از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

فهرست
x
x
خرده ادراکات
  • ۲۸ مهر ۹۹

    از «مومو» خوشم آمد.
    حربه‌ی مفید و مؤثری برای ترساندن بچه‌ها و خانواده‌ها از واتساپ! مثل همان «لولو» که مادربزرگ‌ها ما را از آن می‌ترساندند که سراغ خوراکی‌های ته انباری نرویم!

    مقابله با آن هم ساده است. اگر خانواده‌ها آموزه‌های تربیتی را در سطح قصه شنگول و منگول در خانه پیاده کنند، «مومو» راه به جایی نمی‌برد:
    در را به روی غریبه باز نکنید؛
    شماره غریبه را مسدود کنید؛
    پیام غریبه را جواب ندهید.

    سخت است؟

  • ۱۷ شهریور ۹۹

    و در تاریخ خواهند نوشت که در سنه یکهزار و سیصد و نود و نه شمسی، که سفاهت و شقاوت و کرونا از اینجا تا ینگه‌دنیا را در نوردیده بود، شب‌پره‌های ریش‌پرفسوری آخرین تلاش‌هایشان را می‌کردند تا زیر سایه‌ی جهل و درماندگی عوام، خود را از آفتاب حقیقت مصون دارند...
    البته من مدت‌هاست به توصیه استاد اخلاقم (!) پایم را از مناقشه با سیم‌کش‌ها بیرون کشیده‌ام. اما به پاس رادمردی و زمان‌شناسی سروران ارجمندم «دکتر کمیل خجسته» و «دکتر عبدالحسین کلانتری» در پاسخگویی به آخرین تقلای مستفرنگ‌های نشسته بر گرده‌ی ملت، شما را به خواندن یادداشت‌های زیر دعوت می‌کنم:

    دنیای استیو جابز و دنیای وزارت ارتباطات
    کمیل خجسته

    «جهان مصالحه‌ها» یا «منازعات پلتفرمی»؟
    عبدالحسین کلانتری

    + الیس الصبح بقریب؟
    ++ شادی روح سیدمجتبی نواب صفوی صلوات.

x
x
دسته‌بندی نوشته‌ها

پاییز یعنی رفتن
و امشب، هفت شب از رفتن پاییز می‌گذرد.

برای دلم می‌نویسم حاجی؛
کمی پیش‌تر از این‌ها که بچه دبیرستانی بودیم،‌ عشقمان کشید یک بار که شبِ هفت بگیریم برای پاییز.
من بودم و رضا و به گمانم دو سه تایی خُل و چِل از این دست.
دور هم نشستیم و از خوبی‌های پاییز گفتیم و شعر خواندیم و در غم دوری او چند قطره‌ای اشک هم ریختیم به گمانم...

کمی پیش‌تر از این‌ها که بچه دبیرستانی بودیم،‌ یک‌بار تا هفت شب که از رفتن پاییز می‌گذشت –همین شبِ‌ هفت را می‌گویم- توی خیابان برگ‌ها را با احترام لگد می‌کردم. مثل کسی که توی قبرستان، چاره‌ای جز عبور از روی سنگ قبرها ندارد: پاورچین... پاورچین...

بچه دبیرستانی که بودیم، وعده‌ی مان بود که یکی در میان، اول هر فصل که می‌شود برای هم نامه بنویسیم، درد دل کنیم.
تا هفت روز اگر می‌گذشت از اول هر فصل –تا شبِ ‌هفتِ فصل قبل- و نامه‌ای نمی‌رسید، می‌فهمیدیم که باید طوری شده باشد. جایی سیم محبتمان قطعی پیدا کرده، موتورِ عشقمان بنزین تمام کرده. باید هلش داد. باید وصلش کرد.
نشانه‌ای بود، رمزی بود برای خودش این شب‌های هفت.

این روزها همه «یخ» کرده‌اند.
دبیرستانی‌های امروز «سنگ» شده‌اند.

ما دلمان می‌گرفت: هوا که ابری بود.
کلاغ‌ها، قارقارشان هوایی‌مان می‌کرد.
دل می‌سوزاندیم برای یاکریم‌ها...

این‌ها بعد از نماز –اگر بخوانند-
دستی که به هم می‌دهند –اگر بدهند-
هیچ محبتی درش نیست: از روی عادت است، عادی شده است.
هیچ لذتی از آن نمی‌برند.
گویی کالباس و ماهواره بی‌غیرتی می‌آورد.
رفقای ما ناموس ما بودند.
این‌ها
این‌ها دوران کودکی‌شان به زوال رفته، به گند کشیده شده است.

حاجی‌ جان؛
خدا را خدا را خدا را که سلامم را تو پاسخ گوی
در بگشای...

گفتگوها (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی