از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

سلام مجید؛
باید راستش را به خوانندگان راوی بگویم. اصلاً نمی‌شود که نگویم و به جای آن مثلاً از پراکنده‌پندارهای یک پیامبر پاره وقت بگویم. اصلاً نمی‌شود. باید راستش را بگویم.
در این مدتی که نبودی –و هر که نداند می‌پندارد که اقلاً راجع به دو سه سالِ گذشته سخن می‌گویم- تلاشِ من این بود که نبودنت معلوم نباشد. نه این که نباشد، خیلی توی چشم نباشد.
اما از وقتی که آمده‌ای دیگر نتوانستم نبودنت را پنهان کنم . نه از خودم و نه از خوانندگان راوی؛ و همین است که می‌گویم نمی توانم نگویم.

جهادی نرفته و ندیده نیستم. زیاده هم دیده‌ام. در چهار گوشه‌ی ایران هم دیده‌ام. بوشهر و چابهار و زابل و بم و گناباد و پاوه را که به هم وصل کنی می‌‌فهمی که راست می‌گویم. اما آن‌چه تو دیده‌ای فرق می‌کند؛ و تا چند روزِ پیش هیچ نمی‌دانستم که این‌همه فرق می‌کند.
در لنگر انداختن پنج روزه‌ی من در آن نمایشگاهِ خالی از تماشاچی، التفاتِ تو و حضورِ مکررِ بی‌دلیلت برایم معمایی شده بود که آن روزِ آخر، آن عصرِ شنبه، فهمیدم.
دورِ هم نشستیم و ماجرا را از کاربرد مصدر «فهمیدن» به جای «دانستن» در زبان بشاگردی‌ها شروع کردی و در آن لحظه کدامِ ما می‌دانست که آخرِ این ماجرا به کجا ختم می‌شود؟

روایت نکن راوی!
هیچ اشکالی ندارد. همین منی که تا روزِ قبل پاپیچت بودم که از جهادی و از بشاگرد بنویسی، امروز التماست می‌کنم که نگویی. ماجرایی که آن عصرِ شنبه برای ما –من و محمد و دوستِ دیگرمان- روایت کردی از جنسِ نگفتن بود. هر گوشه‌ای از آن را که روایت‌ کنی خیانتی عظیم در حقِ گوشه‌ی دیگرِ ماجرا کرده‌ای و هر آن تلاشی که برای نمایاندن روحِ ماجرا به مخاطب با روایت کردن، آن هم این‌جا در راوی، بکنی مطمئناً بی‌ثمر خواهد بود.

روایت نکن راوی!
آن‌چه دیده‌ای، و البته امین دیده‌است، حقیقتاً باید مستند شود. اما تا آن روز و آن لحظه، این تجربه‌ی ناب را در سینه نگاه‌دار و برای احدی باز مگو. می‌ترسم اثرِ جادویی و شگفت انگیزِ این روایتِ بی‌نظیر، با تکرارِ چند باره کم‌رنگ شود.
اگر خدا بخواهد، من این مستند را خواهم ساخت. حتی اگر سال ها طول بکشد.

گفتگوها (۱۳)

