوی خسته شده! خسته نباشید و سال نو هم مبارک.
    منتظر مطالب جدیدتان هستم.
  • زینب محمدزاده
  • سلام . چرا به روز نمی شین ؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی