از سر نوشت :: حسین غفاری

روایت‌های بی‌گاهِ یک پیام‌برِ پاره‌وقتِ دوره‌گرد

فهرست
x
x
خرده ادراکات
x
x
دسته‌بندی نوشته‌ها

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اردوی جهادی» ثبت شده است

رضای امیرخانی هم اگر «جعفر» را دیده بود، به جای «بی‌و‌تن» نوشتن، به صرافت «ای وطن» نوشتن می‌افتاد!

*

ادبیّات خوانده با ما؛ هم‌دانشگاهی بودیم و او یک‌سال جوان‌تر: به ظاهرمان اما هم‌سن هستیم.
همیشه با خودم فکر می‌کنم که اگر جعفر، ده پانزده قرن زودتر به دنیا آمده بود، حتماً «پیام‌بر» می‌شد: چوپان‌زاده است! از اهالی روستایی که مطمئنم نام آن را نشنیده‌اید: «مهرآباد»...
  • حسین غفاری

این متن به سفارش گروه جهادی دانشگاه علم و صنعت ایران در خرداد ۸۴ نوشته شده است. این گروه، هم‌اکنون در تدارک برگزاری دومین مسافرت جهادی خود در تابستان ۸۴ هستند.
جهادی چیست و چرا به آن عشق می‌ورزیم؟

  • حسین غفاری

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم


زندگی آدم مثل سیبی است که بالا انداخته باشی. می‌رود توی آسمان و چرخ می‌زند و چرخ می‌زند و چرخ می‌زند و می‌آید محکم می‌خورد توی سرت. امروز هفدهم خرداد بود. از صبح کار خاصی نداشتم تا عصر که جلسه‌ی طنین باشد. حسابش را بکن درست یک سال پیش همین لحظات و ساعات، آخرین دقایق دانشجویی من بود.

یاخچی‌آباد (خ بهمن‌یار)، خ آموزگار، جنب هنرستان یارجانی، شیرخوارگاه حضرت رقیه
من الان مثلا معاون فرهنگی مسافرتم و حدوداً کم‌تر از بیست و چهار ساعت تا آخر این ریاست عظمی (!) وقت باقی است و لابد حالا که دارم چهارمین یادگاری نوشتنم در چهارمین سال فارغ‌التحصیلی و چهارمین مسافرت جهادی دانشجویی را تجربه می‌کنم، باید از زحماتی که کشیده ‌ام تشکر کنم و از همکاری رفقا و دوستانم سپاس‌گزاری!

  • حسین غفاری
 بم را همه می دانستیم که ویران شده است و برای مردمانش جز آه و فغانی باقی نمانده؛ اما تا به معاینه رؤیت نکرده بودیم نفهمیدیم چه بر سر این دیار آمده است.
چند صباحی از چهلم فاجعه گذشته بود که وارد شهر شدیم، درست هشتم محرم... آدم هر کجایی که زندگی می کند و به هر کاری که مشغول است دوست دارد ایام دهه محرم را و علی الخصوص تاسوعا و عاشورای حسینی را در شهر و دیار خود، در تکیه و حسینیه و مسجد محل خود باشد و فارغ از هر تشویش و نگرانی به عزاداری خود بپردازد. اما امسال خدا چیز دیگری برای ما می خواست.
  • حسین غفاری
 دوشنبه ۶ / فروردین‌ماه / ۱۳۸۰

 «اللهم صلی علی محمد وآل محمد ۲۷۵ – ۲۷۶»
 چشمانم را که می بندم،‌تصویر صورت نورانی تو که به سفیدی می درخشد،‌ با آن عینک بیضی شکل زیبا و چادر کرپ طرح‌دار مشکی، در ذهنم متناوبا کمرنگ تر می شود.
  • حسین غفاری

جدی‌ترین فعالیت من در تابستانی که حالا کم‌کم لایق به کار بردن افعال ماضی می‌شود، حتی جدی‌تر از دوره‌ی کارآموزی، هفتمین حضورم در اردویی بود از جنس اردوهای جهادی:
اولین اردوی جهادی دانشجویان دانشگاه علم و صنعت ایران، پاوه، شهریور ۱۳۸۳
از بسیاری از جهات آن‌چه در جهادی هفتم آموختم با همه‌ی آن‌چه در جهادی‌های گذشته یاد گرفته بودم برابری می‌کند.

  • حسین غفاری
برادرم حمید از من خواست تا نظرات خودم درباره تاسیس و به راه افتادن مجموعه ای تحت عنوان طنین همت که بطور رسمی و جدی در زمینه انجام فعالیتهای عام المنفعه در کشور فعالیت کند را مکتوب کنم. پیش از این قصد داشتم در چند مقاله جداگانه به بحث پیرامون ماهیت فعالیتهای فرهنگی در اردوی جهادی و همین طور بررسی فاکتورهای کیفیت در تشکیلات و سازمان برگزاری اردوهای جهادی فارغ التحصیلی بپردازم. حالا همه آن حرفها را به وقتی دیگر موکول می کنم و هر چند اعتقاد دارم تا آن مسائل پایه ای روشن نشود کار زیادی نمی توان از پیش برد، اما با پیش فرض قرار دادن مشهورات و مقبولات عرف نگاهی خواهم داشت به پدیده ای که امروز آن را طنین همت می نامیم:
  • حسین غفاری

این یک گزارش ناقص غیر رسمی از سفری رسمی است. شاید شرحی غیرمعمولی از سفری معمولی باشد و شاید… وقتی خواندید خودتان نظر بدهید. راستی تا یادم نرفته: این گزارش لهجه دارد. لهجه اش یزدی است، اصفهانی است، بوشهری یا کرمانی است و یا مشهدی و لری، نمی دانم. چیز نیست در جهانی است که خودم هم نمی دانم. فقط می دانم که لهجه دارد. خواننده محترم حتما به بزرگواری خودش عفو می نماید.

  • حسین غفاری

دیاف، سرعت، فاصله، ۲۵ . شستِ دستِ راست فنر شاتر را کوک می‌کند.
با خودم فکر می‌کنم که اگر کوه‌ها در آن دورها نبودند، این دشت سبز واقعاً تا کجا ادامه پیدا می‌کرد؟ باد می‌وزد و خوشه‌های تازه رُسته و سبز گندم، تا چشم کار می‌کند روی هم خم می‌شوند و هر از چند گاهی سر به سوی دیگر می‌جنبانند. معمولش این است که اگر در دل چنین طبیعت بکری رها شوم، ذهنم به سرعت شاعری می‌کند و طبع غزلم به گل می‌نشیند. اما …

  • حسین غفاری