دستیار نمی‌خواهی؟
یه کوچولو با ساعت به روزم
چیزی که قابل مستند کردن نیست، قابل گفتن نیست، قابل شنیدن نیست، قابل فهمیدن هم نیست در سینه داریم. تنها راه فرارمان از این زجر نگفتن، شده دیدار خودمان و درد دل با خودمان و مرور هزار باره ی خاطرات خودمان. گاهی هم تماسی با بشگرد می گیریم و مکالمات بالای نیم ساعت داریم شاید دلتنگی مان کم شود. اما جز دلتنگی نمی افزاید.
همه مان به ظاهر برگشته ایم، اما دل به تهران راه ندارد. دل همانجا مانده تنها.
همین تنهایی است که زجرمان می دهد. همه شده اند غریبه. نمایشگاه و تجملاتش، کارت و کارت بازی هایش، همه فقط دلمان را تنگ تر میکند. هیچ کدام سرمان را گرم نمی کند که فراموش کنیم این زندگی کوتاه زودگذر را. کارت را آنانی باید به سینه بزنند که ارزش زنده بودن دارند و زنده اند و بی توقع زندگی می کنند، نه من و تو و همه ی مایی که نمی دانیم زندگی چیست.
کاش بیابانی بود تا سر به آن بگذاریم.
اگر بعضی وقت ها چیزی می گوییم از آن روست که کمی دل خودمان قرص شود، یادمان نرود که آنجا بودیم، به جایی نرسیم که فکر کنیم فقط رویایی شیرین بوده است. فکر می کنید اگر می گوییم برای شماست؟ روایت کنیم که چه بشود؟ موضوع خنده و تفریح درست کنیم برای شما شهری های از همه جا بی خبر ؟ ...
دیشب تا سحر با هم بودیم و بیدار. دلخوشی مان شده همین بیداری هایی که فقط خودمان درکش می کنیم و غیر نمی فهمد ( نمی داند )
راست می گویی حسین آقا! نوشتنی نیست. حس کردنی است به خدا ... من که بغض کرده بودم و جلوی آآمدن اشکم را گرفتم اما شما چند قطره اشک ریختی (زیر چشمی دیدم) ... من بی اجازه مجید آن چه را که از داستان یادم مانده بود برای یکی دو نفر تعریف کردم! داستان من کجا و آن چه که مجید گفته بود کجا ... من می دانستم و او می فهمید ...
ای بابا...
خب یکی بگه چی شده دیگه!
اینم ازون خماری هاستا!!
به بزرگی خودتون ببخشید. دست خودم نبود. اصلا نفهمیدم چی شد. شرمنده
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آپم
  • حسین شیرالی
  • عجب شما بشاگرد بوده اید قبول باشد
    پس آوینی ما مستند می سازد.......بشاگرد 2
    مجید عزیزی فردی برای تمامی فصول این جا اون جا هم جا!!!
    عکس...فیلم....مستند....قلم.....!!!
    مجید دوستت داریم حتی اگر حوصله مان را نداشته باشی!.....
  • حسین شیرالی
  • بماند که ما هیچ زمان روحیات هنرمندانه شما را درک نکردیم.... و احتمالا دلیلش روحیه خشن ما و غیر لطیف بودن ماست.....بماند....
    دوست داریم
    دنیا دو روزه که یه روزش محمود توش میگرده و خرابش می کنه
    یک روزش هم جمعه است که تعطیله!.
    شما به بزرگی خودتان ما را درک کن
    سلام.
    1. "سید بشیر" هم شب قبل از اینکه برویم جهادی تقریبا عین این عبارت را برایمان گفت:
    "...در چهار گوشه‌ی ایران هم دیده‌ام. بوشهر و چابهار و زابل و بم و گناباد و پاوه را که به هم وصل کنی... "
    2. گرفتم راز دل بتوان نهفتن...
    3. شما که می دانید روایت این "روایت نشدنی" هایتان فقط بر "خماری" ما می افزاید؛ پس چرا روایت می کنید؟ "روایت نکن راوی!"
    به نام او...
    سلام چه خبره ؟من نمی فهمم.آقای غفاری یعنی چی راوی روایت نکن؟!آقا این حرف ها رو نزنید بد آموزی داره .هر چند شما هم اگر نمی گفتید این آقای عزیزی خودش نمی نوشت.من آقای عزیزی رو می شناختم که بهشون گفتم:از بشاگرد که برگشتید حرفاتون رو توی صندوقچه دلتون نگه ندارید ،بگید حتی اگه نمک بشه روی زخم.همون موقع هم که داشتم این حرف ها رو بهشون می زدم می دونستم که بی فائده است.آقای غفاری یکی مثل شما نشسته پای حرف های آقای عزیزی یا یکی مثل خود آقای عزیزی و دوستشون آقای امین رفتن و از نزدیک اونجا رو دیدن ،این حرف ها رو می زنید. اما ما چی بگیم که اصلاً نمی دونیم اونجا چه خبره که بگیم روایت کنین یا نکنین.شما دلتون خوشه آقا،چون به قول خودتون کم اردوی جهادی نرفتید. اما من چی بگم؛امثال من چی بگن؟ بابا من یه دخترم،توی خواب هم نمی بینم که یه روزی پام به اونجا برسه.چون حالا ننه و بابام اجازه نمی دن که حق هم دارن.بعداً هم که حتماً آقامون غیرتش قبول نمی کنه و بچمون دست و پاگیره!!! من بالاخره باید بفهمم بشاگرد چه خبره؟ باید بدونم بشاگرد دیار فراموشی چی داشته که سال 61 ملت رو دیوونه کرده.بشاگردی که حتی اسمش روی نقشه هم نیست.شما ها مَردید،راحتید؛می رین و میاین. ما چی؟ خون کردیم دختر شدیم.ما چشم امیدمون به شما برادر هاست، ما حسود نیستیم.معذرت می خوام اما شما هم بخیل نباشید بذارید ما هم بفهمیم دور و برمون چه خبره. تا با شما یک صدا بشیم.فکر نمی کنید تنهایی نمی تونید علم خمینی رو نگه دارید؟آقای غفاری،اگه دونستن حقیقت بشاگرد موردی نداره پس چرا می گید روایت نکن و اگه مورد داره پس چرا خودتون می خواین مستندش رو بسازید. حداقل بزارید یه پیش زمینه داشته باشیم تا یه وقت مستند شما رو دیدیم پس نیفیتیم. بابا ما طاقت نداریم! آقا نزارید حقیقت بشاگرد بیش از این دچار آلزایمر بشه. باشه! هرطور مایلید ... اما من می خوام به سید مرتضی از همین جا که به قول صاحبش به عشق اون بنا شده بگم: «ما زیاران شما چشم یاری داشتیم... اینها همونان که می گفتند کتاب های سید مرتضی رو بخونید چه می دونم باهاش آشنا بشیدواز این حرف ها،ببین ما رو با خودشون آوردند نیمه های راه بعد ول کردند و تنها تنها می رن». ولی عیب نداره.باکی نیست. بازم مثل همیشه دل خوش میکنیم به همون سیدی خش گرفته بشاگرد دیار فراموشی! معذرت می خوام من همیشه قد یه پست براتون کامنت میزارم!!! والسلام ... در پناه بی بی
    سلام.شما با نوشتن این پست با ما چه کردید؟ آقای محمد امین با نوشتن اون کامنت ... نمی دونم چی بگم ... چی جوری باید این گریه ها و بغض ها رو فریاد بزنم ... آخه چه چیزیه که قابل مستند کردن نیست، قابل گفتن نیست، قابل شنیدن نیست، قابل فهمیدن هم نیست ؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .... کامنت زهرا رو تایید می کنم.ولی ... آخه چرا خنده و تفریح درست کنید برای ما شهری های از همه جا بی خبر ؟.... شهری های از همه جا بی خبر ... شهری های از همه جا بی خبر .... با این که از فضولی خیلی دوست دارم بفهمم ببخشید بدانم جریانات بشاگرد رو ... ولی حتماً راز مگو یی هست که نباید فاش بشه ... و ما دخترها ... باید با این بغض ها و گریه ها و بی قراری ها بسوزیم و بسازیم ... روایت نکن راوی ... روایت نکن ... هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ... زهرا جان شما هم اصرار نکن ... چون اون چیزها را خودشان درک می کنند و غیر نمی فهمند(نمی دانند) ...خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ... یا علی/
  • علی آقا مربی
  • شهید آوینی شماره ی 2 !
    شما لطف کن یه دو دقیقه فیلم جهادی اول آقایی را برای دست گرمی هم که شده بساز. اگر پسندیدیم زحمت این یکی را هم به شما می دهیم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی